چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
قیام های اسلامی منطقه و کالای نخ نمای غرب

درمقاله حاضر، خطر مهمی که انقلاب های کنونی عربی را تهدید می کند، کلیت «غرب» است. آمریکا و اتحادیه اروپا به دو شکل می توانند بر روند تحولات کنونی تأثیربگذارند و این تحولات را در راستای منافع خود منحرف کنند؛ نخست با مساعدت به انقلابیون و نهایتا مصادره انقلاب به نفع خود و دوم، با القای مفاهیم رنگ باخته «دموکراسی» و «لیبرالیسم» به رهبران نهضت، که خود به خود حضور مجدد غرب در جوامع عربی را تضمین می کند.
آینده منطقه خاورمیانه تقریبا برای همه تبدیل به یک معما شده است و هیچ کس نمی تواند از هم اکنون حدس بزند که شکل سیاسی این منطقه فرضا تا دوسال دیگر چگونه است. تحولات به سرعت جریان دارد و غرب نیز با همه توان خود به میدان آمده است و می کوشد تا مدیریت تحولات را در دست بگیرد و جریانات را به سمتی ببرد که خود می خواهد.
علت اینکه کسی واقعا نمی داند که در آینده چه اتفاقی می افتد، به شکل و ماهیت خیزش های منطقه برمی گردد؛ این خیزش ها، رهبر، مرامنامه و سابقه ندارند. ما فقط از نوع شعارهای توده های به پا خاسته، می فهمیم که آنها دیکتاتورهای محافظه کار را دیگر نمی خواهند و قصد دارند به دهه های حکومت آنها پایان دهند. علاوه بر آن، در طول تظاهرات و اعتراضات خود، نشان می دهند که به شعائر اسلامی پایبند هستند.
تحولات ماه های اخیر نشان داده که شکل گیری کشور و ترسیم مرزهای جدید میان امت عرب، یک بدعت و امری ساختگی بوده است. زیرا آنها در قبال بسیاری از مسائل احساسات مشترک دارند و در صورت وقوع تحولی سیاسی در یک کشور، کشورهای دیگر نیز به شکل دومینو، همان تحول را از سر می گذرانند.
با این حال، به نظر می ر سد که کشورهای عربی با یکدیگر تفاوت های بسیاری دارند و این تفاوت ها فقط به نوع نظام های سیاسی آنها مربوط نمی شود، بلکه سطح آگاهی توده ها نیز دراین کشورها متفاوت است. به همین خاطر و به دلیل تنوعات قومی ویژه ای که هر کشور دارد و با مخاطراتی که از جانب همسایگان مواجه است، تحلیل در شکل مجموعه نگری ممکن است نادرست از آب درآید و بهتر است که برای درک مناسب تحولات، سطوح خرد (نگاه انفرادی به هر کشور) و کلان (مجموعه نگری) را با هم درنظر داشته باشیم.
انتقال قدرت از یک دیکتاتور فراری به فرد دیگر، در شرایطی که شاکله نظام قبلی همچنان پابرجا بماند و عرصه های سیاسی و اجتماعی از تحولات عمیق و بنیادین مصون بمانند، چیزی است که اکنون غرب آن را می خواهد. الیگارشی سابق در جوامع انقلاب زده مثل تونس، مصر، یمن و لیبی ظاهرا این رسالت را بر دوش دارند، آنها از یک طرف با فرستادگان آمریکا و اتحادیه اروپا به طور روزانه در تماس هستند و برای فرونشاندن خشم و انرژی انقلابی و رادیکالی مردم خود از کشورهای غربی رهنمود می گیرند و از طرف دیگر، درمقابل مردم در داخل، رویکردی منافقانه دارند؛ در تونس هرچندمردم روز ۲۴ دی سال گذشته توانستند «زین العابدین بن علی» دیکتاتور این کشور را فراری دهند، ولی هنوز که هنوز است، بقایای رژیم بن علی درمقابل مطالبات دینی و ملی مردم سنگ اندازی می کنند و حتی از طریق نیروهای امنیتی، دست به سرکوب مردم هم می زنند!
