چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
مجله ویستا


اقتصاد و فرهنگ، جلوه‌های رفتار انسانی


اقتصاد و فرهنگ، جلوه‌های رفتار انسانی
آثار علمی وهنری متاثر از لحظه ئی تاریخی اند كه در آن خلق می شوند. بنابراین، به عنوان مثال، نویسندگان قرن نوزدهم كه به صورت های مختلف با مسائل اقتصادی وفرهنگی دست وپنچه نرم می كردند- از جمله كارلایل، كولریج، جان استوارت میل، ماتیوآرنولد، راسكین و بسیاری دیگر كه به جنبه هائی از شرایط مادی وفرهنگی جلوه‌های وجود انسان می پرداختند- به ناچار به وسیله جامعه خود محدود و مقید می شدند- یعنی به وسیله ارزش ها، دل مشغولی ها وضعیت پیشرفت دنیا در لحظه ئی از زمان كه مشغول مطالعه آن بودند.
امروزه حقیقت این امر كمتراز همان ۱۰۰یا ۲۰۰ سال پیش نیست. به این ترتیب در شروع پروژه حاضر برای آزمودن مناسبات بین اقتصاد وفرهنگ در ابتدای قرن بیست ویكم- شكاف های میان این دو قلمرو وپیوندهائی كه باید بین آنها ایجاد شود- وظیفه ما به طور اجتناب ناپذیری در تاروپود اوضاع جهان امروز در هم تنیده شده است. و این جهانی است كه در آن اقتصاد و فرهنگ، هردو به عنوان رشته های عقلانی ونظام های سازماندهی اجتماعی، دستخوش تغییرات وسیعی بوده اند؛ و اكنون با آنچه یك قرن یا حتی یك دهه قبل دانشمندان وشهروندان به مطالعه‌اش می پرداختند، تفاوت زیادی دارند.
هر دو این گفتمان ها در معرض یك نقد تمام عیار جدی از درون بوده اند. اقتصاد، كم وبیش بی اعتنا از كنار آن گذشته است، حداقل تا حدی به این علت كه اقتصاددانان توانسته اند نشان دهند كه این حمله از نظر ایدئولوژیك از طرف چپ ها صورت می گیرد و بنابراین نباید از طرف حرفه ئی كه به شدت محافظه كار است، جدی گرفته شود. از طرف دیگر، مطالعه فرهنگ، به رغم پایداری قاطعانه در برخی مواضع سنتی، به طرزمهمی تغییر جهت داده است.
در مورد اقتصاد به عنوان یك نظام فكری باید گفت كه جهان شمولی ظاهری مدل اقتصادی رفتار فردی و مناسبات مبادله ئی ناشی از آن، اقتصاد را به مركز صحنه علوم اجتماعی كشانده است. به نظر می رسد پارادایم فرد عاقلی كه به دنبال بیشینه سازی نفع شخصی است، انگیزه وكنش انسانی را چنان تحت پوشش فراگیر خود قرار داده كه فقط چند پدیده، آن هم اگر وجود داشته باشد، خارج از حوزه آن به جا مانده است. به همین ترتیب، اعتقاد براین است كه بازنمائی تعامل انسانی به وسیله مدل بازارهای مبتنی برمبادله دلخواه، به ما می دهد كه به چیز دیگری نیاز نداریم. پس عجیب نیست كه مدل اقتصادی چنین تاثیر نافذی بر سیر جریان های ملی و بین المللی در جهان مدرن داشته و اقتصاددانان توانسته اند در طراحی قلمرو سیاست عمومی چنین نقش مسلطی را ایفا كنند .
از طرف دیگر، در عرصه فرهنگی، نمی توان چنین وحدت مقصودی را مشاهده كرد. همان طور كه قبلا اشاره كردیم، مطالعه محققانه فرهنگ وفراگردهای فرهنگی، اساسا متاثر از گرایش های جامعه شناسی، فلسفه و زبان شناسی است و امروزه مطالعات فرهنگی به عنوان یك رشته، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، قلمروی از هم گسیخته ومورد مناقشه است. درحیطه های مختلف فعالیت فكری كه به نوعی دغدغه فرهنگی دارند، گستره دلبستگی و رهیافت قابل توجه است. در یك طرف میدان، مورخان هنر، سنت گرایان، نظریه پردازان هنر ودیگران، ادامه دهنده سنت دیرپا و آبرومندی از تحلیل هنر وفرهنگ هستند كه هنر وفرهنگ را پدیده های خودبسنده وخود ارجاعی می داند كه در چارچوب خود، بنیان هستی انسانی به شمار می روند. در طرف دیگر، دانشجویان فرهنگ عامه پسند از تعاریف تحمیلی دور می شوند و مفاهیم سیال را می پذیرند ومناسبات فرهنگی را شامل اعمال قدرت می دانند، یعنی به نظر آنان عامل مهم تعیین كننده نحوه انجام بازی وبرنده وبازنده، طبقه اجتماعی وتسلط برمنابع اقتصادی است.
