اول اینکه خانواده، بخشی از هویت آدمهاست. وقتی دربارهی خانوادهی همسرتان حرفی میزنید، حتی اگر منظورتان انتقاد از یک رفتار خاص باشد، طرف مقابل آن را حمله به بخشی از وجود خودش میشنود. مغز آدم فرق چندانی بین «مادرت زیادی دخالت میکند» و «تو آدم ضعیفی هستی که نمیتوانی جلوی مادرت بایستی» نمیگذارد؛ هر دو یکجور تهدید حس میشوند.
دوم، مسئلهی وفاداری است. همسرها معمولاً حس میکنند باید بین شریک زندگی و خانوادهی اصلیشان یکجور تعادل حفظ کنند. وقتی شما از خانوادهی او انتقاد میکنید، ناخودآگاه او را در موقعیتی قرار میدهید که انگار باید انتخاب کند: طرف شما یا طرف خانوادهاش. این احساس گیرافتادن، خودش بهتنهایی کافی است که واکنش دفاعی و عصبی ایجاد کند.
سوم، تجربهها و خاطرات مشترک نیست. شما رابطهی چندینسالهی همسرتان با خانوادهاش را از بیرون میبینید، در حالی که او لایههای پیچیدهای از عشق، دلخوری، دِین و خاطره را با آنها دارد که شما اصلاً در جریانش نبودهاید. حرف شما، هرچقدر هم منطقی، از دید او سطحی … …


































































































































































