یکشنبه, ۶ خرداد, ۱۴۰۳ / 26 May, 2024
مجله ویستا


داروینیسم، پایه و اساس تمدن غربی


داروینیسم، پایه و اساس تمدن غربی
● انسان از نسل میمون، خرافه‌ای جاهلانه
محتوای علمی سیستم آموزشی کنونی که کاملاً بر مبنای تفکرات غربی بنا شده است به خود حق داده که همه ی امور را بر محور همین نحوه تفکر خاص تحلیل و تفسیر کند، تا آنجا که در سراسر جهان هیچ چیز
نمی توان یافت، مگر اینکه مورد تعرض این نظام فکری خاص قرار گرفته و درباره آن فرضیه پردازی شده است؛ انسان و جهان، روح و جسم، اقتصاد، سیاست، اجتماع، تاریخ، هنر و... بر همین قیاس حتی موجودات مجردی همچون فرشتگان، موجودات تاریخی و یا موجوداتی موهوم و خیالی مثل دیو و پری... نیز به مثابه ی موضوعی برای پژوهش در حیطه ی تعرض این نظام فکری قرار گرفته اند. این موضوع فی نفسه نباید مورد اعتراض واقع شود، چرا که از یک سو، اگر این علوم می توانست انکشاف از حقیقت عالم بنماید، پرداختن آن به همه ی امور نه تنها مذموم نبود که بسیار پسندیده بود، و از سوی دیگر، هر فرهنگ و تمدن حاکم اگر با دیگر فرهنگ ها و تمدن هایی که در حیطه حکومت آن قرار می گیرند هم اینچنین عمل کند که فرهنگ و تمدن غرب کرده است، چندان دور از توقع و انتظار نیست؛ اگرچه فرهنگ و تمدن غرب به لحاظ ذات استکباری آن، از این نظر با همه ی فرهنگ ها و تمدن هایی که در طول تاریخ کره ی زمین رخ نموده، متفاوت است.
علوم رسمی غرب نه تنها انکشاف از حقیقت عالم نمی کند بلکه همان گونه که اکنون در جوامع غربی و غربزده می بینیم، در اکثر موارد حجاب حقیقت نیز می گردد و انسان ها را در جهان بینی های عجیب و غریب و موهوم، و پوچی مطلق، سرگردان می سازد؛ و ما این بحث را در چند مقاله ی آینده، با تفصیل بیشتر، در ضمن بررسی ماهیت علوم غربی بار دیگر دنبال خواهیم کرد.
در هیچ یک از اعصار تاریخ سابقه نداشته است که تمدنی بتواند تا این حد و در این وسعت و عمق، تمدن های دیگر را در خود منحل سازد و اینچنین بر روح و جان دیگر امت ها تسلط پیدا کند و همه ی آنچه را که وجه مشخصه اقوام و ملت های مختلف در همه ی اعصار بوده است، یعنی دین، زبان، فرهنگ، تاریخ، هنر، معماری، آداب و رسوم و غیره را به تبعیت از خود، تا آنجا تغییر دهد که امروز در کوچک ترین و دورافتاده ترین ده کوره های ایران و ترکیه و یونان نیز مردم لباس اروپایی می پوشند، خانه های خویش را به سبک اروپایی ها : البته با تقلیدی بسیار زشت و ناشیانه : می سازند، آداب و رسوم تمدن غربی را تقلید می کنند و حتی در زبانشان به تبعیت از غرب تغییرات اساسی رخ نموده است.
امروز یک دانشجوی چینی در همه ی تفکرات خویش دقیقاً با همان معیارهایی به موضوعات مختلف می اندیشد که یک دانشجوی کالیفرنیایی. نظریات این دو درباره ی تاریخ، تمدن، هنر، سیاست، زندگی، تربیت فرزندان، همسرداری، طب، روح، جسم، آسمان، زمین... با کمی تفاوت یکسان است، و تفاوت ها نیز : اگر موجود باشد : در ریشه ها و مبانی نیست، بلکه در فرعیات و نتایج است. در مصر، جده، استانبول، مسکو، دهلی، پرو... و حتی دورافتاده ترین ده کوره های آفریقا و استرالیا نیز : به شرط آنکه مدرسه و تلویزیون رفته باشد : وضعی غیر از این وجود ندارد. تفاوت های اندکی هم که وجود دارد، در لباس، غذا، بعضی از آداب و مرسومات، آن همه کوچک است و ظاهری که به راحتی قابل اغماض است.
حقیر می دانم که برای اکثر کسانی که این مقاله را می خوانند این پرسش همراه با تعجب طرح خواهد شد که «خوب، چه اشکالی دارد؟! آیا این از محسنات تمدن جدید نیست که همه ی مردم جهان را از خرافات و فقر فرهنگی نجات داده و اختلافات و مناقشات بیهوده را از بین برده و اتحاد و وحدت ایجاد کرده است؟!»