این هم از شرایط كنونی اقتصاد و فرهنگ به عنوان گفتمان های عقلانی. اما وضعیت جهان وسیع تری كه امروزه زندگی اقتصادی وفرهنگی را در برگرفته چگونه است؟ در این جا ترجیح می دهیم به جهان واقعی رجوع كنیم، كه می توان در لحظات كنونی هم اقتصاد و هم فرهنگ را در یك واژه خلاصه كرد: جهانی شدن . خواه این پدیده یك فراگرد باشد یا واقعیتی تثبیت شده، یا وضعیتی كه مدرنیته ما را به آن سو می كشد، جلوه های آن به اندازه كافی آشكار است بیائیم این جلوه ها و چالش ها را، با توجه به اقتصاد و سیاست به نوبه خود، بررسی كنیم.
از نظر اقتصادی، جهانی شدن را می توان فراگردی دانست كه در آن علم و فن آوری ابزار را فراهم كرده اند، و راست كیشی اقتصادی قالبی را ایجاد كرده است كه این ابزار در آن به كار می روند. آنچه به اصطلاح(انقلاب اطلاعات) نامیده شده، با پردازش هر چه آسان تر و سریع تر داده ها، و با ایجاد ارتباطات در داخل وبین كشورها، سازمان تولید را دگرگون كرده متداول شدن فراگردهای كاملا جدید وبسیار سودمندتری برای ستانده تقریبا هر نوع كالائی در نظام اقتصادی را ممكن ساخته، كه این امر پی آمدهای عمیقی برای ساختار صنعتی وآماده سازی نیروی كار وسرمایه وماهیت كار داشته است. درعین حال، پارادایم اقتصادی مسلط، وتمهیدات سیاسی ونهادی ئی كه كاربست آن را امكان پذیر می سازد، به طرز اجتناب ناپذیری منجر به رفع موانع موجود بر سرراه جریان آزاد منابع شده وبرتری فراگردهای بازار به عنوان ابزار قیمت گذاری وتخصیص منابع در اكثر بخش های اقتصاد جهانی را تثبیت كرده است. هر چند بی تردید هنوز زود است كه بر اضمحلال دولت- ملت به عنوان نیروی موثر اقتصادی وسیاسی تاكید كنیم ولی این واقعیت وجود دارد كه «جهان بدون مرز» از جنبه اقتصادی به واقعیت نزدیك تر می شود.
می توان گفت بزرگ ترین چالش حاصل از این گرایش ها برای علم اقتصاد واقتصاددانان، به توزیع منافع حاصل از این گرایش ها مربوط می شود. ممكن است جهان كارآمدتر وبهره ورتر شده باشد ولی عادلانه تر نشده است . در واقع اتكا به كسب وكار فردی به جای كار جمعی، فراگردهای مقررات كاهی وخصوصی سازی، تاكید بر بازارهای بدون محدودیت وتمام دیگر بنیان های نظام اقتصادی جهانی شونده، جهانی از برنده ها وبازنده را به وجود آورده است. در داخل كشورها شكاف بین فقیر وغنی روبه افزایش است. در خصوص كشورها، فاصله میان كشورهای غنی وفقیر از این هم وسیع تر است. یك نگاه ساده به هر یك از چاپ های گزارش توسعه انسانی ملل متحد نشان می دهد كه بیشتر ثروت جهان در اختیار چند كشور ثروتمند است، ودر حال كه ۲۰ درصد جمعیت جهان در فقیرترین كشورها زندگی می كنند، تنها ۲درصد ستانده جهانی به این كشورها تعلق دارد.
