چهارشنبه, ۲۶ دی, ۱۴۰۳ / 15 January, 2025
نیچه و مسئله فهم
اولین ماه های قرن بیستم میلادی مصادف بود با مرگ شخصی که تا آخرین روز های زندگیاش باور داشت کسی حرف های او را نفهمیده است. فردریش ویلهلم نیچه در اکتبر ۱۸۴۴میلادی متولد شد و بعد از ۴۵ سال زندگی و گذراندن یک دوره طولانی و طاقتفرسای بیماری در آگوست ۱۹۰۰ میلادی در حالی با زندگی وداع کرد که هرگز در طول زندگی هیچ اقبالی از سوی مردم و فرهیختگان به آرا و نظراتش ندید. اما حقیقت این است که نیچه الهام بخشترین فیلسوف آن دوران است.
تاثیر وی بر کسانی چون هایدگر، ویتگنشتاین، یاسپرس، کامو، سارتر و بسیاری دیگر از فیلسوفان قرن بیستم غیر قابل انکار است. دامنه تاثیر او خیلی فراتر از جامعه فیلسوفان، فرهیختگان و نویسندگان است. نیچه - هر چند با قرائت های مثبت و منفیِ بسیار- نفوذ فراوانی میان بسیاری از سیاستمداران، هنرمندان و حتی توده های متوسط جوامع اروپایی و آمریکایی داشته و دارد. اگر صحت این نفوذ عمیق را بپذیریم سئوال اولی که مطرح میشود این است که چگونه چنین فیلسوفی تاثیراتی این چنین ژرف و بنیادی بر جریان های مهم فکری، سیاسی و اجتماعی داشته است؟ تاثیری که سطحی و گذرا نیست بلکه عمیق و طولانیمدت است.
پاسخ این پرسش را میبایست در فهمی که خوانندگان آثار نیچه از زمان مرگش تا کنون از او داشته اند جستجو کرد. شاید بتوان گفت نیچه سبکی جدید و به کلی متفاوت با پیشینیان را در انتقال مفاهیمش پایه گذاری کرده است. روشی که او برای نوشتن برگزیده است چیزی نیست که به سادگی قابل تکرار باشد. کارل یاسپرس اینچنین درباره نوع و قالب نوشته های نیچه سخن میگوید: "چند جستار، توده ای از نوشته های گسسته پاره، نامه ها و شعر ها - و اینها همه، بخشی به صورت صیقلخورده و پرداخت شده ادبی و بخشی در مقام میراث بزرگ و گران مایه ای که در طول [تنها] دو دهه فراهم آمده - چنین است اندیشه نیچه به شکلی که امروز در دسترس ماست.
اندیشه او نه در قالب "کلمات قصار [یا گزینگویه ها]" و نه "نظاممند [=سیستماتیک]" است. نظاممند بدین معنا که نیچه در آثارش منظومه فلسفی از پیش خواسته و طرح ریزی شده ای را تشکیل نمی دهد" ۱ نیچه برخلاف فیلسوفانی چون هگل، کانت یا افلاطون بنای فکری، منطقی و کاملی نساخت. طرح هایی را که او برای آثارش در افکند، شیوه هایی به منظور ساماندهی بر افکارش برای عرضه آنها بود که همیشه پذیرای امکان خوانش های فراوان و گوناگون است. شاید مهمترین پیامد این پذیرندگیِ فهم و خوانش های متفاوت و گاه متضاد از آثار نیچه در گذر تاریخ این باشد که هر کسی با تاثیرپذیری از محیطی که در آن رشد کرده است و افکار و قالب اندیشه اش با مطالعه نوشته های نیچه تمام منویات خود را در آن بیابد و همه افکارش را به او متصل کند. برای مثال برخی از منتقدین مغرض نیچه صرفا به این دلیل که هیتلر در کتابش ارجاعاتی به برخی آثار او داشته است نیچه را مبدا نازیسم و جزئی از عوامل بروز جنگ های جهانی میدانند. نمونه جالب دیگری که میتوان به عنوان مثالی مضحک در این موضوع مطرح کرد اظهار نظر یکی از کسانی است که اخیرا در آمریکا دست به یک قتل عام هولناک زده بود و در دادگاه برای دفاع از خود گفته بود "نیچه مقصر اصلی است. من با خواندن تبارشناسی اخلاق او دست به آدمکشی زدم!"
با این تفاصیل به نظر می رسد برای ارزشگذاری بر این قرائت های گوناگون و برداشت های متحیرکننده و نامانوس از نیچه پرسشی را که در عنوان این مقاله به چشم می خورد باز مطرح کنیم: نیچه را چگونه بفهمیم؟ پرداختن به این پرسش از آنجا شروع می شود که ببینیم تا کنون نیچه را چگونه خوانده و چگونه فهمیده اند.
● خوانش های گوناگون نیچه
۱) تفسیرهای ادبی: در تفسیرهای ادبی موجود از نیچه یک عیب اساسی وجود داشته است و آن اینکه مفسران گویی همه امکانات موجود برای هستی و آدمی را شناخته اند و بر این اساس نیچه را در فلان سنخ عمومی گنجانده اند و کلا او را تحت مقوله ای معین جای داده اند. بزرگترین اشتباه این بوده که نیچه را در مقام شاعر و نویسنده ستوده اند و او را به عنوان فیلسوف جدی نگرفته اند. اشتباه دیگر آن بوده که برخی او را به عنوان فیلسوفی مانند فیلسوفان گذشته و آینده دانسته اند و با همان معیار سنجیدهاند.
