مشکل اساساً این نیست که این فیلمها سیاسیاند یا درباره محدودیتهای اجتماعی حرف میزنند. اتفاقاً سینما از ابتدا یکی از مهمترین ابزارهای مواجهه با قدرت، جامعه و سیاست بوده است. مسئله از جایی شروع میشود که «موضوع» جای «سینما» را میگیرد؛ وقتی فیلم دیگر نمیخواهد یک موقعیت انسانی را روایت کند، بلکه میخواهد مجموعهای از پیامها را به مخاطب منتقل کند. در چنین شرایطی فیلم به جای آنکه داستان بگوید، گزارش میدهد؛ به جای شخصیتپردازی، موضعگیری میکند و به جای آنکه مخاطب را به کشف برساند، مدام زیر گوشش توضیح میدهد که چه چیزی را باید بفهمد. «بیداد» در بیشتر لحظات گرفتار همین مسئله میشود. فیلم آنقدر میخواهد موضع خودش را روشن و بیابهام بیان کند که فرصت سکوت و تردید را از خودش میگیرد. شخصیتها گاهی بیش از آنکه آدم باشند، حامل ایدهاند؛ انگار مأموریت دارند بخشی از وضعیت اجتماعی ایران را برای مخاطبی که احتمالاً بیرون از ایران نشسته توضیح دهند. حتی در بعضی لحظات این حس به وجود میآید که فیلم به جای اعتماد به فهم تماشاگر، میخواهد مطمئن شود هیچ نکتهای از قلم نیفتاده است. این مشکل را میتوان در نمونههای دیگری از سینمای زیرزمینی و مستقل ایران هم دید؛ فیلمهایی که انگار یک فهرست بلندبالا از مصائب اجتماعی پیش روی خود گذاشتهاند و قصد دارند در مدت صد دقیقه همه آنها را تیک بزنند.
در بعضی از این فیلمها احساس میکنی یک نفر پشت دوربین ایستاده و چکلیست دستش گرفته است: «حجاب؟ تیک. گشت ارشاد؟ تیک. پارتی؟ تیک. مشروب؟ تیک. گل؟ تیک. زندان؟ تیک. خشونت علیه زنان؟ تیک. اعتراض؟ تیک. مهاجرت؟ اگر جا شد تیک. …

























































































































































