به گزارش میگنا رسانه اول سلامت روان و تاب آوری ایران مدل شبکهای مغز هیجانی یک چارچوب نظری در علوم اعصاب شناختی و عاطفی است که بر مبنای آن، هیجانها محصول فعالیت یک ناحیه یا مرکز خاص در مغز نیستند، بلکه حاصل برهمکنشهای پویا، غیرخطی و توزیعشده میان شبکههای بزرگمقیاس مغزی (در کورتکس و سابکورتکس) هستند.
این مدل در تقابل مستقیم با رویکرد سنتی «مکانیابی موضعی» (Localizationism) قرار دارد که سعی میکرد برای هر هیجان پایهای (مثل ترس، خشم یا نفرت) یک مرکز اختصاصی (مانند آمیگدال، اینسولا و …) تعریف کند.
مقاله جریانساز لوئیس پسوآ در سال ۲۰۱۷ تحت عنوان «مدل شبکهای مغز هیجانی» که در نشریه معتبر ترندز این کاگنیتیو ساینسز منتشر شد، نقطه عطفی در گذار علوم اعصاب شناختی و عاطفی از رویکردهای تقلیلگرایانه و مکانمحور به سوی چارچوبهای کلنگر مبتنی بر سیستمهای پیچیده و علوم شبکه به شمار میرود. برای چندین دهه، جریان غالب در علوم اعصاب عاطفی بر این فرض استوار بود که میتوان برای هیجانهای بنیادین مانند ترس، خشم، غم و شادی، ساختارهای مجزا، تخصصیافته و مستقلی در زیر قشر مخ یا درون قشر مخ پیدا کرد. در این دیدگاه کهن، آمیگدال به عنوان مرکز انحصاری ترس، اینسولا به عنوان مرکز چندگانه چندش و قشر کمربندی به عنوان کانون پردازش درد یا تعارض شناختی تعریف میشد. پسوآ در این بازنگری عمیق، مبانی نظری و شواهد تجربی این فرضیه دیرینه را به چالش میکشد و نشان میدهد که تلاش برای نگاشت یکبهیک میان یک هیجان خاص و یک ناحیه مغزی منفرد، با واقعیت سازمانبندی تشریحی و کارکردی مغز پستانداران ناسازگار است.
هسته اصلی استدلال پسوآ این است که مغز از طریق شبکههای بزرگمقیاس، درهمتنیده و به شدت تعاملی عمل میکند که در آنها مرز میان فرایندهای شناختی، هیجانی و انگیزشی کاملاً محو و نفوذپذیر است. او استدلال میکند که هیچ ناحیهای در مغز به صورت جزیرهای جداگانه برای تولید هیجان وجود ندارد. پدیدههای پیچیدهای که ما به عنوان هیجان یا عاطفه تجربه میکنیم، برآمده از الگوهای توزیعشده، هماهنگ و پویای تبادل اطلاعات میان صدها هزار گره و مسیر عصبی در سرتاسر کورتکس و سابکورتکس هستند. این فرآیندها نه به شکل ترتیبی و آبشاری ساده از پایین به بالا، بلکه از طریق دینامیکهای بازگشتی، چرخههای پسفرست و همافزایی همزمان لایههای مختلف مغز شکل میگیرند.
یکی از محوریترین گامهای مفهومی پسوآ در این مقاله، انحلال دوگانگی سنتی میان شناخت و هیجان است.
تاریخ روانشناسی و علوم اعصاب برای مدتی طولانی این تفکیک دکارتی را بازتولید کرد که نواحی قشری پیشانی مسئول تفکر عقلانی، مهار و برنامهریزی شناختی هستند، در حالی که ساختارهای زیرقشری مانند آمیگدال، هیپوتالاموس و ساقه مغز مراکز خام، غریزی و هیجانی محسوب میشوند. پسوآ با تکیه بر دادههای گسترده اتصالشناسی ساختاری و عملکردی اثبات میکند که ساختارهایی مانند آمیگدال عمیقاً در مدارهای پردازش ادراکی، توجهی، ارزشگذاری و حافظه تنیده شدهاند و از سوی دیگر، قشر پیشپیشانی نیز در ارزیابی زمینهای، تعدیل حالتهای بدنی، بازنمایی ارزش پاداش و تولید عواطف نقشی مستقیم و سازنده دارد.
