بخشی از این گفتوگو را در ادامه بخوانید:
مردم با کنجکاوی به سمت مغازه لباسفروشی رفتند در همین موقع مردی جوان که صاحب مغازه بود با عصبانیت مرد میانسالی را از داخل مغازه به بیرون هل داد، اما مرد میانسال که تعادلش را از دست داده بود عقب عقب رفت و در حالی که سرش به تیزی دیوار اصابت کرد نقش بر زمین شد. در یک چشم بر هم زدن خون همه جا را فراگرفت. مردم با دیدن این صحنه وحشت زده با اورژانس و پلیس تماس گرفتند. لحظاتی بعد صدای آژیر آمبولانس به گوش رسید و امدادگران به سختی راهشان را از میان جمعیت باز کردند تا بتوانند مرد میانسال را به بیمارستان منتقل کنند.
مرد جوان با دیدن این صحنه بهتزده روی زمین نشست آنقدر از اتفاقی که رخ داده بود شوکه و ناراحت بود که وقتی دستبند مأموران پلیس دور دستش گره خورد توان حرف زدن هم نداشت.
بعد از این اتفاق سه فرزند مرد میانسال از حسن، مرد مغازهدار، شکایت کردند و پسر 27 ساله راهی زندان شد. 3 ماه و پنج روز، حسن پشت میلههای زندان بود و دعا میکرد که مرد میانسال از کما بیرون بیاید اما در نود … …



































































































































