ممكن است بپنداریم كه وجود چنین بی عدالتی های محسوسی در یك نظام اقتصادی كه همگی در آن سهیم هستیم، قدری خواب را از چشمان حامیان گسترش بازارهای جهانی می رباید. اما چنین نیست. شواهدی اندك از چنین بی خوابی ها ، حداقل در میان اقتصاددانان ، وجود دارد یكی از دلایل این امر می تواند مربوط به روش تدریس اقتصاد مدرن باشد. به دانشجویان، می گویند كه مشكلات دوگانه ئی كه اقتصاد با آن سروكاردارد، كارآمدی وعدالت است. با این حال، آنان بیشتر وقت خود را صرف یادگیری مشكلات گذشته می كنند ومعمولا توجه كمی به مشكلات جدید دارند. برای اثبات این موضوع می توانید هر متنی از نظریه اقتصاد خرد را انتخاب كنید وتعداد صفحات مربوط به اقتصاد رفاه و توزیع را نسبت به كل صفحات بشمارید. احتمالا بیش از چند درصد نخواهد بود.به هرحال، این واقعیت كه جهانی شدن پی آمدهای اقتصادی نامطلوبی هم دارد، نباید سبب شود كه آن را نیروی اقتصادی زیان باری بدانیم كه در هر فرصتی باید از آن جلوگیری كرد یا وارونه اش ساخت. شكی نیست كه جهانی شدن، از نظر انتخاب مصرف بهتر، چشم انداز اشتغال، الگوهای شیوه زندگی ونظایر آنها، دستاوردهای فراوانی برای بسیاری افراد داشته است. با این همه، یك پارادایم اقتصادی كه به عادلانه بودن پی آمدهایش چندان اهمیتی نمی دهد، كامل نیست وپرداختن به بی عدالتی آشكار اقتصادی به صورت بزرگ ترین چالش اقتصاد معاصر به جا می ماند. دراین زمینه، مقصود این نیست كه جلو جهانی سازی گرفته شود- كه در هر حال ممكن است كار بیهوده ئی باشد – بلكه این است كه جهانی سازی از راه هائی موفق به تولید پی آمدهائی شود كه هم عادلانه تر است وهم از نظر نیل به اهداف اجتماعی كارآمدتر. البته چنین پیشنهادی مستلزم واگذاری نقشی قوی تر به اراده جمعی است تا بعضی جنبه های رفتار اقتصادی را تنظیم یا محدود كند، مثلا از طریق اقدامات سیاسی ملی و بین المللی یك جانبه یا چند جانبه كه به وسیله دولت های حاكم اعمال می شود. ناگفته پیدا است كه روش اقتصادی متداول اگر بخواهد به چنین پیشنهادهائی برای افزایش مداخله در بازارهای محلی یا جهانی توجه كند، با مشكلاتی روبه رو خواهد شد مگر این كه، همان طور كه گفتیم، اقتصاد مورد بحث برای پذیرش نگرشی قوی تر به منظور رفع بی عدالتی های موجود در كاركرد نظام اقتصادی، حركتی از خود نشان دهد.
حال برگردیم به تاثیرات فرهنگی جهانی شدن وچالش های حاصل از آن؛ وبه عرصه ئی وارد شویم كه موجب انتشار كتاب های فراوان و بحث های مفصل شده است. موضوع محوری در اصل یك چیز است، این كه چگونه جریان افزایش یافته كالاها وخدمات، پیام ها و نمادها، اطلاعات وارزش ها در میان مردم جهان بر تمایزفرهنگی تاثیرمی گذارد، آیا این امر به معنای آن است كه ویژگی های متمایز فرهنگ های گوناگون كم اثر ومحو خواهد شد تا با مجموعه ئی از نمادهای فرهنگی جایگزین شود كه در سراسر جهان قابل مشاهده است؟ تصور همگانی كه در حمایت از یكدست كردن تاثیر جهانی شدن برفرهنگ این است كه نوجوانان لباس جین بپوشند، كوكاكولا بنوشند وبه موسیقی گوش دهند: این دخترها وپسرها را می توان همه روزه در آبردین، آتالانتا،آدیس آبابا یا آدلاید دید . چون خاستگاه بسیاری از این نمادهای فرهنگی، غرب یا به عبارت دقیق تر، ایالات متحده است، اغلب از این فراگرد با عنوان امپریالیسم فرهنگی یاد میكنند ونه همگون سازی فرهنگی، یعنی تحمیل یا حداقل ترویج یك فرهنگ مسلط در سراسر جهان. این فراگرد را هر چه بنامیم، نتیجه اش یكسان به نظر می رسد:مبهم ساختن هویتهای فرهنگی خاص.
به عنوان راهی دیگر، این بحث مطرح شده كه ممكن است حالتی كاملا متضاد رخ دهد . فشارهای نیروهای قدرتمند خارجی، كه ابزار تعریف خصوصیات منحصر به فرد گروهی از مردم را درهم می شكنند، می تواند موجب افزایش اراده اعضای گروه برای مقاومت در برابر عوامل موثر همگون كننده شود و این افراد با نیروی بیشتری بر نمادهای هویت فرهنگی منحصر به فرد خود پافشاری كنند. اگر این فراگرد به طور وسیعی در جهان انتشار یابد، انعكاسی از تنوع فرهنگی خواهد شد كه واقعا یكی از ویژگی های انسان اندیشه ورز است. اگر در همان زمان فراگرد مبادله پیام های فرهنگی روی دهد، در جائی كه نمادها نه از فرهنگ برتر بلكه از مجموعه متنوعی از منابع دیگر گرفته می شوند، ممكن است صورت های فرهنگی جدیدی شكل بگیرند. چنین «آمیزش» فرهنگی در موسیقی روی می دهد . با وجود این، فرضیه دیگری متضاد با همگونی فرهنگی وجود دارد كه از تقسیمی دوگانه در ائتلاف های فرهنگی جهان، بین غرب از یك سو ومحور اسلامی/كنفوسیوسی از سوی دیگر صحبت می كند كه هر یك با وسایل متفاوتی به دنبال افزایش نفوذ فرهنگی خودند؛ اولی از طریق قدرت اقتصادی جهانی، ودومی از طریق بنیادگرائی مذهبی شدید. این به اصطلاح برخورد تمدن ها (یا جهاد در برابر جهان مك دانلدز)مبتنی بر یك نیاز فرهنگی شدید است كه به موجب آن نیروهای بازار در تعیین رفتار انسانی اهمیت كمتری از باورهای فرهنگی دارند.
