سه شنبه, ۲ مرداد, ۱۴۰۳ / 23 July, 2024
مجله ویستا

به این هم می گن زندگی....؟


به این هم می گن زندگی....؟
دکمه کتش را بست و شالش را دور گردنش پیچید.
دست هایش از سرما قرمز شده بود.
دستش را کرد توی جیبش و به خیابان نگاه کرد، ماشین ها با سرعت از کنارش رد می شدند و تاکسی ها برایش بوق می زدند، رویش را بر گرداند و به ساعت صفحه گردش نگاه کرد، نیم ساعت بیشتر نبود که منتظر آمدن اتوبوس بود.
زیر لب گفت: به این هم می گن زندگی؟
برای دانشگاه رفتن باید دو ساعت علاف بشی تا اتوبوس بیاد آخرش چی....
زیر لب غرغر کرد و باز با بی حوصلگی به خیابان نگاه کرد یک دفعه چمشش خورد به ماشین مدل بالایی که تا حالا رنگش را توی خواب هم ندیده بود به راننده ماشین نگاه کرد که هم سن و سال خودش بود.
صدای بلند راننده اتوبوس حواسش را پرت کرد.
هی حواست کجاست؟ سوار نمی شی؟
به خودش آمد و سوار اتوبوس شد و بلیت مچاله شده اش را به راننده داد و ردیف اول روی صندلی نشست.
توی دلش گفت: وای چه ماشینی بود؟ خدایا به این هم می گن ماشین؟
کوله پشتی اش را گذاشت روی پاهایش و تا خواست جزوه هایش را از کیفش در بیاورد راننده ترمز کرد، به پسر نگاه کرد و گفت: جوون به این پسر کمک می کنی بیاد بالا!
با تعجب کوله پشتی اش را گذاشت روی صندلی و از جایش بلند شد پسر هم سن و سال خودش بود، عینک سیاهی روی چشم هایش گذاشته بود و عصای سفیدی هم دستش.
دست پسر را گرفت و با هم از پله ها بالا آمدند دست هایش مثل او سرد بود، نفس آرامی کشید و مثل همیشه زیر لب با خودش حرف زد.
انگار این دفعه غر نزد و به پسرک نابینا نگاه کرد و هزار بار خدا را شکر کرد.
منبع : روزنامه خراسان