عفت حیدری روانشناس اجتماعی و فرهنگ یار تاب آوری ایران تاکید میکند شناخت و هیجان دو دسته جداگانه از پردازشهای مغزی نیستند، بلکه ویژگیهای توصیفی متفاوتی از یک سیستم عصبی یکپارچهاند که هدف آن بهینهسازی مداوم تعامل ارگانیسم با محیط زیست پیرامون و تنظیم تعادل حیاتی درونی است.
گفتنی است پسوآ برای تبیین ساختار سلسلهمراتبی و در عین حال نامتمرکز مغز، از مفاهیم نظریه گراف و علوم شبکه مانند گرهها، یالها، جوامع ماژولار و هابهای رابط استفاده میکند. در این چارچوب، یک ناحیه عصبی نه با عملکرد ذاتی ثابتش، بلکه با موقعیت اتصالیاش در کل شبکه و الگوی تعامل آن با سایر نواحی در یک بازه زمانی مشخص تعریف میشود. او ساختار مغز را ساختاری غنی از هابها توصیف میکند که برخی از آنها نقش پلهای بینشبکهای بسیار حساسی را بازی میکنند. برای مثال، آمیگدال و اینسولای قدامی به دلیل دارا بودن پیوندهای پرشمار و دوسویه با سیستمهای حسی، حرکتی، احشایی و قشر عالی پیشانی، به عنوان هابهای بزرگ چندمنظوره عمل میکنند. عملکرد این هابها این نیست که به تنهایی یک هیجان را بسازند، بلکه کارویژه آنها تسهیل همگرایی، یکپارچهسازی و توزیع مجدد اطلاعات ناهمگون از جریانهای حسی بیرونی، حالات فیزیولوژیک درونی و اولویتهای شناختی است.
یکی از پیامدهای بنیادین مدل شبکهای، مفهوم وابستگی به زمینه است. بر اساس نظریه پسوآ، عملکرد هر ناحیه عصبی با تغییر زمینه تحریک، هدف رفتاری و حالت ارگانیسم دچار دگرگونی میشود. فعالیتی که در آمیگدال یا قشر پیشپیشانی مشاهده میشود، در خلاء معنا پیدا نمیکند، بلکه معنای عملکردی آن دقیقاً تابع سایر اعضای شبکهای است که در آن لحظه با آن همگام شدهاند. به عنوان مثال، در یک موقعیت تهدید فیزیکی حاد، تعامل آمیگدال با ماده خاکستری پیرامجرایی و هیپوتالاموس الگوهای رفتاری واکنشی بقا را هدایت میکند؛ در حالی که در یک بافت پیچیده اجتماعی یا مالی، همین آمیگدال در تعامل تنگاتنگ با قشر اوربیتوفرونتال و قشر بینایی، به پردازش سرنخهای مبهم، نشانههای چهره و ارزشگذاری پاداش و زیان میپردازد. این انعطافپذیری عملکردی نشان میدهد که برچسبزدن به ساختارهای مغزی به عنوان قطعات سختافزاریِ تککاره، تفکری منسوخ و ناتوان در تبیین رفتار واقعی انسان است.