هیچ اتفاق نظری درباره این امر وجود ندارد كه كدام یك ازفرضیه های مختلف جهانی شدن وفرهنگ قانع كننده تر است، و در واقع كاملا ممكن است در آن واحد بیش از یكی از آنها معتبر باشد. مثلا یك نفر می تواند در حال خوردن یك همبرگر بزرگ مك دانلدز (بیگ مك )تیم فوتبال محلی خود را نیز تشویق كند، كه این امرتمایز رفتار فرهنگی جهانی ومحلی را به طور همزمان نشان میدهد. در واقع، همان طور كه قبلا بی عدالتی را چالش اصلی اقتصاد در جهان معاصر دانستیم،می توانیم این نكته را نیز مطرح كنیم كه به رسمیت شناختن ارزش تنوع فرهنگی درگستره جهانی،چالش فرهنگی اصلی ازما است.
شاید رابرت هالتن بهترین جمع بندی را از نتیجه گیری كلی درباره جهانی شدن ارائه كرده باشد، جهانی شدنی كه مشخصه اصلی لحظه ئی تاریخی است كه در آن سرگرم مشاهده رابطه اقتصاد وفرهنگ هستیم. اومی گوید:
بنابراین، نباید منابع جهان را بهشت مصرف كننده یا بوفه ئی بین فرهنگی برای زندگی بهتر دانست، این منابع یك نظام اهریمنی سلطه بالائی ها بر پایین ها هم نیست. دانستن این امر ناشی از نظرهای افرادخوش بین ومرفه غربی نیست بلكه این امر باكنش ها و باورهای گستره ئی از مردم جهان، درخارج وداخل غرب، سازگاراست.
با قبول متن پردازی پروژه حاضر، اكنون اجازه دهید چند رشته اصلی بحث را كنار هم قرار دهیم. توجه داشته باشید كه بحث بعدی بحثی گزینشی است؛
در ابتدا باید یادآوری كنم كه كار ما عبارت بود از پرداختن به موضوعات مورد توجه دوگانه ما در دوسطح: اول توجه به اقتصاد وفرهنگ به عنوان رشته ها یا گفتمان های فكری یا شیوه های تفكر برای مشاهده وتحلیل جهان؛ ودوم، تفسیر اقتصاد وفرهنگ به عنوان جلوه های رفتار انسانی- رفتار اقتصادی وعملكرد اقتصاد در یك طرف، و رفتار فرهنگی و نقش فرهنگ در جامعه در طرف دیگر. یك سفر منطقی از میان سرزمینی كه پیموده ایم، باید با همان انگیزه های اصلی رفتار شروع شود كه در ابتد به آنها اشاره كردیم. در آن جا این امر به عنوان یك فرضیه رایج مطرح شد كه انگیزه های اقتصادی را می توان فردگرایانه، وانگیزه های فرهنگی را جمع گرایانه دانست. این سخن، بلافاصله تضاد اساسی میان دوحوزه ئی را مشخص می كند كه شالوده قسمت عمده تحلیل بعدی ما را تشكیل میدهد. این نكته به آن معنی نیست كه رفتار اقتصادی نمی تواند متضمن یك هدف جمعی باشد یا تعقیب تجربه فرهنگی فاقد هر گونه انگیزه یا نفع شخصی است، بلكه به تفاوت های میان اقتصاد وفرهنگ در جهان اشاره می كند، یك برخورد شخص به عنوان یك واحد منفرد تاكید می كند كه منافعش بسیار مهم است و از طریق رقابت با واحدهای دیگر موفق می شود، و دیگری برجمع تاكید می كند كه از طریق ارزشهای مشترك ورفتار تعاونی عمل می كند.اما مهم ترین تمایز در كل بحث ما به صورت یك ترجیح بند تكرار شده، تمایز بین ارزش اقتصادی و فرهنگی است. طی قرون متمادی، اقتصاددانان ونظریه پردازان فرهنگی با مسائل ارزشی دست وپنجه نرم كرده اند؛ اغراق نیست اگر بگوئیم یك نظریه ارزشی شالوده ئی است كه نظریه اقتصادی بر آن بنا میشود، وبرهمین اساس، یك مفهوم قابل قبول از ارزش فرهنگی، اساس هر گونه تحلیل نظام مند از فرهنگ وفعالیت فرهنگی است.نظرما این بوده كه در ارزیابی كل گستره پدیده های مورد مطالعه باید ارزش اقتصادی وفرهنگی را مفاهیمی متمایز از تعریف كالاهای خصوصی،تا حدی به طورناقص، به وسیله قیمت، وارزش اقتصادی كالاهای عمومی، باز هم به طور ناقص، برحسب تمایل به پرداخت پول اندازه گیری می شود. این تمایل مجسم كننده مجموعه وسیعی ا زمنابع اشتیاق فردی به كالاهای مختلف است واین اشتیاق ها را، از طریق رتبه بندی رجحانی میان كالاها، به یك واحد متر یك قابل اندازه گیری تقلیل می دهد. از طرف دیگر، ارزش فرهنگی هیچ گونه واحد شمارش متداولی ندارد، چند بعدی ومتغیر است و احتمالا شامل مولفه هائی است كه فقط با معیارهای غیرقابل اندازه‌گیری بیان میشود. اما دشواری های بیان دقیق و ارزش گذاری ارزش فرهنگی سبب كاهش اهمیت آن در شناسائی ادعاهای متمایز درباره پدیده های فرهنگی نمی شود، پدیده هائی كه مجسم كننده یا تولید كننده این ارزش اند.