حقیر در جواب این سؤال، بار دیگر عرض می کنم که اگر اکتشافات و یافته های علوم جدید مبتنی بر حقیقت عالم باشد، همه ی آنچه که ما در رد و ذم تمدن غربی و نظام آموزشی آن می گوییم به حسن و مدح و تأیید تبدیل خواهد شد و نه تنها دیگر جای هیچ اعتراضی باقی نمی ماند، بلکه می باید شکرگزار غربی ها هم باشیم که راه ادراک حقایق عالم را بر همه انسان های سراسر عالم گشوده اند. اما آیا به راستی انسان با این علوم از خرافات و جهل نجات پیدا کرده و یا نه، در جهل و خرافاتی بسیار عمیق تر فرو رفته است؟
لازم به تذکر است که اگر انقلاب اسلامی ایران پیروز نشده و کار رجعت به مبانی فرهنگی اسلام در همه ی زمینه ها به این حد از وسعت و اشاعه نرسیده بود، هرگز امکان سخن گفتن از این مسائل با این همه جرأت و جسارت به وجود نمی آمد. اگر کسی بینگارد که انقلاب اسلامی ایران، همچون دیگر انقلاب هایی که در قرون اخیر اتفاق افتاده است، دارای وجهه ای صرفاً سیاسی است، سخت در اشتباه است. رودررویی انقلاب اسلامی ایران در اصل با «تفکر غربی» است و ما ان شاءالله در آینده ای نه چندان دور، شاهد یک رجعت همه جانبه ی فرهنگی به اصول و مبانی اسلام خواهیم بود و خواهیم دید که چگونه تمدن اسلام مبتنی بر همین رجعت وسیع فرهنگی، تحولات عظیمی را در ارکان و ظواهر حیات اجتماعی انسان ایجاد خواهد کرد و نظامات تازه ای را در همه ی زمینه های علمی، فرهنگی، سیاسی و مدنی برقرار خواهد داشت.
البته اکنون اکثر افراد و حتی بسیاری از علمای روحانی متأسفانه با خوشبینی و بدون تأمل عمیق در مسائل، می انگارند که اسلام فی الجمله محتوای علمی سیستم آموزشی کنونی را تأیید می کند و ما شاهد تلاش هایی هستیم که با هدف انتقال این سیستم آموزشی و محتوای علمی آن به
حوزه های علمیه انجام می پذیرد. یک برداشت سطحی از توصیه های داهیانه حضرت امام امت در زمینه ی وحدت حوزه و دانشگاه، بدون تأمل می تواند به این نتیجه دست یابد که باید علوم دانشگاهی را با همین محتوای کنونی در حوزه های علمیه اشاعه داد و فی الجمله تعلیمات سنتی را با علوم رسمی و یافته های علمی و تخصصی دانشگاهی مطابقت بخشید. پایین ترین نقطه ای که این تفکر می تواند به آن منتهی شود این است که ما معارف اسلام و تعلیمات سنتی حوزه های علمیه را با یافته های علوم دانشگاهی محک بزنیم و هر چه مورد تأیید قرار نمی گیرد به دور بریزیم. این تفکر هم اکنون، در ایران و سایر نقاط جهان، در میان بسیاری از مسلمان هایی که گرایش های شدید لیبرالیستی و غربگرایانه دارند اشاعه دارد و در واقع مبنای فکری بسیاری از انحرافات سیاسی ـ نظیر آنچه در میان مجاهدین خلق، نهضت آزادی و اصحاب بنی صدر شاهد آن بودیم ـ بر همین برداشت های لیبرالیستی قرار دارد.
اگر به آنچه که حضرت امام امت در هنگام بازگشایی دانشگاه ها فرمودند مراجعه کنیم، خواهیم دید که این برداشت های لیبرالیستی با مفهوم حقیقی وحدت حوزه و دانشگاه ـ یعنی آنچه مورد نظر حضرت امام بوده است ـ بسیار متفاوت و حتی متناقض است. ایشان صراحتاً فرموده اند: ...دانشگاه را باز کنند، لکن علوم انسانی اش را به تدریج از دانشمندانی که در حوزه های ایران هست و خصوصاً در حوزه ی علمیه قم استمداد کنند.(۱)
آیا مقصود ایشان این است که علمای حوزه ی علوم انسانی را با همان محتوای کنونی کتاب های درسی تدریس کنند؟ اگر اینچنین باشد، دیگر چه نیازی است که به سراغ دانشمندان حوزه های علمیه بروند؟ اگر علمای حوزه های علمیه وظیفه ی تدریس علوم انسانی را در دانشگاه ها بر عهده بگیرند، لاجرم به بازنگری محتوای کنونی علوم انسانی خواهند پرداخت و این محتوا را با نظریات کامل اما غیر مدون اسلام در زمینه های مختلف علوم انسانی مقایسه خواهند کرد و این حرکت به یک تحول عظیم علمی در مبانی معرفتی علوم انسانی منجر خواهد شد و رفته رفته نظام آموزشی دیگری جانشین سیستم آموزشی کنونی خواهد گشت و مقصود از وحدت حوزه و دانشگاه همین است.