پسوآ همچنین مفهوم چندپایانی و چندعاملی را در سازمانبندی هیجان برجسته میسازد. از یک سو، یک نتیجه رفتاری یا تجربی یکسان مانند عصبانیت یا ترس میتواند از طریق چندین ترکیببندی متغیر و شبکهای متفاوت حاصل شود؛ پدیدهای که نشاندهنده انعطافپذیری و انعطاف بالا در مواجهه با آسیبهای مغزی یا شرایط گوناگون است. از سوی دیگر، یک مدار یا شبکه واحد میتواند در موقعیتهای متفاوت در خدمت پدیدههای رفتاری بسیار متنوعی قرار گیرد. برای نمونه، شبکه برجستگی که بخشهای وسیعی از اینسولای قدامی و قشر کمربندی قدامی پشتی را در بر میگیرد، هم در جریان خشم و احساس درد جسمانی فعال میشود، هم در زمان تصمیمگیریهای پرخطر اقتصادی، هم در مواجهه با تعارضهای شناختی محض و هم در پردازش محرکهای خوشایند غافلگیرکننده. این همپوشانی گسترده موید آن است که این ساختارها بازتابدهنده فرایندهای انتزاعیتر و عمومیتری چون تخصیص توجه، سنجش اهمیت محرک و بسیج منابع ارگانیسم هستند، نه موتورهای تولیدکننده یک هیجان انحصاری.
ابعاد زمانی و دینامیکهای چندمقیاسی نیز بخش جداییناپذیر مدل پسوآ را تشکیل میدهند. هیجانها حالتهای ایستای بسته نیستند که در یک نقطه کلید بخورند و سپس خاموش شوند؛ بلکه فرایندهایی پیوسته، روان و پویا هستند که در طول زمان بسط مییابند. الگوهای همگامسازی عصبی و اتصال عملکردی در مقیاس میلیثانیه دستخوش تغییر میشوند. شبکهها برای پاسخ به یک محرک خاص به صورت موقت شکل میگیرند، اطلاعات را پردازش میکنند و سپس مجدداً متلاشی شده و با پیکربندی جدیدی برای تکلیف بعدی سامان مییابند. این دیدگاه دینامیک نشان میدهد که تلاشهای سنتی با استفاده از روشهای تصویربرداری کارکردی با رزولوشن زمانی پایین برای منجمد کردن حالتهای هیجانی در قالب چند مختصات مکانی خاص، بخش بزرگی از ماهیت سیال و ارتباطی هیجان را نادیده میگرفت.
پیوند این مدل با نظریههای ساختگرایی روانشناختی و پردازش پیشبینانه نیز بسیار چشمگیر است. نظریه پسوآ به شکلی منسجم با این ایده همگام است که هیجانها واکنشهای از پیشبرنامهریزیشده و رفلکسمانندِ مجزا نیستند، بلکه مقولههای مفهومی و ادراکی برآمده از سنتز مداوم پیشبینیهای مغزی، دادههای حسی آوران از اندامهای درونی و پردازش محرکهای محیطی به شمار میروند. مغز به عنوان یک اندام پیشبین، همواره در حال ساختن مدلی فعال از جهان درون و بیرون است تا هزینه انرژی و بقای موجود زنده را مدیریت کند. در این فرآیند، شبکههای مغزی مختلف به طور پیوسته نشانههای احشایی، پیامهای بینایی و شنوایی و تجربیات زیسته گذشته را در هم میآمیزند تا یک برچسب تجربی مانند خشم یا اضطراب در هشیاری پدید آید. بنابراین، آنچه ما به عنوان عصبانیت تجربه میکنیم، خروجی یک دکمه عصبی خاص نیست، بلکه یک همگرایی وسیع در شبکههای کنترل، شبکه حس درونی، شبکه ارزشگذاری و شبکه خودارجاعی است.
این بازنگری نظری پیامدهای روششناختی عمیقی برای پژوهشهای آینده در علوم اعصاب به همراه دارد. پسوآ تأکید میکند که دانشمندان باید از طراحی آزمایشهایی که صرفاً به دنبال کشف محل فعالسازی یک هیجان هستند دست بکشند و در عوض، تمرکز خود را بر مدلسازی تعاملات چندمتغیره، تحلیل پویایی همبستگیهای عملکردی، تحلیل توپولوژی شبکههای مغزی و درک چگونگی جابهجایی جریان اطلاعات میان جوامع عصبی معطوف کنند. استفاده از روشهای تحلیل الگوهای چندمتغیره، یادگیری ماشین و نقشهبرداری اتصال متقابل جایگزین روشهای سنتی تفریق مغزی میشود تا آشکار سازد که چگونه یک پروفایل فضایی-زمانی توزیعشده از فعالیتهای کوچک در سراسر مغز میتواند تمایزهای ظریف میان هیجانهای مختلف را کدگذاری کند.
