قصه، حکایت قمارباز شدن فردین و بعد طرد شدنش از کانون خانواده بود. یکی از ماندگارترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران، فردین بعد از مدتها به خانه مادری بازمیگردد و به مادرش که از تنگدستی در رنج است، پیشنهاد کمک میکند، اما مادر را یارای خوردن نان حرام نیست و پا روی محبت و غریزه مادری خودش میگذارد و فردین را از خانه بیرون میکند. اما جلوی روان شدن سیلاب اشک خود را نمیتواند بگیرد و هایهای در غم از دست دادن این پسر ناباب میگرید.
اما فیلمبرداری این سکانس ماندگار به بهای گزافی برای ایران خانم تمام شد. او که بازیگر تئاتر بود و اصل و نسب خودش را از صحنه و خاک خوردن رویش و جان کندن برای خلق کاراکتر میدانست، قصد داشت در این صحنه بهطور طبیعی بگرید و این کار را هم کرد، اما در انتهای برداشت، از فردین اشتباهی سر زد و مجبور شدند صحنه را دوباره بگیرند. اما ایران خانم هرچه اشک بود، خرج همان برداشت اول و بازی درجه یک خودش کرده بود.
پس چه باید میکرد ایرج قادری، کارگردان فیلم؟ پیشنهاد استفاده از گلیسیرین برای تحریک غدد اشکساز چشم را داد؛ کاری که همه هنرپیشهها میکردند و میکنند. ایران خانم هم که چارهای نداشت، قبول کرد، اما مشکل اینجا بود که گلیسیرینی در کار نبود. قادری فرستاد … …















































































