سه شنبه, ۲۹ خرداد, ۱۴۰۳ / 18 June, 2024
مجله ویستا


این روزها همه ازدواج می کنند شما چه طور؟


این روزها همه ازدواج می کنند شما چه طور؟
● دخترها
تازگی، تعداد دخترهایمان که مدرک تحصیلی دارند، از پسرها زده بالا به روی این حساب بعضی از این دخترها با افراد زیر لیسانس، کاری ندارند، برو بالاتر، انگار که می خواهند با یک کاغذ پاره بنشیند و زندگی کنند پس آن آدم هایی که مطالعه شخصی دارند و آگاهی شان صد برابر من و توست، آن ها چه؟بعضی از دخترها هم دنبال همسری می گردند که یک زمان فالگیر ژولیده پولیده و پیری مشخصاتش را داده است.بگذارید آن قدر منتظر بمانند تا قیافه خودشان هم مثل آن فالگیر ژولیده و پیر شود.بعضی از دخترها هم هنوز در انتظار آن شاهزاده سپید پوش که البته این دوره با اسب سفید نمی آید؛ بلکه ممکن است با موتور لق لق و یا پراید قسطی بیاید خیلی از دخترها هم افتاده اند به پز دادن حالا پز نده کی پز بده؟افتخار می کنن که تا حالا هزار تا خواستگار وزیر و وکیل داشته اند ولی جواب رد داده اند، خیلی از دخترها...
● پسرها
پسر با خودش می گوید: خانه که خریدم، ماشین هم دارم فقط زن ندارم....!ننه بابایش را می اندازد به جنب و جوش و گمان می کند حداقل این یکی از خرید ماشین و خونه راحت تر باشد! بابا ننه می گویند: چه جور دختری برایت بگیریم الهی قربون قد و بالات بشویم پسره می گوید: خوشگل باشد، پولدار باشد بینی اش قشنگ باشد که پول عملش نیفتد گردن من مثل این است که بگوید ماشین مدل بالا باشد رنگش آلبالویی باشد بعضی از پسرها هم در به در دنبال، ماه پیشانی و سیندرلا می گردند.بعضی دیگه از پسرها هم به هر قیمتی شده ماشین بابا یا دایی یا عمو یا هر کس دیگری را گرفته یک سی دی هم می گذارند و صدایش را بلند می کنند و راه می افتند توی کوچه ها و خیابان ها به هر حال لازمه تا برای همسر آینده یک جوری هنرنمایی کرد و خودی نشون داد!!
● خواستگاری
آقا پسر تا حالا چهل جا رفته خواستگاری و هیچ کدام از دخترها را نپسندیده است آن دختری را هم که خواسته بهش نداده اند.البته آقا پسر به تنهایی خواستگاری نمی رود، اول از همه هم عمه جانش می رود دختر را ببیند عمه که پسندید، خاله کوچک می رود بعد نوبت زن دایی وسطی می شود و ... آخر مادر پسر هم باید عروس آینده اش را ببیند.بعد هم داماد آینده می آید و اگر پسندید که هیچ و اگر هم نپسندید فدای سرش چیزی که زیاد است دختر خوب.بعضی ها معتقدند بخت، بخت اول است و آدم نباید به خواستگار اول جواب رد بدهد چون ممکن است این پرنده خوشبختی بپرد و برود روی شانه یک دختر دیگر بنشیند. هر چند شاید این پرنده خوشبختی کمی معتاد یا بیکار باشد.
● و اما ازدواج!!!
ما آدم ها برای خرید یک سنگ پای اعلاء شانصد تا مغازه را زیر و رو می کنیم برای خرید کیسه حمام هم همین طور کلی کیسه ها را قاطی پاتی می کنیم حاشیه این یکی کیسه صورتی است؛ حاشیه آن یکی گل باقالی آن قدر هم نگاهمان را از صورتی به گل باقالی، یا بر عکس حرکت می دهیم که اگر کسی نداند، فکر می کند داریم چشم هایمان را ورزش می دهیم آخرش هم کیسه گل باقالی را انتخاب می کنیم چون با کاشی های حمام ست است؛ اما همین ما آدم های حساس (این قسمت را پروانه ای بخوانید) موقع انتخاب شریک زندگی که می رسد هول می کنیم و همه چیز را می اندازیم گردن قسمت خیلی تند و سریع می رویم محضر و به خوبی و خوشی! همه چیز را تمام می کنیم سکه ها به تعداد سال تولد دختر است با یک شاخه گل رز البته چه عروس نازنین و کم توقعی بادابادا مبارک بادا ...! چه بزن و بکوبی همه مطمئنند که عروس و داماد خوشبخت می شوند عروس باید ساکت و آرام بنشیند و ناز کند، داماد هم با یک گل سر جیب که عروس خانم گذاشته است قیافه هر دوشان واقعا دیدنی است که فکر می کنند تا آخر زندگی همین بزن وبکوب و گل و شیرینی و لباس عروس و لباس دامادی است تا همین جایش را فکر کرده اند و تا همین جایش را دوست دارند و بقیه اش را سپرده اند دست تقدیر. و تقدیر هم خوب بلد است، حسابشان را برسد تا از زندگی حسابی کیف کنند.!
● پس از ازدواج !!!
