پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
نمی خواستم نقاش شوم

● گفت وگو با محسن وزیری مقدم، چهره سال هنر اروپا
حالا «چهره سال هنر اروپا» در گوشه ای از خانه اش به تنهایی نشسته است و دور و برش كارهایی كه هنوز جایی برای آنها در این مملكت بزرگ پیدا نیست. «محسن وزیری مقدم» با ۸۲ سال زندگی و با چشمانی كه دیگر خط راست را قادر نیستند ببینند زندگی را سر می كند.اما نه سن بالای ۸۰ و نه چشمان آسیب دیده اش نتوانسته اند كه او را از پای درآورند. او همچنان نقاشی می كشد و حتی بیشتر. همچنان كه تنها در سال گذشته ۱۰۰ اثر را از خود به یادگار گذاشته است. آثاری كه قرار است از تاریخ ۹ اردیبهشت ماه در یزد و از تاریخ ۲۶ اردیبهشت در تهران در گالری دی به نمایش گذاشته شوند. نام او حتی در كتاب های هنر كمتر جایی را به خود اختصاص داده است در حالی كه وزیری مقدم به اتفاق جلیل ضیاءپور، حسین كاظمی و دیگران از پیشروان هنر مدرن ایران به شمار می رود. نقاشی های او در زمینه تصویرگری كتاب كودكان به همراه تلاش های هنرمندانی چون لیلی تقی پور، محمد جوادی پور و دیگران در دهه های ۲۰ و ۳۰ نیز به یاد ماندنی است. محسن وزیری مقدم تنها بنیانگذار نقاشی مدرن در ایران نیست كه او پایه گذار نقاشی شنی در دنیاست. هنر نقاشی در دهه ۲۰ تا ۴۰ با سه روش كمال الملكی، مدرن و انتزاعی و روش سوم شناخته می شد. روش سوم از نظر مضمون به گذشته ها توجه دارد و از نظر شكل و اجرا به روش های مدرن هم چون مكتب سقاخانه كه وزیری مقدم به جریان سوم در هنر تعلق دارد.وقتی از جفاهایی كه بر او رفته سخن می گوید چشمانش پر می شود و آهی از سر درد در فضای خالی اتاق طنین افكن می شود. با تمام اینها زندگی برای وزیری جریان دارد و او با چشم پوشی از جفاهای روزگار به كارش ادامه می دهد. در آینده ای نزدیك زندگی نامه اش را به چاپ می رساند تا او هم گفته باشد آن چه را كه سال ها در دل به امانت نگه داشته بود.چهره سال هنر اروپا در این فضای خلوت، بی پیرایه به سئوالات ما جواب می گوید.
می خواهم به سال های دور برویم. سالی كه شما وارد دانشكده هنر شدید چرا كه شنیده ام همه چیز اتفاقی بود.
من اصلاً نمی خواستم نقاش شوم. دیپلم كشاورزی گرفته بودم و این دیپلم ارزش این را نداشت كه بتوانم وارد دانشكده شوم. دوست داشتم تحصیلات عالیه داشته باشم. با دیپلمی كه گرفته بودم به تمام مراكز آموزشی شهر مراجعه كردم اما آن زمان این دیپلم برای ورود به دانشگاه ارزشی نداشت. پدرم تمام خانواده ما را از هم پاشانده بود و من مجبور بودم از كوچكی روی پای خودم بایستم و نمی خواستم در این حد باقی بمانم. به طور اتفاقی یكی از دوستان به من پیشنهاد كرد كه به دانشكده هنرهای زیبا بروم. خودم بیشتر به موسیقی علاقه داشتم اما پدر مخالفت كرد. سرنوشت مرا به آنجا كشاند و تصمیم واقعی من نبود و اولین حرفی كه به دوستم زدم این بود كه «آخه نقاشی هم شد كار». از آنجا راه من به كلی عوض شد و با كوشش فراوان سعی كردم كمبود خودم را جبران كنم.
