چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
مجله ویستا

مرثیه ای در باب هویت از دست رفته


مرثیه ای در باب هویت از دست رفته

نگاهی به فیلم«هیچ» ساخته کاهانی

«هیچ» بعد از «بیست»، دومین ساخته عبدالرضا کاهانی است که فرصت نمایش عمومی پیدا می‌کند. در حالی که دو فیلم دیگر او، «آدم» و «آنجا »،هنوز تکلیف به نمایش درآمدنشان مشخص نیست.

«هیچ» برای کاهانی نسبت به «بیست» چه از نظر اجرا و کارگردانی و چه از نظر شخصیت‌پردازی پیشرفت محسوب می‌‌شود. اگر در«بیست» تلاشمان برای برقراری ارتباط با شخصیت‌های فیلم به علت سطحی بودنشان ناکام می‌ماند در «هیچ» با شخصیت های ملموس و قابل باوری طرفیم که مخاطب را تا انتها نسبت به سرنوشتشان کنجکاو و پیگیر نگاه می‌دارند، اتفاقا همین ارتباط قوی مخاطب با شخصیت‌هاست که پایان تلخ فیلم را کوبنده‌تر می‌کند.

«هیچ» درامی‌است اجتماعی که به سمت تراژدی می‌رود و در این میان گاهی هم می‌خنداند. فیلمی که داستان ورود شخصیتی منحصر به فرد را به دل یک خانواده عادی تعریف می‌کند و نگاه تازه و دقیقی به فقر و زندگی طبقات پایین جامعه دارد.

شخصیت اصلی فیلم نادر سیاه‌دره ( با بازی قدرتمندانه مهدی هاشمی ) یکی از غریب‌ترین شخصیت‌های سینمای ایران در دهه اخیر است. شخصیت حقیر و مفت خوری که هیچ وقت نمی‌تواند جلوی شکمش را بگیرد و دل به پولی بسته که عمه‌اش برای اینکه از شرش خلاص شود به او می‌دهد.

نادر در طول فیلم نه می‌خندد و نه گریه می‌کند. حاضر است ته مانده غذاهای مردم را بخورد و برای غذای بیشتر شب‌ها بیدار بماند و نگهبانی دهد. خانه ندارد و همه می‌خواهند از شرش خلاص شوند. نادر اتفاقا حواسش به همه چیز هم هست. فقط حس عکس‌العمل نشان دادن را ندارد. همین است که وقتی بیک می‌گوید قصد ازدواج دوباره را دارد با اینکه حواسش به محترم ( همسر بیک ) هست باز مخالفتی نمی‌کند. تلقی‌اش از زندگی آن‌قدر حقارت آمیز است که فقط به خوردن راضی‌ست و دغدغه ای جز این ندارد.

در سوی دیگر با خانواده پرجمعیتی طرفیم که هر یک انتظار متفاوتی از زندگی دارند. در این میان تنها ‌به‌ دست آوردن پول برای رسیدن به آن ایده‌آل های زندگی برایشان تبدیل به هدفی مشترک می‌شود. هدفی که در نیمه دوم فیلم باعث می‌شود هر یک به نوعی جلوی نادر خم و راست شوند.

در نیمه اول فیلم پله به پله با شخصیت‌های فیلم آشنا می‌شویم.

عفت ( نیره فراهانی) که مادر این خانواده پر جمعیت است و کارش شستن پیرزن‌هاست و برای از تنهایی درآمدن حاضر است کسی مثل نادر را به عنوان شوهر تحمل کند. بیک ( مهران احمدی) که پسر بزرگ خانواده است، آدمی بددهن و پرخاشگر است که تا می‌بیند قرار است وضعشان خوب شود هوای زن دوم به سرش می‌زند. محترم ( پانته آ بهرام ) زنی سختی کشیده است که به خاطر فریاد بلندی که بیک بر سرش کشیده زبانش بند آمده است. لیلا ( نگار جواهریان ) دختر پرتوقعی‌ست که تا بوی پول به مشامش می‌رسد نامزدش نیما ( صابر ابر) که حاضر است با توجه به شرایط فیزیکی‌اش در زابل و در شرایطی سخت به خاطر او کار کند را از خود می‌راند. نیمایی که یکی از قابل ترحم‌ترین شخصیت‌های چند سال اخیر سینمای ایران است.

شخصیتی که در سکانس درخشانی که همراه با لیلا روی پله های حیاط نشسته‌اند، واکنش‌اش در مقابل بد و بیراه‌های تحقیرآمیز لیلا تنها قهقهه‌ای بلند است، و در آخر عادل ( احمد مهرانفر ) فوتبالیست سابقی که حالا بعد از مصدومیت روی به فروش ساندویچ و بوق زدن در استادیوم آورده و در حرکتی حسد ورزانه همسرش یکتا ( باران کوثری ) را که او هم فوتبالیست هست از ادامه ورزش منع می‌کند. این در حالی است که حتی توانایی این را ندارد پول ساندویچ هایی را که نادر شبانه بلعیده از او بگیرد.

خانواده‌ای که در فیلم شاهد آن هستیم فاقد هویت لازم است. خانواده‌ای که از لحاظ اقتصادی در سطح پایینی قرار دارد. فرهنگ درست و حسابی ندارد و از لحاظ مذهبی هم آدم های بی‌اعتقادی به نظر می‌رسند و در طول فیلم هم هیچ اشاره‌ای به اعتقادات مذهبی آن‌ها نمی‌شود. خانواده ای که صرفا نفس کشیدن را بلدند و نه شاد بودن و زندگی کردن را و آن قدر در این حال زندگی کرده‌اند که دیگر به آن عادت کرده‌اند.