این تحول بدون تردید تغییری در حد «افزودن چند واحد معارف اسلامی» به همان محتوای قبلی دروس دانشگاهی نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامی به مجموعه ی دروس دانشگاهی هیچ مشکلی را از پیش پای برنمی دارد. آنچه که باید انجام شود، یک بازنگری کلی و وسیع و عمیق به محتوای کنونی علوم غربی و ارزیابی آن توسط علمایی است که اندیشه ی آنان بر مبانی معرفتی اسلام بنا شده است. اگر حضرت امام درباره علوم انسانی تأکید فرموده اند بدین علت است که این بازنگری و ارزیابی باید نخست از علوم انسانی آغاز گردد و سپس به دامنه ی علوم تجربی نیز کشیده شود. اگر این ارزیابی و تطبیق از علوم انسانی آغاز گردد، لاجرم علوم تجربی را نیز در بر خواهد گرفت، چرا که اصولآ، بر خلاف آنچه عموم می پندارند، علوم تجربی، بنیان، جهت و حتی روش پژوهشی خویش را از فلسفه ی غربی اخذ کرده اند.
یکی از علمای معاصر در این باره گفته است: درست است که به علوم طبیعت صورت ریاضی داده شده و این علوم در مدارس و دانشکده ها با قطع نظر از نتایج علمی و فنی آن تدریس می شود و در ظاهر می تواند صورت صرف نظر و علم نظری داشته باشد، اما در ذات و حقیقت خود علم نظری نیست، زیرا درستی و اتقان احکام آن اعتبار تکنیک و تکنولوژیک دارد و به عبارت دیگر درستی احکام علوم طبیعت در این است که می توان به مدد آن اشیا را تغییر داد و از آن به نفع بشر استفاده کرد. پس این علم جدید را می توان به اصطلاح قدما علم اعتباری در مقابل علم حقیقی و علم نظری قرار داد.
چه نسبتی میان علم حقیقی و علم اعتباری وجود دارد؟ علم حقیقی مبنای علم اعتباری است و این حکم به طور کلی در طی تاریخ فلسفه صادق است و چون علم جدید هم علم اعتباری است، یعنی بدون آنکه به ذات و حقیقت اشیا نظر داشته باشد و موجودات را نه چنانکه هستند بلکه در صورت ریاضی و کمی اعتبار می کند، مؤسس بر فلسفه است، اما احکام آن از احکام فلسفه استنتاج نمی شود.(۲)
ما در این کتاب رفته رفته در این جهت سیر کرده ایم که لاجرم باید به بحث درباره ی ماهیت علم و علوم جدید بپردازیم. محتوای علمی سیستم آموزشی کنونی در مدرسه ها و دانشگاه ها انباشته از فرضیاتی است که هر چند کاملاً به اثبات نرسیده اند، اما به گونه ای تدریس می شوند که تو گویی علم مطلق هستند و هیچ تردیدی در آنها وجود ندارد.
پیش از بحث درباره ی ماهیت علوم جدید، لازم است که ما مواردی چند از این مطلق گویی های بی اساس را بررسی کنیم تا ضرورت بحث در ماهیت علوم جدید بیش از پیش مشخص شود.
یکی از مشهورترین مطالبی که کتاب های درسی مدارس و دانشگاه ها را پر کرده است تحلیل های داروینیستی بسیار شبهه ناکی است که غربی ها در باب تاریخ تمدن می گویند. در این تحلیل ها زنجیره ی وراثتی انسان کنونی را به میمون نماهایی می رسانند که پیش از دوران چهارم زمین شناسی می زیسته اند. سپس پیدایش اولین انسان ها را به اواسط دوران چهارم زمین شناسی، به حدود نیم میلیون سال پیش می رسانند. مشهور این است که نخستین جوامع انسانی جامعه هایی اشتراکی است از آدم هایی بوزینه سان که در غارها می زیسته اند و از ابزارهای سنگی استفاده می کرده اند، شکارچی بوده اند و لباس هایی از پوست حیوانات به تن می کرده اند و با ایما و اشاره و از طریق اصواتی مقطع و تکامل نایافته با یکدیگر سخن می گفته اند.
پانوشت ها:
۱- امام خمینی، صحیفه ی نور، ۲۲ ج، مرکز مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی، ج ۱۵، ص ۲۵۰.
۲- رضا داوری اردکانی، مقام فلسفه در تاریخ دوره ی اسلامی ایران، دفتر مطالعات و برنامه ریزی فرهنگی، ۱۳۵۶، صص ۲۴ و ۲۵.
منبع : روزنامه کیهان