اما تفسیر حقیقی، او را تحت این مقوله جای نمیدهد، به درون نفوذ می کند، با توجه به دریافت های خواننده، به روش پرسش و پاسخ پیش می رود. بدین وسیله به نوعی تفسیر از فرایندی درون متنی و برخاسته از حدود و شرایط آن متن می رسند.
۲) تفسیرهای مبتنی بر نظریههای مشخص: در این افکار، نظریه های نیچه جدا می شود. آنها از این نظریات نظامی جداگانه می سازند و به تشریح و توضیح آن به عنوان دستاورد های واقعی او می پردازند.
بنابراین اندیشه محوری و وحدت بخش در کل نظام، مثلا اراده معطوف به قدرت معرفی می شود که اگر خاستگاه و نقطه عزیمت قرار بگیرد به حذف حالت های وجد و عرفان گونه نیچه و نادیده گرفتن نظریه بازگشت جاودانه منجر می شود.۲ عده ای تصور نیچه از حیات را محور قرار می دهند و جمعی دیگر حقیقت را "روانشناسی افشاگرانه" نیچه می بینند که همه چیز را در بر میگیرد. بدون شک هر یک از این رهیافت ها نوعی انسجام را در تفکر نیچه آشکار می سازد، ولی نه تمامی تفکر او را آن چنان که هست.
۳) خوانش مبتنی بر شخصیت نیچه: کسانی که نیچه را با این روش مطالعه می کنند شخصیت نیچه را در تصویر یا چهره ای خلاصه می کنند که به گونه ای دارای انسجام درونی است و کل سرنوشت او را رقم می زند. یکی عقیده دارد ذهنیت شخصی او به مثابه روح نابغه ای گرفتار در تنهاییِ روزافزون، زیبا و دل انگیز است. دیگری او را سرنوشت انسانی می داند که در مرحله گذار از یک عصر به عصری دیگر است، هنگامی که امروز پوچ و بیمغز شده و فردا هنوز واقعیت نیافته است. با این تفسیر نیچه مبدل می شود به "فشرده بحران اروپا در قالب چهره ای انسانی"۳ که باید زیر فشار وضع کنونی خرد و متلاشی شود. اما این گونه تفسیر کردن از نیچه به تنهایی هرگز راه به حقیقت نمی برد زیرا ما به شخصیت نیچه بیش از آنچه خودش در کتاب ها و نامه هایش گفته دسترسی نداریم و هر چه بخواهیم بر آنها بنا کنیم چیزی دروغین از آب در خواهد آمد.
۴) خوانش در پرتو نماد های اسطوره ای: چنین خوانشی معنایی کلی به نیچه میدهد و به آن شالوده ای استوار در تاریخ می بخشد. به این معنا که مفسران نیچه، با در نظر گرفتن نماد یهودا و تحت تاثیر آن، برای نیچه نشانه های منفی نگری دیالکتیکی قائل می شوند. یا مثلا شهسواری که میان مرگ و شیطان ایستاده است و نماینده شهامت او در برابر یاس و سرخوردگی است. این نماد ها به محضی که جدی بیان شوند و از حد یک بازی هوشمندانه فراتر روند، دیگر صادقانه نخواهند بود. زیرا قضایا را بیش از حد ساده جلوه می دهند. در واقع این گونه مفسران به جای اینکه نیچه را آن گونه که هست رهگیری کنند او را تابع جبری فراگیر قرار می دهند. البته نیچه خود نیز گاهی از این نوع نماد ها به کار می برد اما صرفا به عنوان وسیله ای از میان وسایل دیگر برای روشن ساختن مطالب خود.
۵) تفسیر از منظر روانشناسی: کسانی که نیچه را از منظر روانشناسی تبیین می کنند معتقدند آنچه از جهت ارزش و حقیقت اندیشه و رفتار نیچه اهمیت قاطع دارد این است که نشان دهیم او چگونه به آن رسیده است. خود نیچه معتقد است نظام های فلسفی را باید سند شخصیت پدیدآورندگانشان دانست.
این خود نشان می دهد نیچه چنین منظری را خود نیز موکدا تجویز می کند. البته باید هوشیار بود که چنین تفسیری از نیچه ما را به ورطه
تحلیل های بی مایه و سخیفی نیندازد که نیچه را تنها در پرتو بیماری های شخصی اش یا چگونگی خاص زندگی اش می بینند. مثلا گاهی کسانی بر اساس اینکه نیچه پروفسوری رنجور بود و خشم و بغض به دل داشت، یا به علت بنیه ضعیف و ناراحتی های عصبی اش، می گویند او از درنده خویی تجلیل
می کرد. این چنین رفتاری بزرگ ترین جفا در حق نقد و اندیشه نقادانه است.
حال اکنون باید پرسید آیا می توان روشی برای تفسیر ابداع کرد که از این پنج شیوه نه به عنوان هدف هایی فی نفسه، بلکه به عنوان وسایلی برای نمایاندن نیچه حقیقی استفاده کند؟ یعنی به تعبیر دیگر آیا ائتلافی درست و همگن از این چند شیوه برای فهم نیچه امکان پذیر است؟ گمان می رود که رسیدن به چنین هدفی هر چند مشکل است و تا کنون نظیری برای آن وجود نداشته اما هدفی ناممکن و دست نایافتنی نباشد.
صلاح الدین پارسایی
پی نوشتها:
۱- یاسپرس، کارل - نیچه و مسیحیت - فولادوند - ص ۳۶
۲- نیچه - اراده معطوف به قدرت - آشوری
۳- یاسپرس - همان - ص۴۳
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست