جمعه, ۱ تیر, ۱۴۰۳ / 21 June, 2024
مجله ویستا

شاعری شعری گفت


شاعری شعری گفت

تاجری در خم شد
عارفی بازاری
در همان منزل اول گم شد
شاعری خم می شد
منشی قبله عالم
می شد
زاهدی نام خدا را به زبان جاری کرد
بعد
خرما را خورد
زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ …

تاجری در خم شد

عارفی بازاری

در همان منزل اول گم شد

شاعری خم می شد

منشی قبله عالم

می شد

زاهدی نام خدا را به زبان جاری کرد

بعد

خرما را خورد

زاهدی نوبنیاد

راه و رسم عرفا پیشه گرفت

لنگ مرغی برداشت

و به آوای حزین آه کشید

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

شاعری خانه نداشت

در خیابان خوابید

شهرداری سر ذوق آمد و

اقدامی کرد

جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد

ژنده پوشی طلب برهان کرد

شاعری شعری گفت

عاشقی آه کشید

عارفی هوهو کرد

تاجری دسته چکش را رو کرد

عارفی وارونه حس می کرد

و کرامات غریبی هم داشت

مثلا طشت طلا را

لگن مس می کرد

شاعری کهنه سرا

شعر نیما را دید

زیر لب غرغر غرایی کرد

شاعری اشک نداشت

و لهذا خندید

سیدحسن حسینی