«ارزش فرهنگی» عبارتی است كه در گفتار عامیانه برای اشاره به ارزشی به كار می رود كه یك نفر ممكن است به شی یا تجربه ئی نسبت دهد. اما توسل به ارزش فرهنگی به عنوان یك مفهوم دقیقا تعریف شده، یا استفاده از آن در یك زمینه عملی، مستلزم رهیافتی نظام مند به تعریف و اندازه گیری آن است. گفته ایم كه می توان با تلاش برای ساختار شكنی ارزش فرهنگی وتجزیه آن به عناصر سازنده اش، درك خود از ارزش فرهنگی را افزایش داد. بی آنكه پیشنهاد ما جامع باشد، می توان گفت كه ارزش فرهنگی فرضا یك شی هنری را می توان به مولفه هایش، از جمله ارزش زیبائی شناختی، معنوی، اجتماعی، تاریخی، نمادشناختی و اصالت تجزیه كرد. هر یك از این ویژگی ها یا معیارها را می توان با ابزارهای گوناگونی سنجید: این ابزارهای احتمالی می توانند شامل انواع گوناگون «توصیف متكاثف»، تحلیل نگرشی، تحلیل محتوائی وارزیابی یا قضاوت خبرگانی باشد كه در رشته مناسب خود آموزش دیده اند (مثل باستان شناسان، مورخان هنر، موسیقی شناسان و مانند آنان).
بنابراین ممكن است بتوانیم یا نتوانیم این ارزیابی های جداگانه را به شكل فشرده گردآوری كنیم. واضح است كه احتمال دارد در موارد خاصی رابطه نزدیكی میان ارزش فرهنگی واقتصادی وجود داشته باشد. به طور كلی هرقدر چیزی یا تجربه ئی از نظر فرهنگی واجد ارزش بیشتری شمرده شود. مردم آمادگی بیشتری خواهند داشت تا برای به دست آوردن آن پول خرج كنند و بنابراین ارزش اقتصادی ظاهری آن بیشتر خواهد بود. اما همبستگی میان ارزش اقتصادی و فرهنگی به احتمال زیاد به هیچ وجه كامل نیست، ومی توان به مثال های بسیاری از كالاهائی با ارزش اقتصادی پایین وارزش اقتصادی بالا یا برعكس اشاره كرد. هرچند ممكن است اقتصاددانانی كه در محدود یك مدل كاملا اقتصادی عمل می كنند، وسوسه شوند و ادعا كنند كه ارزش اقتصادی وفرهنگی یك كالای فرهنگی هم ناشی از ثروت اقتصادی وثروت فرهنگی آن است و به این وسیله ارزیابی جداگانه ارزش فرهنگی را به امری زائد بدل كنند، ولی باید یادآوری كردكه خود مدل اقتصادی دامنه ئی محدود وپوششی مخصوص دارد. در ارزش گذاری پدیده های فرهنگی، ابعاد اثبات پذیری وجود دارد كه از حساب اقتصادی می گریزد، و با این همه برای تصمیم گیری و تخصیص منابع افراد وگروه ها مهم اند. بنابراین، نتیجه می گیریم كه اگر درباره تلاش برای كمال نظری واعتبار عملی جدی هستیم، ضروری است در ارزیابی پدیده های مورد مطالعه، مفهوم ارزش فرهنگی را در كنار مفهوم ارزش اقتصادی بپذیریم.
وقتی فرهنگ را در معنائی كاركردی بیاندیشیم- یعنی، به عنوان فعالیت های فرهنگی تولید كننده كالاها وخدمات- به جائی می رسیم كه به این سوال بپردازیم كه چه چیزی كالاها و خدمات فرهنگی را از كالاهای معمولی كه در نظام های اقتصادی تولید و مصرف میشود، متمایز میكند. تعریف «كالاهای فرهنگی» را می توان براساس ویژگی های معین آنها بیان كرد، ازجمله این واقعیت كه در تولید این كالاها خلاقیت وجود دارد، و این كالاها مجسم كننده شكلی از ویژگی و كیفیت فكری هستند ومعنائی نمادین را در بردارند. به عنوان راهی دیگر، یا علاوه برآن، گزینشی از جانب تقاضا ممكن است به انباشت سلیقه و وابستگی مصرف كنونی به مصرف گذشته اشاره كند.