چرا تا این حد به داشتن مدرك دانشگاهی اهمیت می دادید، این را از این جهت می پرسم كه جامعه امروز ما به شدت مدرك گرا شده است؟
برای این كه فكر می كردم یك دیپلمه ارزش بسیار كمتری در جامعه دارد تا یك دانشمند و دكتر. دلم می خواست به دانشكده طب بروم و مقام علمی خودم را بالا ببرم به فكر مقام هنری و فرهنگی نبودم. من با دیپلم مجبور بودم پشت یكی از این میزهای دولتی بنشینم در حالی كه این فضا را دوست نداشتم. دوست داشتم خودم را از آن فضای تاریك بیرون كشیده و به یك فضای معنوی بالاتری برسم. بعدها اصلاً مدرك برای من مطرح نبود و آن تكه كاغذی را كه گرفته بودم در گوشه ای رها كردم و چیزی كه یاد گرفته بودم برایم اهمیت داشت.
و این گونه شد كه راه رم را در پیش گرفتید؟
سال ۱۳۲۷ كه فارغ التحصیل شدم، نه حقوق داشتم و نه درآمد و نه كار و نه خانه ای كه بروم در آن زندگی كنم. چون مشكل جا داشتم شب ها در خیابان ها راه می رفتم تا بتوانم جایی را پیدا كنم. سال ها كار كردم، زمانی نزد آقای صبحی می رفتم و داستان های كودكان را می گرفتم برای آنها تصویرگری می كردم كه از جمله این كتاب ها می توانم به «افسانه ها» و «دژ هوش ربا» اشاره كنم. مدتی برای آقای ناتل خانلری كار كردم؛ تصویر پشت جلد كتاب «ادبیات شاهكارهای فارسی» را من نقاشی كردم. این نقاشی همان سیمرغی است كه الان در آرم جشنواره فیلم فجر به چشم می خورد. زمانی هم در بنگاه های تبلیغاتی كارهای تصویرسازی را انجام می دادم. یك سالی در هنرستان هنرهای زیبا كه تازه تاسیس می شد كار كردم و هفت سال طول كشید كه توانستم پولی جمع كنم و به ایتالیا بروم. همزمان با كار ویولن هم آموزش می دیدم تا كمبود خودم را جبران كنم اما نتوانستم ادامه دهم. با پس اندازی كه جمع كردم توانستم به ایتالیا بروم.
پس آموخته های خود را به آنجا بردید؟
آنجا هنر را از نو آموختم. آن چیزی كه توشه من از هنر است چیزی است كه آنجا آموختم. آنجا فضا و جو برای یادگیری آماده بود؛ مسافرت می رفتم، موزه های فراوان و گالری های زیادی را می دیدم، كارهایی را كه از ماقبل تاریخ بود تا دوره رنسانس با چشمان ولع زده می دیدم و بعد كارهایی كردم كه نزدیكی كمی به نقاشی ایرانی داشت. تصور می كردم باید نقاشی ایرانی را در كار خودم دخالت دهم تا بتوانم یك پیوندی بین هنر شرق و غرب ایجاد كنم. استادی داشتم كه برای این كارها خیلی ارزش قائل شد و اینها را به عنوان نوآوری در سبك های مینیاتور عراق و نیشابور معرفی كرد ولی من هیچ قانع نبودم و فقط دو سالی به این سبك كار كردم. مرتب كار می كردم تا بدانم تكلیف من با زندگی هنری ام چیست. بالاخره با استاد دیگری آشنا شدم و این باعث شد، بفهمم نقاشی بیان آن چیزی كه همه می بینیم نیست بلكه آن چیزی است كه در درون ما شكل می گیرد و در هستی ما وجود دارد و ثمره برداشت هایی است كه ما از زندگی و از جهان و از اطراف می كنیم و حتماً لازم نیست این ثمره به صورت شكل شناخته شده جلوه كند. باز به گفته استادی مثل پل كلی برخوردم كه می گوید هنر دیدنی ها را بازگو نمی كند بلكه آنچه را كه دیده شدنی نیست قابل دیدن می كند. بر اساس این فرمول كه من از استاد گرفتم شروع به تجربیات تازه كردم البته او به من گفت كه اگر می خواهی به راه هنرمندی قدم بگذاری و نقاش معمولی ای نباشی باید آنچه را كه تاكنون داشته ای پشت سر بگذاری و رویش قلم قرمز بكشی و از صفر شروع كنی. من واقعاً از یك نقطه شروع كردم و این نقطه را در فضا گسترش دادم به مربع ها، مستطیل ها، خط ها، ریتم ها و تكنیك های مختلف. دوباره شروع كردم به نقاشی كردن تا بالاخره رسیدم به آن رنگ پاشی هایی كه به سال ۱۹۵۹ برمی گردد و آن هم قانعم نكرد.