همین است که راه درست رسیدن به انتظاراتشان ( چه درست و چه غلط ) را بلد نیستند و همه‌اش دنبال میانبری می‌گردند که بدون تلاش، آن‌ها را به هدفشان برساند. اینجا نادر سیاه‌دره و کلیه‌هایش تلنگری‌می‌شود تا این خانواده بی هویت را که به یک زندگی روتین و بی‌هدف عادت کرده بودند را از هم بپاشاند.

در نگاه اول شاهد این هستیم که این خانواده زندگی خوبی ندارد اما حداقل‌هایی را دارد که امیدوارکننده است. حداقل‌هایی مانند دور هم نشستن و هندوانه خوردن کنار حوض، اما همین حداقل‌ها هم در نگاه دوم و بعد از مشخص شدن وضعیت نادر از بین می‌رود و یک جور خوشی و آسایش کاذب و غیر صادقانه جایش را می‌گیرد.

در این مورد می‌توان اشاره کرد به سکانس مربوط به مصاحبه تلویزیونی که تنها صورت نادر در کادر است که می‌گوید:«نادر سیاه دره هستم و همه چیز خوب است» در حالی که در پشت دوربین شاهد درگیری‌ها و اختلاف‌های به وجود آمده هستیم که واقعیت امر را نشان می‌دهد.

در این میان هم نیما، محترم و یکتا که اتفاقا از باقی افراد خانواده بی آزارترند قربانیان اصلی‌اند. نیما به‌ خاطر بی‌محلی‌های لیلا و خانواده‌اش قید زندگی با دختر محبوبش را می‌زند، محترم با اینکه با بسیاری از تندی‌های بیک ساخته اما در مقابل خیانت او دیگر تحملش تمام می‌شود و خانه را ترک می‌کند و دست آخر یکتا هم قربانی یأس و نا‌امیدی‌اش از زندگی و شوهرش می‌شود. «هیچ» نمی‌خواهد داشتن پول و رفاه را نقد کند. «هیچ» نقدی‌ست بر افرادی که پول را وسیله اصلی خوشبختی و شادی می‌دانند در حالی که اصلا حقیقت شادی و روح زندگی را درک نکرده‌اند و این نکته مهم را از یاد برده‌اند که نحوه رسیدن به آسایش و خوشبختی از خود آن مهم‌تر است. «هیچ» داستان آدمهایی‌ست که تلقی و انتظارشان از زندگی و خوشبختی به قدری ساده‌انگارانه‌ست که باعث نابودیشان می‌شود.

در پایان هم که شاهد از هم پاشیدن اعضای خانواده هستیم، لیلا که دیگر از خانواده قطع امید کرده برای رسیدن به انتظاراتش وارد جامعه می‌شود و نادری که تنها و بی کس با تنها لباسی که دارد از خانه بیرون می‌رود در حالی‌که شناسنامه و دفترچه حساب بانکی‌اش را به عنوان تنها نشانه هویت‌اش در جیب دارد و در پشت سرش پسر بچه‌هایی که همیشه در حال بالا و پایین پریدن بودند، این‌بار دارند دعوا می‌کنند و سکانس پایانی که با مرگ یکتا همراه است و چراغ هایی که تک تک خاموش می‌شوند و تخت پادشاهی نادر که این بار خالی‌ست.

«هیچ» کارگردانی و فیلمنامه دقیقی دارد. فیلم پر است از پلان – سکانس‌های کارشده، میزانسن‌های دقیق و دیالوگ‌های بسیار هوشمندانه. فیلم به قدری بر روی دیالوگ‌هایش تکیه دارد که اگر مخاطب دقت لازم را نداشته باشد در پایان فیلم ممکن است نقاط مبهمی برایش باقی بماند. فیلم هم جنس کمدی‌اش تازه است و هم جنس درام و تراژدی‌اش و به‌ خوبی هم میان این دو لحن رفت‌وآمد می‌کند و توانایی این را دارد که هم تماشاگر را بخنداند و هم آن را در بهت فرو برد. بازی‌های فیلم هم همگی عالی‌اند. مهران احمدی و نگار جواهریان بهترین بازیشان را تا به امروز انجام دادند و مهدی هاشمی بعد از سال‌ها بازگشتی شکوهمندانه بر پرده سینما داشته است.

«هیچ» می‌تواند نمونه بسیار خوبی از به تصویر کشیدن فقر در سینمای ایران باشد. فیلمی که بهتر است از نگاه روانشناسانه و اجتماعی به آن نگاه شود تا اینکه با زدن انگ سیاسی بودن ظرافتش را خدشه دار کنیم. عبدالرضا کاهانی و همکار فیلمنامه‌نویس‌اش حسین مهکام نشان دادند که درک و شناخت صحیحی نسبت به طبقه پایین جامعه دارند. این‌بار هم خوشبختانه مثل «بیست»، ایده جذاب فیلمشان از دست نرفته و فیلمی یکدست و قابل تامل ساخته‌اند. کاهانی با ساخت این فیلم ما را بیشتر برای دیدن فیلم‌های بعدی‌اش امیدوار و مشتاق کرده است.

آریان گلصورت