سرانجام، ویژگی منحصر به فرد چنین كالاهائی را می توان براساس ارزش تعریف كرد:كالاهای فرهنگی مجسم كننده یا آفریننده هر دو ارزش اقتصادی و فرهنگی اند، كالاهای اقتصادی «معمولی» فقط ارزش اقتصادی می آفرینند. به همین ترتیب، ممكن است بگوئیم منابع مورد استفاده در ساختن كالاها و خدمات فرهنگی شامل هر دو بعد اقتصادی و فرهنگی اند. یكی از عوامل اصلی تولید در این فراگردها سرمایه است. سرمایه پنداشتن فرهنگ، نه به معنای بوردیوئی ویژگی های درونی انسانی بلكه به معنای اقتصادی اندوخته دارائی های سرمایه ئی كه به مرور زمان جریانی از خدمات سرمایه ئی را به وجود می آورند، امكانات قدرتمندی برای مفهوم پردازی فرهنگ به شیوه‌هائی را فراهم می كند كه در هر دونظریه اقتصادی و فرهنگی طنین انداز میشود.این امر همچنین دستیابی به گستره‌ئی از ابزار تحلیلی را فراهم می كند كه به اعطای جوهره عملی به این مفاهیم كمك می كند. ارتقای ارزش فرهنگی تا سطحی همتراز با ارزش اقتصادی،حداقل در چارچوب مفهومی، امكان بازنمائی متوازن نحوه مشاركت سرمایه فرهنگی، ملموس و ناملموس، در پی آمدهای اقتصادی وفرهنگی را فراهم می كند.
یكی از بدیهی ترین كاربست های مفهوم سرمایه فرهنگی به میراث فرهنگی مربوط میشود –یعنی، دارائی های فرهنگی ملموسی كه از نسل های پیشین به ارث رسیده اند وقرار است در اختیار نسل بعدی قرار داده شوند.تلقی میراث به عنوان سرمایه فرهنگی، معادل امری است كه اكنون به تلقی مقبول از منابع زیست محیطی وزیست بوم ها به عنوان سرمایه طبیعی بدل شده، ودر واقع اكنون فنون مشابهی باری ارزش گذاری منافع حاصل از دارائی های فرهنگی به كار می رود، یعنی شبیه همان متونی كه با موفقیت در ارزیابی ارزش تسهیلات زیست محیطی به كار رفته اند. در این جا هم این واقعیت كه سرمایه فرهنگی مجسم كننده وآفریننده هر دو ارزش اقتصادی وفرهنگی است، توجه متمایزی را می طلبد ونحوه استفاده از روش متداول تجزیه وتحلیل هزینه- فایده در آورد، ولی با این انتظار كه به آفرینش هر دو ارزش اقتصادی وفرهنگی به وسیله پروژه به مرور زمان توجه شود. البته، دشواری های عملی تخمین جریان های ارزش فرهنگی براساس شرایط سازگار و دشواری های عملی ادغام آنها در چنین چارچوبی را نباید نادیده گرفت. با وجود این، هم اكنون نشانه هائی در این باره وجود دارد كه پیشرفت تجربی در این مسیر ممكن است، گرچه به تحقیقات بسیار بیشتری نیازداریم.
مفهوم سرمایه فرهنگی به طور كلی، وكاربست آن در مورد میراث به طور خاص، مسئله ارزش گذاری را در چشم‌انداز بلند مدتی قرار می دهد. اكثر دارائی های فرهنگی در كوتاه مدت یا میان مدت مستهلك نمیشوند، و زندگی اقتصادی محدودی دارند كه كنار گذاشتن آنها را پس از مدت زمان معینی ممكن میسازد.برعكس، معمولا می توان انتظار داشت كه به مرور زمان ارزش اقتصادی وفرهنگی اقلام مربوط به میراث ملموس وناملموس افزایش یابد نه كاهش. اگر این اقلام از گذشته دور به ارث رسیده اند، افزایش ارزش انها به مرور زمان، ممكن است ارزش آن ها اكنون هم معلوم باشد، و می توان انتظار داشت كه این افزایش در آینده هم تداوم داشته باشد. اگر این اقلام هم اكنون آفریده شده اند، عایدات آتی آنها ممكن است نامعین تر باشد . با وجود این، در هردوحالت، ارزش گذاری این اقلام سرمایه فرهنگی مسئله ئی فراتراز نسل كنونی است، و مسئولیت اخلاقی نسل حاضر برای مراقبت از این دارائی های سرمایه ئی و واگذاری مناسب آن ها به وارثان و نسل های بعدی ما را به وجود می آورد. بنابراین، مسئله انصاف بین نسلی كه به آن پرداختیم عنصری محوری در مفهوم پایداری است.