پنجشنبه, ۳۱ خرداد, ۱۴۰۳ / 20 June, 2024
مجله ویستا


ترافیک در خیابان های کاغذ سفید


ترافیک در خیابان های کاغذ سفید
معتقدم، فیلمنامه نویسانی که آثار ماندگاری در یاد مخاطبان شان به یادگار می گذارند، از سوی پروردگار مفتخر به دریافت یک نشان شده اند؛ نشانی که این رخصت را به فیلمنامه نویس می دهد که یک زندگی خلق کند. قدرت می دهد که وقتی پیش رویت برهوت است، در ذهنت سفر کنی و به هر جایی که می توانی سر بزنی و نکته یی یا قصه یی را بگیری و بیاوری روی یک تکه کاغذ سفید.
قدرت می دهد که روی یک کاغذ سفید جهانی بسازی که از دنیای خودمان هیچ کم و کسری ندارد. دنیایی که در آن پر است از همه چیز؛ خوبی، بدی، جنگ، صلح، سادگی و پیچیدگی. و این خلاقیت در وجود همه انسان ها به ودیعه گذاشته نشده است. فیلمنامه نویس عالم بزرگی برای خود دارد. گاهی در میان داستان می مانی، گاهی گم می شوی و بعضی اوقات با حوادثی که در پیش پای شخصیت هایت می گذاری، نفس خودت در سینه حبس می شود. از شخصیت ها گفتم، همه فیلمنامه یک طرف و خلق شخصیت ها یک طرف. اصلاً بزرگ ترین موهبت فیلمنامه نویسی همین شخصیت ها هستند؛ شخصیت هایی که در ذهن نویسنده متولد می شوند آدم هایی که نیستند، هیچ وقت حضوری ندارند اما بیش از نویسنده میان مردم شهرت دارند.
بیش از خالق شان عمر می کنند. بیش از خداوندشان حق زندگی دارند. وقتی آدم های قصه ات، نام و نشان شان پیدا شد آن وقت است که باید بروی در قالب شان زندگی کنی، باید جای تک تک آنها نفس بکشی، باید حتی چهره شان را برای خود ترسیم کنی و همان طور که داستان پیش می رود باید به جای آنها تصمیم بگیری و درست همین جاست که فرق جوهره های آدم های مشغول در این کار آشکار می شود.
باید آنچه که شخصیت هایت در برخورد با موانع تصمیم می گیرند، برای مخاطب جالب و البته ملموس و باورپذیر از آب درآید. باید آدم هایت برای بینندگانت آشنا باشند. باید دردهایشان برای آنها آشنا باشد. باید خودشان را در کاراکترهایت ببینند. باید حواست باشد جایی مردم احساس نکنند، داری برایشان حکم صادر می کنی، داری نصیحت شان می کنی، گوش مردم پر است از سخنرانی های بی فایده. مخاطبانت نباید شک کنند که حتی ذره یی خود را باهوش تر از آنها می پنداری. نباید اطمینانی را که به توی فیلمنامه نویس می کنند، حتی به اندازه ذره یی خدشه دار شود. می گویند فیلمنامه، درست و شکیل روایت کردن یک قصه است.
اما من می گویم فیلمنامه ماهرانه دروغ گفتن است. باید شعبده بازی کنی. باید آب را گل کنی و ماهی را که نشانه گرفتی به قلاب بیندازی. درست به مانند یک شعبده باز که آنچنان با سرعت و مهارت نظر بیننده را به سویی که می خواهد منحرف می کند که هرگز بیننده متوجه نمی شود راز شعبده ساده یی که پیش رویش انجام گرفته است، در چیست؟
آری، فیلمنامه نویسی، یعنی برپا کردن دنیایی که هرگز واقعیت ندارد. تمامش زاییده ذهن اوست. همه اش مجازی است اما آنچنان دقیق و حساب شده که می داند، فلان شخصیت سبیلش را چگونه آرایش می کند یا با کجای لبش به سیگار پک می زند. تازه اگر به عنوان نویسنده کمی جوگیر هم شوی بازیگران مورد علاقه ات را در ذهنت مرور می کنی و به هرکدام که به طرح ذهنیت بیشتر شباهت داشته باشد، نقشی را می دهی. اما افسوس که پس از پایان کار فیلمنامه، اگر خیلی برایت احترام قائل باشند، از تو به عنوان فیلمنامه نویس فقط یک پیشنهاد می خواهند و تمام. وقتی صدایت می کنند، که به قول خودشان عوامل را چیده اند و تو می بینی هنرپیشه هایی آمده اند سر کار، که هیچ شباهتی به آنچه تو در ذهنت ماه ها با آنها زندگی کرده یی ندارند.
البته این مساله گاهی شکل دیگری نیز به خود می گیرد. گهگاه بازیگرانی که تو در هنگام نگارش، هرگز به آنها روی خوش نشان نداده یی آنچنان در نقش می درخشند که انگشت حسرت به دندان می گزی. خوشبختانه این اتفاق تا حدودی در ترانه مادری به وقوع پیوسته است. من همیشه نگران نقش پویا بودم. اما محسن افشانی به نظرم در این نقش فوق العاده بوده. وقتی شنیدم قرار است نقش را به او بدهند، حس خوبی نداشتم. قبلاً اجرای او در برنامه نوجوان دیده بودم و اتفاقاً از او و برنامه اش متنفر بودم، اما حالا خوشحالم که او نقش پویا را بازی کرد.
این هم از جذابیت های این کار است. این تقریباً در همه نقش ها کم و بیش اتفاق افتاده، اما اگر از افشانی نام بردم به این خاطر بود که باعث چرخش ۱۸۰ درجه یی نظر من شد. فیلمنامه نویسی اینها را دارد به علاوه ماه ها کنج یک اتاق نشستن و نوشتن، ریاضت کشیدن به معنای واقعی، تلاش برای راضی کردن همه. از مدیران گرفته تا مردم. در جریان کار گاهی نظری می آید که به نظر لازم الاجرا می رسد. اکثراً نظراتی که از بیرون به داستان اضافه می شود باعث افتادن داستان می شود، آن وقت است که فشارخون ها بالا می رود، خستگی و فشار امان فکر کردن را از تو می گیرد و خودت را تنها احساس می کنی و تازه آنجاست که با تغییر یک اتفاق باید مثلاً فیلمنامه ۳۰ قسمت از یک سریال را از نو نوشت.
تازه وقتی که کارت تمام می شود، وقتی فیلمنامه را به تهیه کننده و کارگردان می سپاری باید چونان یک پرنده که فرزندش را به امان خدا در آسمان رها می کند باید حاصل ماه ها تلاشت را بسپاری به خدا و تهیه کننده و کارگردان. آری تنها نویسنده اجازه دارد خداوند جهانی باشد که دارد آن را خلق می کند و ملیون ها نفر چند ماه بعد با آدم های آن دنیا، می خندند، اشک می ریزند، عاشق می شوند و انتقام می گیرند. فیلمنامه نویس خالق یک جهان است با آدم هایی که معمولاً محبوب تر و شناخته شده تر از دنیای واقعی ما هستند اما خود او خیلی تنهاست.
او همیشه در گوشه یک اتاق نشسته است و می نویسد. او بر مبنای هیچ می آفریند اما سایر عوامل بر مبنای کار او تلاش می کنند. اما همواره کسی او را بازی نمی دهد چون نه ستاره اند و نه با ستاره ها محشور.
فیلمنامه نویسان اغلب انسان هایی باسواد و مهجورند. هنرمندانی که دل شان پر است. شاید مقصر ما روزنامه نگاران باشیم که به زرق و برق اهمیت می دهیم که می خواهیم مجله و روزنامه مان را پرفروش کنیم و مردم بیشتر به دنبال ستاره ها هستند یا دست کم، کسانی که بیشتر از تلویزیون و سینما چهره و اسم شان را می شنوند.
محمدرضا خالقی زاده
منبع : روزنامه اعتماد