دوشنبه, ۱ مرداد, ۱۴۰۳ / 22 July, 2024
مجله ویستا

آنچه ندانی منم،لا ی زمانی زنم


آنچه ندانی منم،لا ی زمانی زنم
آنکه دلم را ربود
دلبر جانانه بود
قلب و دلم را، گشود
ساقی میخانه بود
عشق، بجانم سرود
لیلی مستانه بود
شور دلم را فزود
آتش خمخانه بود
دلبر جانانه، من
سا قی میخانه، من
لیلی مستانه، من
آتش وخمخانه ، من
من به افق سر زدم
هم، ز افق پر زدم
چشم چو بر هم زدم
بال بر آتش زدم
بی سر و بی تن شدم
شاهد و ایمن شدم
عشق زده بر تنم
بی هش و بی من شدم
روز ازل آمدم
علقه و بی من بدم
روز ابد میروم
علقه و عنقا روم
من نه به خود آمدم
هم نه به خود می روم
نا مده من بوده ام
سوی خود م میروم
عشق مرا یار شد
گنجه اسرار شد
یک نفس اندر دلم
بارش انوار شد
نور ز قلبم جهید
خاموشی از تن پرید
عقل چو خود را بدید
عشق شد اندر مزید
من، دلم و د لبرم
قائد و هم رهبرم
ساقی ام و کوثرم
باده و هم سا غرم
رند و خراباتی ام
مستم و هم ساقی ام
فانی ام و باقی ام
با خبر از مافی ام
آنچه ندانی منم
لای زمانی زنم
نور به جان می تنم
قاف مکانی منم
من خبر از جان دهم
هم می و هم نان دهم
مژده ز ر حمان دهم
کفر به ایمان دهم
عقل ز لا ، پاره کن
غم ز الا ، چاره کن
یک نفس، اندر دلت
هوی بزن، ناله کن
هوی ، تو را یار شد
ناله تو را نای شد
نای تو قلبت بدید
عشق، تو را های شد
های به لبها رسید
لب ،ز لبت وا رهید
عشق، انالحق زدو
عشق، به دفتر رسید
عشق، ز دفتر ببر
مشق نکن، خط نبر
قلب و دلت چاره کن
بر سر کافر، مپر
دین تو و، کفر او
این همه من من نکن
گر تو بحق، حق شدی
هوی بزن، ناله کن
هوی تو را، یار شد
ناله، تو را نای شد
نای تو، قلبت بدید
عشق، تو را های شد
های ، به لبها رسید
لب زلبت ، وا رهید
عشق، انالحق زدو
قصه، به آخر رسید


Rroshanaa.mihanblog.com
Rroshanaa.persianblog.ir
ناصر طاهری بشرویه
منبع : مطالب ارسال شده