پایداری به واژه‌ئی فراگیر بدل شده كه اغلب بدون تمایز وبدون هیچ تعریف دقیقی به كار می رود. در كاربرد معاصر، این واژه اغلب در ارتباط با زیست محیط وبهره برداری یا سوء استفاده از منابع طبیعی وزیست بوم ها به گوش می رسد. این واژه را می توان در مورد مدیریت سرمایه فرهنگی به كاربرد، زیرا مسائل بلند مدتی در این زمینه وجود دارد.ماهیت چند وجهی مفهوم یاد شده به این معنی است كه هیچ تعریف استاندارد واحدی از پایداری وجود ندارد؛ بنابراین ما پیشنهاد كرده ایم كه ایده پایداری به صورت مجموعه ئی از اصول یا ضابطه ها بیان شود. این اصول و ضابطه ها نوعی فهرست بازبینی را فراهم می كنند كه به كمك آنها می توان درباره پایداربودن یا نبودن موارد خاص قضاوت كرد. ضابطه های پیشنهادی عبارت اند از:نقش اقلام یا پروژه های مورد نظر درخیرمادی و غیرمادی؛ انصاف بین نسلی ودرون نسلی؛ حفظ كثرت؛ اصل احتیاطی؛ وحفظ نظام های فرهنگی به رسمیت شناختن وابستگی متقابل. آخرین ضابطه برای تاكید برنحوه بنا شدن فعالیت های نظام اقتصادی واقعی براساس «زیست بوم ها» فرهنگی، به شیوه ئی بسیار شبیه زیست بوم های طبیعی، اهمیت دارد؛ غفلت از سرمایه فرهنگی می تواند منجر به مشكلاتی مشابه همان مشكلاتی شود كه پذیرفته ایم در صورت ویرانی سرمایه طبیعی وزیست بوم های طبیعی به وجود می آیند. پس از این كه به سرمایه پرداختیم، اكنون به دیگر عامل مهم تولید می پردازیم كه در ساختن كالاها وخدمات فرهنگی به كارمی رود،یعنی كار.
با توجه خاص به ستانده هنری، می توانیم انواع متفاوت زیادی از كار ماهرانه وغیرماهرانه را تشخیص دهیم كه به فراگرد تولید كمك می كنند، از پشت میز نشستن نویسنده گرفته تا بلیت فروشی كه در گیشه تئاتر می نشیند. این جا به كار خلاقی می پردازیم كه برای آفرینش ایده های هنری وتبدیل آن ها به یك فیلمنامه، موسیقی، یك نقاشی، یك اجرا، یاهر چیز دیگری ضروری است- یعنی، ما دل مشغول كار هنرمندان هستیم.به خصوص، چون هم به اقتصاد علاقه داریم وهم به فرهنگ، ممكن است بپرسیم فراگرد خلاقیت هنری چگونه از عوامل اقتصادی متاثر میشود. به نظربسیاری، فراگرد ایجاد هنر مسئله ئی است كه به الهام، تخیل، وحتی نبوغ مربوط می شود وبا دغدغه های مادی دنیوی فاصله زیادی دارد. اما در مورد بسیاری ازهنرمندان برای سیركردن شكم خود و وابستگان شان به پول وامكانات نیاز دارند، وتا وقتی كه به اندازه كافی خوش شانس نباشند كه حامی بخشنده ئی صورت حساب های آن ها را پرداخت كند، مجبورند برای كسب درآمد به كوشش های خود متكی باشند .بنابراین، دل مشغولی های اقتصادی بر فراگردی تاثیر می گذارند كه در غیر این صورت فراگرد خلاق محض بود، و آن را به شیوه هائی اصلاح وهدایت میكنند كه ممكن است همیشه به نظر هنرمند آرمانی نباشد.
ممكن است فراگرد خلاق را به شیوه ئی مدل سازی كنیم كه هر دو انگیزه اقتصادی وهنری را توجیه كند، البته اگر دوباره به طور خاص به مفاهیم ارزش اقتصادی وفرهنگی متوسل شویم. می توان یك مدل تصمیم گیری درباره رفتار هنرمند را تدوین كرد كه در آن تابع هدف شامل هر دو ارزش اقتصادی وفرهنگی به عنوان دلایل مشترك باشد، ومجموعه محدودیت ها شامل محدودیت های فنی ویك شرط درآمد حداقل باشد.متغیرهای تصمیم گیری عبارت اند از مقدار زمانی كه هنرمند به كارهای گوناگون هم درون وهم بیرون فراگردهای آفرینش آثار هنری اختصاص می دهد، برای مثال در پرداختن به دیگر فعالیت های درآمدزا. چون هنرمندان مختلف رویكرد های مختلفی به كسب درآمد از كارشان دارند، از هنرمندانی كه در درجه اول برای پول در این عرصه فعالیت می كنند تا آنان كه نمی توانند به پاداش های مادی توجه كمتری نشان دهند،تابع هدف نیازمند اوزانی از صفر تا یك و از یك تا صفر به ترتیب در خصوص متغیرهای ارزش اقتصادی وفرهنگی موجود در یك اثراست. به این ترتیب، مدل مورد بحث را میتوان برای طیف كاملی از رویكردهای هنرمندان به اهمیت نسبی ابعاد اقتصادی وهنری كارشان به كاربست.