خلاصه چند روز از آغاز زندگی مشترک می گذرد با همان کیسه حاشیه گل باقالی صورتشان را می سابند و از ست بودن حاشیه های آن با کاشی های بخار گرفته حمام کیف می کنند یک آرزو هم می کنند ای کاش که یک کم، فقط یک کم، حتی در حاشیه ها با شریک محترم زندگی مان ست بودیم! آن وقت دخترها یادشان می افتد که هزار تا خواستگار وزیر و وکیل داشته اند که علاوه بر کندن پاشنه در پنجره ها را هم در آورده اند و ... پسرها هم یادشان می افتد که ننه شان، هزار تا دختر مثل پنجه آفتاب که از هر انگشتش هزار تا هنر می بارید برایشان نشان کرده بوده است و ...بعد از این تفکر فیلسوفانه لحظه های خوب و شیرین زندگی بیشتر خوب و شیرین می شوند می روند یکی از آن ذره بین گنده ها می خرند همه چیز را می گیرند زیر ذره بین حتی حاشیه گل باقالی کیسه مذکور را آن وقت از آشیانه خوش بختی ها به جای آواز زیبای مرغان عشق صداهای ناخوشایند شنیده می شود.هر کدام به سبک خودش می خواهد ثابت کند حرام شده و آن وقت پای دیگران کم کم به کانون گرم خانواده شان باز می شود، کسی می آید آشتی بدهد، یکی می آید سر از همه چیز در بیاورد و به دیگران اطلاع رسانی کند!یکی می آید شعله را بیشترش کند و ... در این موقع است که تنها مشکل آن ها تحمل ریخت آن یکی دیگر نیست؛ بلکه تحمل قیافه همه ایل و تبارش هم هست.
آن خوب ها که می خواهند آشتی بدهند می گویند اول زندگی همین طور است؛ جوانید و خام ... و حرف های این جوری!!بعد یک راه حل اساسی به فکر همه می رسد چون یک صدا و یک دست می گویند با آمدن یک بچه مشکل شما حل می شود! (ما نمی دانیم بچه چه ربطی به دعواها دارد مثل این که بچه به خروس جنگی و دعواهای صبح تا شب این دو نفر نیاز دارد!) مرد رفته زن گرفته تا برایش غذاهای خوشمزه بپزد و لباس های ترو تمیز بدهد دستش. ولی می بیند که زن فرصت ندارد که لباس های خودش را بشوید همه اش نشسته پشت کامپیوتر و دارد درس های دانشگاه را مرور می کند. زنش را مقایسه می کند با مادرش که صبح تا شب می رفت و می پخت و می شست با خودش می گوید؟: این زن زن زندگی نیست و ...زن لباس های شوهر را خوب اتو نمی زند چون بلد نیست مرد ناراحت است بوی ژل موی مرد زن را یاد یک خاطره بد می اندازد اما زن هم ناراحت است! زن قبول ندارد که بپزد و بشوید می گوید: به من چه؟ هر کس کارهای خودش را بکند اگر هم نمی تواند خدمتکار بگیرد مثل خواهرم اینا!با این حال هنوز توقع دارد مرد برایش ماشین و موبایل بخرد چون مرد است و طبق قانون باید نان بیاورد خانه و توی دلش می گوید: خوش به حال خودم که زن هستم و شوهرم حق ندارد که اسم حقوقم را بیاورد توک زبانش چون می داند که یک جنگی به پا کنم که ...خلاصه این دو نفر به زندگی با هم ادامه می دهند چون مجبورند!مرد مجبور است مهریه را به نرخ روز بپردازد و چون تفکرش درباره مهریه این بوده که کی داده کی گرفته! می بیند که واقعا مهریه را ندارد بدهد و باید بسوزد و بسازد گرسنگی بکشد و با لباس چروک و کثیف برود سر کار زن هم می بیند که اگر طلاق بگیرد هزار تا حرف پشت سرش در می آورند برای همین است که هر دو با رضایت به زندگی ادامه می دهند و به حرف بزرگ ترها گوش می دهند که گفته بودند مشکل شما با آمدن یک بچه حل می شود این بچه ها تماشاچیانی معصوم بیش نیستند مادر لنگه دمپایی پرت می کند و پدر جا سیگاری، کم کم بچه ها بزرگ می شوند و پدر مادر شروع می کنند به دست و دل بازی هر کسی سعی می کند بچه ها را بکشد طرف خودش!پدر می گوید:
این مادرتان تا حالا یک بار نشده دکمه پیراهن مرا بدوزد مادر می گوید: این پدرتان یک بار نشده به ما نان تازه بدهد همیشه خدا نون فریز شده و بیات شده نان صنعتی خورده ایم!بیچاره بچه ها واقعا بیچاره بچه ها! این پدر و مادرها اصلا کاری می کنند که این بچه ها از هر چه ازدواج است حالشان به هم بخورد دوست ندارند تجربه تلخ پدر و مادر برای آن ها تکرار شود، هر چه در گوششان بخوانی همه زندگی ها این طور نیست فلان فیلم را ببین که زن و شوهر چه قدر با هم لیلی و مجنون اند! بچه ها جواب می دهند خوش بختی فقط مال توی فیلم هاست و ...البته آنها به غیر از فیلم ها هم چیزهایی دیده اند مثلا در خیابان زن و شوهرها را دیده اند که دست هم را می گیرند تا باد یا دزدان دریایی آن ها را نبرند!و مرد زیر لب می خواند باد ما را خواهد برد.
منبع : روزنامه خراسان