وقایع مصر نیز مشابه تونس است؛ «حسنی مبارک» روز ۲۲بهمن از قاهره گریخت و به شرم الشیخ پناه برد؛ از آن زمان تاکنون، ارتش مصر و شورای نظامی حاکم بر این کشور در حد و توان خود، توانست در روند تحولات انقلابی و بنیادی در این کشور اختلال ایجاد کند و حتی شرایط را تا آنجا تعدیل کرده است که دولت فعلی مصر وعده های مالی واشنگتن را می پذیرد. همه می دانیم که پیامد این کمک ها، تضمین تداوم وابستگی است.
اما در لیبی شرایط فرق می کند؛ در این کشور، همین الیگارشی و عناصر وجود دارند، ولی به گونه ای دیگر عمل می کنند. چهره هایی که خود را رهبر انقلابیون می دانند، به اروپا و آمریکا می روند و همه جور تضمین را به قدرت های غربی درمورد حفظ منافع آنها در صورت دریافت سلاح، می دهند. اوضاع در لیبی به گونه ای است که آمریکایی ها و کشورهای قدرتمند اتحادیه اروپا از الآن فکر می کنند که قرار نیست اتفاقی در این کشور بیفتد و آن طور که پیداست، فقط دوران قذافی به سر آمده است!
تازه، وقایع کنونی یک حسن بزرگ نیز دارد؛ در طول نبرد انقلابیون با «معمر قذافی»، بسیاری از زیرساخت ها نابود شده است. معنی اش این است که پس از سقوط قذافی، سرمایه ها از غرب به لیبی روان می شود و اجرای پروژه های بازسازی توسط شرکت های غربی در لیبی، رونق را به این شرکت ها برمی گرداند و ارتش رژیم جدید هم که باید با سلاح های غربی و آمریکایی مجهز شود. بنابراین، افرادی مثل «مصطفی عبدالجلیل» رئیس شورای ملی انتقالی لیبی، که ارادتش را بارها به انگلیس و آمریکا نشان داده است، همان نقشی را در لیبی بازی می کند که بقایای بن علی و مبارک در تونس و مصر درحال انجام آن هستند.
اما، در یمن قرعه به نام «عبد ربه منصور هادی» افتاد؛ فردی که معاون «علی عبدالله صالح» بوده و به عبارتی، نفر دوم رژیم او محسوب می شده است، الآن به عنوان جانشین صالح و فرمانده نیروهای مسلح در یمن نقش بازی می کند.
مردم یمن هر روز به خیابان ها می آیند و از هادی می خواهند کنار برود، اما او مأموریت دارد شرایط را به گونه ای مدیریت کند که در یمن پس از صالح، چیز خاصی اتفاق نیفتد!
در این میان، بحرین با سایر کشورها فرق دارد؛ آمریکایی ها می خواهند که درا ین کشور حتی همان تحولات صوری یمن و سایر مناطق هم رخ ندهد. بحرین منطقه ای است که دست آمریکا را در مقابل دیدگان همگان رو می کند و نشان می دهد که دموکراسی درحد یک ابزار برای آمریکاست. اما، سوریه درست در نقطه مقابل بحرین قرار دارد؛ آمریکا، اتحادیه اروپا، عربستان و اسرائیل همه توانشان را به کار گرفته اند تا عرصه سیاسی این کشور را از بیخ و بن دگرگون کنند و به عبارت دیگر، این نظام برود و یک نظام سیاسی جدید با سیاست هایی کاملاً متفاوت جایگزین شود.
تا اینجا ما متوجه می شویم که آمریکا می خواهد در تونس، مصر، یمن و لیبی، دولت برود، اما سیاست نرود؛ در سوریه هم دولت برود و هم سیاست؛ اما در بحرین نه دولت برود و نه سیاست!