اگر امكان كار در خارج از هنرها را بپذیریم، مدل تخصیص زمان می تواند ویژگی «رجحان كار» را منعكس كند كه به احتمال زیاد رویكردهای بسیاری از هنرمندان به كوشش خلاق شان را توصیف می كند . با این فرضیه، نظریه نرمال عرضه كار معكوس می شود، وخود كار هنری نفع مثبتی باری كارگر می آفریند. چنین فرضیه ئی ، همان طور كه می توان انتظار داشت ،پیش بینی های رفتارئی را می آفریند كه با نظریه متداول درباره بازاركار اختلاف دارد، و در خدمت این امر است كه بین هنرمندان خلاق به مثابه كارگران ودیگر انواع گروه های شغلی در نیروی كار تمایز قائل شویم. با این همه ،در پایان باید اذعان كرد كه، به رغم جذابیت نظری یك مدل عقلانی خلاقیت هنری، ممكن است در واقع بتوان هنرمندان را دقیقا با نامعقول بودن شان از دیگر افراد جامعه تمیزداد.
بسیاری خواهند گفت كه فقط با واژگون كردن مفاهیم قراردادی متداول، با جداشدن از جریان اصلی، یا باتداوم روح الهام است كه پیشرفت هنری ممكن میشود، واین كه هنر وتخیل را «عقلانی» بدانیم، كه این تناقضی در مفاهیم است.
یك بار دیگر وقتی عرضه وتقاضا برای كالاها وخدمات فرهنگی را در یك چارچوب صنعتی قراردهیم، مفاهیم ارزش اقتصادی وفرهنگی وارد بازی میشوند. به نظر اقتصاددانان، قرار دادن فعالیت های تولیدی در گروه صنایع یك دستگاه تحلیلی طبیعی است، حتی اگر به نظر غیر اقتصاددانان چنین رویه ئی رگه هائی از كالاسازی فرهنگی وانقیاد فعالیت هنری به تقاضاهای بازار را در برداشته باشد. در مورد نكته آخر، می توان گفت كه لازم نیست هیچ گونه معنای ایدئولوژیكی مقوله بندی هنرها یا دیگر فعالیت های فرهنگی در قالب صنعت را همراهی كند، بلكه برعكس باید گفت مفاهیم اقتصاد صنعتی صرفا شیوه مناسبی برای بازنمائی فعالیت های معین را ارائه می كنند كه محتوای اقتصادی انكارناپذیری دارند. بازهم مسئله ارزش در هنگام توجه به ماهیت صنایع فرهنگی مهم است. حامیان هنرها را می توان با آمارهای خیره كننده ئی فریب داد كه نقش هنرها وبخش فرهنگی در ارزش ستانده ها ،پی آمدها، درآمدها، اشتغال، عایدی صادرات و نظایر آن ها را نشان می دهند. هنرها در برخی ازحوزه ها،شامل بازسازی شهری، توسعه منطقه ئی، ایجاد شغل، گردشگری وتجارت، نیروی اقتصادی پویائی هستند و این امر اغلب به عنوان دلیل كافی برای تداوم حیات آنها مطرح می شود.شكی نیست كه اهمیت اقتصادی صنایع فرهنگی در اكثر كشورهای توسعه یافته بسیار زیاد است،و مثال های بی شماری درباره نقش مثبت هنرها وفرهنگ در همه متغیرهای اقتصادی پیش گفته در زمینه های اقتصادی، اجتماعی وسیاسی گوناگون وجود دارد . ولی همچنین مهم است به یاد داشته باشیم كه وجه ممیزه كالاها، این واقعیت است كه آنها هم ارزش فرهنگی می آفرینند وهم ارزش اقتصادی، و این كه ارزش فرهنگی مورد بحث فی نفسه برای جامعه مهم است. یك راهبرد توسعه صنعتی كه، فرضا، فقط بر ایجاد ارزش اقتصادی به وسیله صنایع فرهنگی تاكید كند، فقط نیمی از داستان را بازگو می كند.
این ملاحظات مستقیما به عرصه سیاست منتهی می شوند، كه در آن جا باز هم می توان اظهارنظرهای مشابهی كرد. در دوران اخیر بر نقش سیاست فرهنگی در تسهیل وتشویق مشاركت بخش فرهنگی در نظام اقتصادی تاكید زیادی شده است. این تاكید بی تردید در ترغیب وزیران واقع بین امور اقتصادی ودارائی و دیگر سیاستمداران ودیوانسالاران متاثر از اقتصاد به جدی تر گرفتن فرهنگ مفید بوده است. ولی توجه ئی متوازن به اهداف كلی جامعه در طرح وتدوین سیاست نشان میدهد كه سیاست فرهنگی مسئولیت مشابهی برای تاكید بر اهمیت ارزش فرهنگی حاصل از این بخش دارد. با وجود این، درجهانی كه كماكان چارچوب سیاستی آن عمدتا متاثر از دستور كار اقتصادی است، هنوزبا پذیرش ارزش فرهنگی به عنوان نیروی محركه ئی در تصمیم‌های سیاستی فاصله داریم.

کاظم فرهادی
منبع : مجله گسترش صنعت