او که راوی حاشیههای زنده و تلخ و شیرین مشاهیر ورزش ایران است. افشار که همیشه رازها و خاطرات تلخ و گاه شیرینی از فراموششدگان و بازماندگان و حاشیهنشینان ورزش را برایمان برملا کرده و گفته... ابراهیم افشار که هزاران ناگفته از زندگی غلامرضا و همسرش شهلا توکلی را میداند. افشار که کلی خاطره از دیدارش با شهلا بعد از خودکشی تختی را برایمان در تحریریه روایت کرد... داستان جالب مسابقات بلغارستان را بخوانید...
ابراهیم افشار
هروقت صحبت قطار میشود یاد غلامرضا تختی میافتم. یاد تنها داستان عاشقانهاش در ایستگاه قطار صوفیه. کاش من هم آنجا بودم و میدیدم که غلامرضا به آن دختر بلغاری صورتمهتابی، چه گفت. طفلک کیومرثخان ابوالملوکی -مربی وقت تیم ملی کشتی ایران- دختره را به تختی معرفی کرده و گفته بود « این چند روز دخترک را زیرنظر داشتم و دیدم که دائم میآید روی سکوهای سالن کشتی مینشیند و در بحر تو غرق میشود غلامرضا.»
غلامرضا تختی در حاشیه بازیهای آسیایی ۱۹۵۸ توکیو، ژاپن .عکاس: میرابوالقاسم فارسی
کاش در ایستگاه قطار بلغارستان بودم و از تختی میپرسیدم بین شما دوتا چه گذشت در آن ایستگاه قدیمی که وقتی برگشتی صورتت عین شاهتوت، کبود شد؟ تنها این تصویر لرزان از تختی و دخترک بلغاری در ایستگاه صوفیه در یاد همسفرانش ماند که آن دو چند لحظهای همصحبت شدند و غلام با احوالی دگرگون پیش بچهها برگشت و دیگر تا آخر مقصد خوابید.
تیم ملی کشتی در آن سفر برای شرکت در مسابقات چندجانبه شهر به شهر، به مصاف بلغارستانی رفته بود که آن روزها برای خودش در دنیا صاحبسبک و مقام بود. از همان اولین مسابقه که تیم به تیم در شهرهای مهم بلغار مسابقه میدادند، چشم کیومرثخان به دخترک غمگینی برخورده بود که از اول مسابقه میآمد مینشست روی سکو و فقط زل میزد به غلامرضا تختی. حتی در آخرین مسابقه نیز- در صوفیه- دخترک غمگین را روی سکوها دیده بود که چشم از غلامرضا برنمیدارد. آن روزها بلغارستان یک کشور کمونیستی بود و سفر اهالی یک شهر به شهرهای دیگر آن کشور، تابع مقرراتی سخت بود که به سادگی از هر کسی برنمیآمد.
غلامرضا تختی بر سکوی نخست مسابقات جهانی ۱۹۵۹ تهران
اما با همه این مصیبتها تیم ایران در هر شهری که پا گذاشته بود آقای ابوالملوکی دخترک غمگین را روی سکو دیده بود که حیران در غلامرضای کشتی ایران است. با اینکه مراقبین و ماموران امنیتی بلغارستان، دور و اطراف تیم کشتی ایران را زیرنظر داشتند اما آنها به هر شهری که برای مسابقه پا گذاشتند، دخترک غمگین را روی سکوها دیدند که ساکت و خاموش و در بهتی غریب، غلامرضای خستهجان را نگاه میکند و پلک نمیزند. بالاخره روز آخر سفر همه دیده بودند که باز آن دخترک مغموم در ایستگاه قطار صوفیه، سر بر روی شانه گذاشته و دارد تختی را نگاه میکند.
روز عروسی با شهلا توکلی - ۳۰ بهمن ۱۳۴۵
انگار که برای آخرین وداع با عزیزش آمده است. در آخرین لحظهها که همه سوار واگنها میشدند تا صوفیه را به سمت استانبول ترک کنند، یک لحظه آقای ابوالملوکی، تختی را صدا زده و تو گوشش پچپچ کرده بود که «برو برای الوداع!» غلامرضا گفته بود «الوداع با کی آقا؟» مربی گفته بود «آن دخترک را میبینی که پشت ایستگاه ایستاده است؟ او در تمام این چند روزی که ما در بلغارستان، شهر به شهر میرفتیم و مسابقه میدادیم، یک لحظه چشم از تو برنداشت. از روز اول پا به پایت آمده است.در همه سالنها نشسته و با حسرت تمام کشتیهای تو را نظاره کرده است.»
حاصل ازدواجش با شهلا، پسری به نام بابک بود که در ۱۱ شهریور ۱۳۴۶ به دنیا آمد
غلامرضا که همیشه حرف زدن از زنها صورتش را لبو میکرد و دست و پایش به لرزه میافتاد، با تعجب در چشمهای صمیمیترین مربی زندگیاش زل زده بود که خوب، من چه کار کنم آقا؟ کیومرثخان گفته بود «اقلا این دم آخری برو و یک احوالپرسی خشکی ازش بکن و برگرد.» غلام با قدمهای آهسته و شرم شرقی غریبش به دیدن دخترک پریشانخاطر رفته بود و بچهها دیده بودند که چند کلامی بینشان رد و بدل شد در سکوت و خلاص.
غلامرضا تختی پیش از اعزام به بازیهای المپیک ۱۹۵۶ ملبورن
دیده بودند که در تمام این دقایق چشمهای غلامرضا به زمین دوخته شده و حتی شرم میکند صورتش را بالا بیاورد. آخرش هم غلامرضا با همان خجالت ذاتی برگشته بود به نزد همتیمیهایش و کسی جرات نکرده بود بپرسد که داستان چیست داشغلام؟ چرا دست و پایت به لرزه افتاد؟ غلام رفته بود تو واگن نشسته بود و چشمهایش را بسته بود. ساعتها با کسی حرف نزده و هرگز به صرافت این نیفتاده بود در گوش کسی بگوید که آن دخترک شرمروی بلغاری چرا این همه روز سنجاق گردنش شده و تا ایستگاه قطار آمده بود. تا خود استانبول و بسفرش فقط چشمهایش را بسته بود. چشمهایش را فقط بسته بود.




















































































