از جمله موارد دیگری که باید از منظر کلان به آنها نگریسته شود؛ سطح آگاهی امت عربی نسبت به مطالبات واقعی خود است. سؤالی که اینجا به ذهن خطور می کند و ارتباط منطقی با تحولات روز دارد، این است که ملت های به پا خاسته عرب واقعاً به دنبال چه هستند؟ آیا آنها از چهره های حاکم و دیکتاتور فقط خسته شده اند و یا در عرصه سیاستگذاری های آتی، مطالبات بنیادی دارند؟
اکنون ما می توانیم از شعارهای توده های معترض حدس بزنیم که دنیای عرب به مثابه یک امت واحد، اولا از چهره های دیکتاتور در کشورهای خود خسته شده اند و می خواهند از آنها عبور کنند. ثانیا، از فرایض دینی که به جا می آورند، می فهمیم که آنان می خواهند به اعتقادات خود برگردند. رونق گرفتن نمازهای جمعه، برگزاری نماز جماعت در کف خیابان ها و در صفوف میلیونی و سردادن شعارهای کاملا مأنوس دینی مثل «الله اکبر» و «لااله الاالله» و در دست گرفتن قرآن، همه به نوعی بازگشت به خویشتن و اعتقادات اسلامی را در امت عرب تداعی می کنند.
هر چند شعارها علیه آمریکا و اسرائیل در همه کشورها از زبان مردم به گوش می رسد، ولی این اواخر در لیبی کمرنگ شده است؛ در این کشور برخی سعی می کنند که در اجتماعات عمومی، حتی پرچم های آمریکا را نیز در دست بگیرند و این اواخر از زبان برخی عناصر که خود را انقلابی می خوانند، زمزمه برقراری روابط با اسرائیل پس از غلبه بر قذافی نیز به گوش رسیده است. این رویه قطعا با خواست مردم مسلمان و سرخورده لیبی از غرب ، منافات دارد.
به طور کل، باید گفت که این آگاهی مردم است که حرف آخر را می زند و تجارب روزمره توده های عرب نیز در این آگاهی نقش مهمی را بازی می کند.
مسئله اشغال فلسطین توسط رژیم غاصب اسرائیل، که تحت نام «بحران اعراب و اسرائیل» از آن یاد می شود، نیز یک مورد کلان است و به همه امت عربی و حتی اسلامی مربوط می شود؛ در مجموع، از شعارها، پارچه نوشته ها و پلاکاردها و اظهارات مردم، می توان فهمید که همه توده های انقلابی نسبت به مسئله فلسطین، حساسیت خاصی را از خود نشان می دهند و شدیدا مخالف موجودیت اسرائیل هستند.
ملموس ترین و بهترین مثال برای نشان دادن اینکه جریانات انقلابی کنونی ضداسرائیلی هستند، باز شدن گذرگاه رفح در مرز مصر و نوار غزه و تظاهرات خودانگیخته مردمی در مرزهای مصر و فلسطین اشغالی ، لبنان و فلسطین اشغالی و سوریه و فلسطین اشغالی است.
اما، وقتی نگاهمان به سمت مسائل ویژه هر کشور می رود، موقعیت های ژئوپلتیک، ساختارهای سیاسی و صورتبندی های قومیتی و اجتماعی و مذهبی این کشورها و شیوه پیروز شدن مردم را به طور خاص باید در نظر بگیریم. به عنوان مثال، نفوذ کشورهای حاشیه خلیج فارس و عربستان در یمن بیشتر از مصر و لیبی است. برعکس این قضیه را ما در لیبی شاهد هستیم؛ مشارکت غربی ها در نبرد علیه قذافی، مداخله ناتو و غرب در لیبی پس از قذافی را نیز پررنگ تر می کند.
همه کشورها به کمک های مالی و غذایی غرب، کم و بیش وابسته هستند، اما این وابستگی در مصر بسیار بیشتر از سایر کشورها است.