پیامد مهم دیگر این رویکرد در حوزه روانپزشکی و آسیبشناسی روانی نهفته است. اختلالات عاطفی و خلقی مانند افسردگی اساسی، اختلالات اضطرابی فراگیر، پرخاشگریهای تکانشی و اختلال استرس پس از سانحه، دههها به عنوان نقایص شیمیایی در یک نقطه خاص یا کمکاری و پرکاری یک هسته سابکورتیکال تعریف میشدند. دیدگاه پسوآ بستری فراهم میسازد تا این بیماریها به درستی به عنوان بیماریهای شبکهای یا دیسکانکتیویتی بازتعریف شوند؛ حالتهایی که در آنها مشکل اصلی نه از بین رفتن یک ناحیه، بلکه از هم گسیختگی در هماهنگی، ضعف در کنترل مهاری بالا به پایین، از دست رفتن انعطافپذیری اتصالات عملکردی یا غلبه ناهنجار یک زیرشبکه بر کل اکوسیستم مغز است. این فهم نوین مسیر را برای مداخلات هدفمندتر و جامعتر درمانی مانند تحریکهای مغزی غیرتهاجمی مبتنی بر شبکه، درمانهای ترکیبی شناختی-عاطفی و بازتنظیم تعاملات بینسیستمی هموار میسازد.
مقاله سال ۲۰۱۷ لوئیس پسوآ نشاندهنده یک بلوغ معرفتشناختی در علوم اعصاب است؛ گذار از قرائتهای سادهانگارانه فرنولوژیک مدرن که مغز را مجموعهای از ابزارهای مکانیکی تخصصی میدیدند، به سوی یک چشمانداز پیچیده، ارگانیک و توزیعشده که در آن کل از مجموع اجزای منفرد خود فراتر میرود. مدل شبکهای مغز هیجانی اثبات میکند که تجربه زیسته هیجان، حاصلی از همنوازی و همافزایی ساختارهای قشری و زیرقشری، حس درونی و پردازش بیرونی، شناخت و احساس، و زمینه و تاریخچه ارگانیسم است. این چارچوب نظری نه تنها بنیانی استوار برای ادغام شاخههای پراکنده علوم رفتاری و اعصاب فراهم میآورد، بلکه چارچوبی جامع و بدون تناقض برای توصیف غنا، چندبعدی بودن و انعطافپذیری فوقالعاده حیات هیجانی انسان ارائه میدهد.
مدل شبکهای پسوآ زیربنای عصبی مفهوم «تابآوری» را بهخوبی تبیین میکند. در این دیدگاه، تابآوری حاصلِ قدرت یک ناحیه خاص مغزی نیست، بلکه ناشی از انعطافپذیری شبکهای و بازآرایی پویای مدارهای عصبی در مواجهه با تنش است. هنگامی که تعامل کارآمد میان شبکههای کنترل شناختی، برجستگی و ارزیابی عاطفی حفظ شود، مغز میتواند بهسرعت از حالت تهدید به وضعیت تعادل بازگردد. درهمتنیدگی شناخت و هیجان نشان میدهد تنظیم شناختی کارآمد، تابآوری هیجانی و ظرفیت بازیابی روانی مستقیماً به یکپارچگی، ارتباط چندگانه و پویایی هماهنگ کل اکوسیستم شبکههای مغزی وابسته است.





















































































