و این قانع نشدن ها شما را به نقاشی شنی رساند تا در دنیا اولین كسی باشید كه به این روش نقاشی می كند؟
بله. دنبال چیز دیگری می گشتم. در این دنبال گشتن ها و پژوهش كردن ها و آماده شدن برای پذیرفتن الهامات در یك رابطه خیلی دوستانه با طبیعت، اتفاقاً با شن برخورد كردم. با دوستانم برای شنا رفته بودم كه شن های ساحل دریاچه، سیاه بود. من برای خنداندن دوستانم شن های ساحلی را روی بدنم می مالیدم و جای انگشتانم را روی شن می دیدم. در یك لحظه این فضای سیاه و سفیدی كه بین پوست بدن من و شن ایجاد شده بود توجه مرا جلب كرد. تاریكی و روشنایی را در اینجا دیدم كه نور از زیر تاریكی به روشنایی می رود. بعد اثر انگشت خودم را روی زمین دیدم و گفتم این امضای من است و برای من تداعی شد كه این موضوع چیزی است كه در ماورای اندیشه ما و بزرگان ما بوده است. بزرگان ما با طبیعت سروكار داشتند و خاك را با انگشتانشان تراش می دادند تا دانه ای بكارند. این تداعی به عنوان یك اندیشه موروثی در ذهن همه ما القا می شود. در آن لحظه چنین انتقال فكری ای پیدا كردم و یك انتقال فكری من هم این بود كه من در كودكی خاك بازی می كردم و بدون این كه توجه بكنم جای خودش را در ذهنم گذاشته بود. این دو تداعی و این عمل طبیعی كه من انجام دادم این فكر را در من ایجاد كرد كه می توانم با تمام دستورات و توصیه های استادانم و یادگیری هایی كه داشتم یك حركت تازه در كار هنری به وجود بیاورم. رفقایم مرا از این كه ساكت شدم سرزنش كردند كه چه شده و جواب دادم: مثل این كه چیزی را پیدا كردم. پیكاسو حرف جالبی می زند: «من هیچ وقت جست وجو نمی كنم، پیدا می كنم.» من هم جست وجو نمی كردم، پیدا كردم. مقداری شن به منزل بردم و همین حركت بازی با شن را با جای انگشتان خودم كه خط ها و حركت ها و شكل هایی را به وجود می آورد دنبال كردم تا این كه بالاخره توانستم این را روی بوم پیاده كنم. وقتی كار را به استادم نشان دادم، گفت: حالا تو قدم در راه هنرمند شدن گذاشته ای و از آن سطح نقاش بودن كه همه می توانند باشند یك قدم جلوتر رفته ای. كارهای مرا یكی از منتقدان ایتالیایی معرفی كرد و معلمم دید و نمایشگاه هایی گذاشتم و این بود كه من با این سیستم ۹سالی در ایتالیا تحصیل كردم و به این مقام فرهنگی و هنری رسیدم. من هیچ وقت روحیه اروپایی یا آمریكایی را در كارهایم تاثیر ندادم و در اولین نمایشگاه شنی هم كه داشتم بازدیدكننده ها می گفتند كه این كارها نه می تواند اروپایی باشد و نه آمریكایی.
