جمعه, ۲۵ خرداد, ۱۴۰۳ / 14 June, 2024
مجله ویستا

آقا


آقا
● پرده اول: بچه که بودم، مادر بزرگم همیشه، قصه آهو و شکارچی و کسی که پیش شکارچی ضامن آهو شد رو برام تعریف می کرد. هر وقت با او به مشهد می رفتم، توی گوشم می گفت: زمانی که وارد این حرم پاک شدی، یادت نره که صاحب این جا همون ضامن آهوست، فکر کن تو همون آهویی و این آقا هم ضامنت ... به مادر بزرگم می گفتم: ضامن من؟ مادر بزرگم می گفت: امام رضا(ع) ضامن همه زائراشه.
● پرده دوم: زمین و زمان رو بهم می دوزم، دلم داره می ترکه باید برم، کجا؟ نمی دونم، فقط جایی که بتونم لااقل برای لحظه ای آرامش فکری داشته باشم! رادیو مثه همیشه روشنه، گوینده رادیو می گه، قراره با امواج مستقیم رادیویی بریم به صحن و سرای آقا!
دلم هری می ریزه! چه قدر فراموشکار شدم، بلند می شم رو به حرم می ایستم و سرم رو از شدت خجالت می اندازم پایین ... و زیر لب می گم »السلام علیک یا علی بن موسی الرضا« ... بغض گلوم می شکنه و های های گریه می کنم ...
دلم آروم می شه ... زنگ می زنم به اداره و هر جور شده مرخصی می گیرم و راهی حرم می شم ... اون قدر هول و ولا دارم که هنوز اذن دخول نخوندم می خوام وارد حرم بشم اما یک دفعه یادم میاد، باید آروم و بی سر و صدا توی این بارگاه قدم بردارم ... آروم می شم، احساس می کنم که چه قدر سبکبال شدم.
● پرده سوم: زیارت کردم و اومدم توی صحن نشستم رو به روی پنجره فولاد و زل زدم به مشبک های پنجره فولاد ... تو عالم خودم بودم که یک دفعه کسی منو صدا زد، برگشتم آقا و خانومی رو دیدم، قیافه خانوم داد می زد که ایرانی نیست! گفتم: بله! با من بودید! مرد جوابم رو داد و گفت: ببخشید خانوم، می تونید همسر منو تا ضریح آقا راهنمایی کنید؟ گفتم: ایرادی نداره!
مرد گفت: خانوم من نمی تونه فارسی صحبت کنه! مرد رو به همسرش کرد و به زبون فرانسوی چیزی بهش گفت. سر در نیاوردم اما همین که حرفش تموم شد، همسرش اومد و دستم رو محکم گرفت ... مرد گفت: خانوم، مواظب همسرم باشید! من هم، همین جا منتظرتون می مونم! نگاهی به اون خانوم کردم و دیدم که چشماش داره برق می زنه و انگاری با من حرف می زد. از مرد خداحافظی کردیم و به سمت ضریح آقا راه افتادیم! اون خانوم هنوز دستم رو محکم گرفته بود. به ورودی رواق می رسیم، دست و پا شکسته به انگلیسی بهش فهموندم که باید کفش هاش رو در بیاره!
جمعیت زیادی در حال رفت و آمد بودند، اون خانوم محو تماشای رفت و آمد اون جمعیت شد، به ضریح آقا که رسیدیم، سلام دادم و به خانوم گفتم: »امام رضا(ع)« با لهجه فرانسوی گفت: »امام رضا(ع)« و با دستش به طرف ضریح اشاره کرد!
دست منو رها کرد؛ دست هاشو به سمت حرم گرفت و با صدای بلند گریه کرد و با همون زبون خودش شروع کرد به حرف زدن با آقا. گریه امونم نداد... تو دلم به آقا گفتم: خیلی رئوفی آقای من!
● پرده چهارم: می گه: دوست دارم همیشه آقا را با لقب »غریب الغربا« صدا بزنم! می گم: اشتباه می کنی، آقا هیچ وقت غریب نیست، این ماییم که غریبیم! می گه: خود آقا گفته این جا غریبه است! می گم: ببین درسته که آقا غریبه اما بازم می گم این ماییم که غریبیم با خود آقا!
می گه: ما!! چه حرف هایی می زنی، مگه می شه آدم با امامش غریبه باشه! می گم: غریبه هستیم، باور کن برای این که ما عادت کردیم که همیشه با دوستامون بگیم و بخندیم و تنها غم و غصه مون رو واسه آقا می بریم! هنوز وارد حرم نشدیم، سفره دلمون رو باز می کنیم و از زمین و زمان ناله می کنیم و از دست همه شاکی هستیم! بعد که دق دلی هامون رو گفتیم و راحت شدیم، همین که پامون رو از حرم می ذاریم بیرون، می ریم سراغ دلخوشکنک های زندگی هامون! شده یه بار غیر از محبت آقا، محبت هر کس دیگه ای رو به دلمون راه ندیم! همین خودش دلیلی برای غریبه بودن ما با آقاست ...
● پرده پنجم: دیروز یکی از دوستان دوران دانشگاه که ساکن یه شهر دیگه است، پشت تلفن نیم ساعتی داشت واسم حرف می زد، از مشکلات و به قول خودش از بیچارگی هاش ... می گفت: با خودم گفتم، شاید آقا بتونه گره از مشکلم باز کنه! خیلی به این در و اون در زدم تا بتونم بلیت قطار یا اتوبوس تهیه کنم و شب ولادت آقا تو حرمش باشم، اما هنوز نتونستم، انگار آقا منو نمی خواد بطلبه! گفتم: این چه حرفیه! آقا به زائراش خیلی لطف داره.
می گه: می دونم! اما دلم برای یه لحظه دیدن حرم آقا پر می زنه! جای من نیستی که بدونی که چه قدر بعضی وقت ها دلم برای صحن و سرای آقا تنگ می شه. برام دعا کن که آقا منو بطلبه ...
● پرده ششم: عادت کردم، هر وقت که می رم حرم آقا، بعد از این که حسابی زیارت کردم، بشینم و زائرای آقا رو تماشا کنم یا برم و در تک تک صحن ها قدم بزنم ... اون روز، بعد از این که زیارت کردم مثه عادت همیشگی ام یه گوشه ای از رواق دارالهدایه نشستم و زل زدم به آدمایی که واسه زیارت آقا اومده بودند ... پیر زنی اومد و کنارم نشست و گفت: جوون، زیارت نامه رو اگه لازم نداری بهم بده!
گفتم: نه بفرمایید! گفت: ببخشید، برام می خونید، عینکم رو نیاوردم! گفتم: باشه و دوباره شروع کردم به خوندن زیارت نامه! پیر زن گفت: چه قدر تند می خونی با طمأنینه بخون، وقتی داری می خونی به معنی اش هم دقت کن! تو الآن در محضر آقایی، چرا این قدر بی توجه می خونی؟ گفتم: ببخشید خانوم مگه اشتباه می خونم؟ پیر زن گفت: نه! من نگفتم که تو اشتباه می خونی! منظور من اینه که موقعی که زیارت نامه می خونی، جوری بخون که بفهمی چی داری به آقا می گی؟ پیر زن راست می گفت، آخه عادت کردم که همیشه سریع زیارت نامه رو بخونم و برم سراغ دعا کردن و حاجت خواستن واسه خودم ...
● پرده هفتم: هر وقت به زیارت می رفتم اون قدر ازدحام جمعیت زیاد بود که نمی شد برم و دست هام رو به ضریح آقا گره بزنم، دلم لک زده بود برای لحظه ای در آغوش گرفتن ضریح آقا! اما خجالت می کشیدم که با آزار دیگران خودم رو به سمت ضریح برسونم چون می دونم که خود آقا هم از این زیارت کردن ناراحت می شود ... دلم بد جوری گرفته بود آخر چند سالی می شد که دست هام لیاقت لمس کردن مشبک های ضریح آقا رو نداشتند ... اما دیشب خواب عجیبی دیدم ... خواب دیدم که کسی به من گفت: »برخیز و به حرم مشرف شو« هراسان از خواب پریدم ساعت از ۲ نیمه شب هم گذشته بود، با خودم گفتم خدایا این چه خوابی بود که من دیدم؟ دو دل بودم که چه کنم تصمیم گرفتم که بخوابم هنوز چشمام گرم نشده بود که همون خواب رو دیدم، بلند شدم و سریع به آژانس تلفن کردم و آماده شدم و به سمت حرم رفتم ... قلبم داشت از جا کنده می شد ... به در ورودی حرم رسیدم و سریع اذن دخول خوندم وارد حرم شدم! به ضریح آقا که رسیدم، باورم نمی شد که چی دارم می بینم، فکر می کردم خواب می بینم اما نه واقعیت داشت ... فقط من بودم و ضریح آقا ... هیچ کس دیگه ای اون جا نبود ... وای خدا من چی داشتم می دیدم، انگاری تو آسمونا بودم نه روی زمین ...
● پرده هشتم: ما، همه گمشده ایم، گمشده در این هیاهوی زمانه ... دنبال راهی می گردیم تا پایانی به این سر درگمی هایمان بدهد شاید خودمان مقصر سرگردانی هایمان باشیم، آخر دل های ما جایی برای همه دارد به جز او، آن قدر خود خواه شده ایم که همه چیز را برای خودمان می خواهیم حتی روز تولدش هم لباس نو می پوشیم به حرمش می رویم و باز هم ناله و فغان سر می دهیم و از عالم و آدم گلایه می کنیم، غیر از خودمان حتی بعضی موقع ها آن قدر گستاخ می شویم که از خود آقا هم گلایه می کنیم ... غافل از این که دلمان را باید نو کنیم، آن وقت نه سرگردانیم و نه گمشده! ...
منبع : روزنامه خراسان