نمیدانم شما تا به حال با این جنس سؤالها مواجه شدهاید یا نه؛ سؤالهایی که از یک جایی به بعد انگار جزئی جداییناپذیر از بزرگشدن و «اجتماعیشدن» ما میشوند. تازه از دانشگاه فارغالتحصیل شدهاید: «پس کی میری سر کار؟» سر کار رفتهاید: «پس کی ازدواج میکنی؟» ازدواج کردهاید: «پس بچه کی؟» بچهدار شدهاید: «یکی کمه، دومی کی میاد؟»
و این پرسشنامه خصوصی، انگار هیچوقت تمام نمیشود: «چقدر درآمد داری؟» «خانه برای خودته؟» «ماشینت رو کی عوض میکنی؟»
بعد هم که سنتان بالاتر میرود، نوبت خود سن میرسد؛ جوان بودن میشود امتیاز، پیر شدن میشود اتهام. یک جا «هنوز خیلی جوانی»، جای دیگر «دیگهداری پیر میشی». یک جا ازدواج نکردن یعنی آزادی و انتخاب، جای دیگر یعنی «اشتباه بزرگی که مرتکب شدهای». بچه نداشتن، در یک موقعیت کاملاً طبیعی است و در موقعیتی دیگر، ناگهان تبدیل میشود به چیزی که باید بابتش توضیح بدهید.
شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد: اینکه ارزشها و قضاوتها مدام جابهجا میشوند، و در موقعیتهای مختلف متفاوتند. یک جا پیر پیر هستید و یک جا کاملاً جوان... اما یک چیز ثابت میماند؛ انگار همیشه کسی هست که فکر میکند حق دارد درباره زندگی شما سؤال بپرسد و بعد، براساس همانها، قضاوتتان کند.
بیایید از همین موقعیتهای ظاهراً ساده اما کاملاً جابه جا شونده شروع کنیم.
این رنگ برای سنت مناسب نیست …




































































































