دوباره به ایران برگشتید اما بعد از مدتی باز راهی رم شدید؟
بعد از ۹ سال با همسر ایتالیایی ام به ایران برگشتم و تصمیم گرفتم كه دیگر اصلاً به اروپا برنگردم. در آن سال ها بود كه مادرم مرد و در روحیه من تاثیر بدی گذاشت و همسرم هم از من جدا شد، خب وقتی دیدم همسفرم مرا رها كرده لزومی ندیدم كه به ایتالیا برگردم. اینجا در هنرستان پسران و دانشكده تزئینی دانشگاه تهران به تدریس پرداختم. همان موقع گفتم كسانی كه از نقاشی طبیعت بی جان، گل، درخت و بدن لخت خسته شده اند، به كلاس های من بیایند. جوانان زیادی به كلاس هایم آمدند چرا كه جوان درست و غلط را از هم تشخیص می دهد. تعطیلات تابستانی بود كه برای برگزاری نمایشگاهی به ایتالیا رفتم، به محض این كه به ایران رسیدم متوجه شدم كه مرا به جرم پنج روز دیر آمدن به دانشكده اخراج كرده اند. به رئیس دانشكده وقت گفتم: من برای رقاصی نرفته بودم بلكه نمایشگاه بزرگی از كارهای اخیرم در رم داشتم و كسی كه نمایشگاه مرا افتتاح كرد استاد بزرگ آرگان بود كه شهردار رم است و كمتر زمانی پیش می آید كه شهردار برای افتتاح نمایشگاهی برود، آن وقت تو مرا از كار بیكار می كنی. شروع به معذرت خواهی كرد و همان موقع هم مقام دانشیاری من آمده بود.
تا آنجا كه می دانم شما جزء معترضان اصلی سیستم آموزشی ایران هستید؟
ببینید هر فردی ثمره محیط زیستش است؛ من نقاشی را در آن حد بلد نبودم چرا كه در دبستان یا دبیرستان گفت وگویی از هنر وجود نداشت. زمانی كه معلم نقاشی، شرعیات و ورزش یك نفر باشد شاگردی كه می خواهد نقاشی را یاد بگیرد به آن بسیار دید پیش پاافتاده ای دارد. در كتاب آموزش هنر مربوط به كتاب های درسی به همه این مباحث پرداخته ام و در نهایت رسیده ام به آموزش هنر در شهرستان ها كه هر كسی فكر می كند برای این كه به جایی برسد باید بتواند از این تابلوهای احمقانه دیواری بكشد. اینها غلط های آموزشی ما است. من در كلاس نقاشی فقط نقاشی یاد نمی دادم بلكه آشنایی با تمام امكانات مملكتم را یاد می دادم. كلاس ما گاهی به آهنگری تبدیل می شد، گاهی تخته می بریدند و اشیای پیش پاافتاده از آنها درست می كردند و با هم تركیب می كردند. برای این، این گونه كار می كردم كه وقتی خودم درس می خواندم عدم آموزش صحیح مرا رنج می داد. حالا كه در آنجا یاد گرفته بودم به ایران آمدم و خواستم نهضتی در آموزش ایجاد كنم. اولین كاری كه كردم سال ۴۲ نمایشگاه خیابانی در پارك دانشجو ترتیب دادیم و از تمام نقاشان تهران و از هر سبكی كاری گذاشتیم و شاگردانم جعفری، نامی، قباد شیوا و اصغر محمدی همان جا رایزن فرهنگی شده بودند.ببینید اینجا است كه فرق ما با اروپایی ها دیده می شود. ما از همان موقع می خواستیم مردم را با هنر آشنا كنیم ولی همان یكی دو روز بود و دیگر هیچ كس هم دنبالش را نگرفت. در این مملكت حساسیت برای هنر، موسیقی و تئاتر نیست. اگر ادبیات ما جنب و جوش دارد خواسته فردی كسانی است كه یك نوع عقیده و سلیقه برای نوشتن دارند و در تنهایی خودشان می نویسند. ولی آنجا كه كار جنبه اجتماعی پیدا می كند، كسی نیست كه اینها را اداره كند ولی در اروپا پر است از اینها.
آقای وزیری تفاوت دید هنری ما با اروپا را در كجا می بینید؟
حمید عسگری نژاد
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست