ماه های آخر سال 1355 بود که یک روحانی به نام سید رضا کامیاب به کرمان آمد و در مسجد قائم جلسه های خصوصی گذاشت. جلسه محدودی بود از حرف هایش سر در نمی آوردم فقط می دانستم ضد شاه است. سه جلسه هم بیشتر نرفتم آن سال همین جوری گذشت و عید شد.
بعد از عید اوایل سال 1356 تنهایی با اتوبوس رفتم مشهد. بیست ساعت توی راه بودم اولین بار بود می رفتم زیارت امام رضا(ع) توی مسافرخانه ای نزدیک حرم اتاق گرفتم. ذوق داشتم. فوری رفتم حرم. چشمم که به گنبد طلایی افتاد، دلم ریخت. هر چه نزدیکتر می شدم شوقم بیشتر می شد. به صحن که رسیدم شلوغی جمعیت مرا هم برد. آینه کاری های در و دیوار و لوسترهای بزرگی که از سقف آویزان بود و نورش توی آینه ها می افتاد و چند رنگ می شد، چشمم را خیره کرده بود. درهای حرم را بوسیدم و تا نزدیک ضریح رفتم. وقتی ضریح را دیدم بی اختیار گریه کردم. باورم نمی شد آنجا هستم خودم را نزدیک رساندم و انگشتانم را به ضریح گره زدم. هر چه دلم می خواست به امام گفتم. برای خودم و اهالی قنات ملک دعا کردم. پیرمردها و پیرزن هایی که خودشان را به ضریح می رساندند، مرا یاد پدر و مادرم می انداختند. توی دلم گفتم کاش آنها را هم با خودم آورده بودم و کنارم بودند. یکی دو ساعت توی حرم بودم. نماز خواندم و برگشتم.
حالم عوض شده … …





































