در یک جمع بندی، انقلاب کنونی هر چند انقلاب علیه دیکتاتورهاست، ولی قبل از آن، یک انقلاب ضداستعماری و ضدغربی است. لذا، فرضا اگر برخی از جوامع انقلابی مثل لیبی، فعلا به غرب لبخند بزند و پس از برکناری قذافی، اتحادیه اروپا و آمریکا را در عرصه سیاسی خود مداخله دهد، این ضیافت طولانی نخواهد بود و باید شاهد قیام های ضدغربی پس از قذافی نیز در این کشور باشیم.
اما، غرب می تواند از راه دیگر سلطه مجدد خود را بر دولت های عربی تحکیم کند. غرب می تواند به عنوان پرچمدار مفاهیمی مثل «دموکراسی»، «لیبرالیسم»، «مشارکت» و... در جوامع انقلابی عملا حضور داشته باشد.
● متاعی به نام دموکراسی
اگر از غربی ها در حال حاضر بپرسیم که چه متاعی را می خواهید به امت بپاخاسته عرب عرضه کنید؟ می گویند «دموکراسی» یعنی همان کلمه و مفهومی که قبل از این، بارها از زبان «جرج بوش» رئیس جمهور سابق آمریکا، شنیده ایم؛ بوش در واقع همه لشکرکشی های خود را به خاورمیانه و اشغال افغانستان و عراق با سه شعار توجیه کرد: مبارزه با تروریسم، انهدام سلاح های کشتار جمعی (درعراق) و اشاعه دموکراسی.
در شرایط کنونی رسالت اندیشمندان جهان عرب و اسلام این است که از متاع پرزرق و برق «دموکراسی» رمززدایی کنند و با آن برخورد عقلانی و منطقی داشته باشند.
روشنفکران و روحانیون عرب باید بدانند که اگر توده ها فریب زرق و برق ظاهری این کالا را بخورند، تاریخ و بردگی دو سده اخیر برای آنها تکرار خواهدشد.
دموکراسی یک مفهوم کش دار و تفسیرپذیر است و تاکنون درعرصه عمل، شکل های مختلفی را تجربه کرده است و آمریکا نیز خوب بلد است که چگونه از این طعمه زیبا برای حفظ و تقویت منافع خود در خاورمیانه بهره گیرد.
● بحران دموکراسی
«فرانسیس فوکویاما»، دانشمند آمریکایی، با این مفروض، سخن از پایان تاریخ گفته است که «دموکراسی و لیبرالیسم آخرین دستاورد بشری است» و لذا، چرخ تاریخ با رسیدن به این مقصد، می ایستد. به عبارت دیگر، وقتی ثابت شد که دموکراسی بهترین شکل حکومت است و روابط درونی جوامع را سامان می بخشد و روابط بین الملل را نیز مبتنی بر ارزش های مشترک و برادرانه می کند، آن وقت همه وجدان های سلیم بشری برای کسب ارزش های دموکراسی با هم مسابقه می دهند و پس از وقوف تمام جوامع بر این ارزش ها، بشریت جنگ بر سر نوع حکومت را پشت سرمی گذارد و مبادلات فکری و مشاجرات بر سر ارزش های پیش رو و نوع نظام- سیاسی و اجتماعی مطلوب پایان می یابد. به همین خاطر، تاریخ نیز که همیشه مملو از این مشاجرات و تلاش ها وزد و خوردها بود، به پایان می رسد.
لابد از این پس نیز یک نظام تک قطبی به رهبری آمریکا بر جهان حاکم می شود و همه جوامع دیگر از ریز و درشت و قوی و ضعیف، به رفاه می رسند و سالهای سال درسایه توقف تاریخ، در بهشت برین این جهانی، در آسایش و صلح زندگی می کنند!
صرف نظر از غیرقابل دفاع بودن نظریه و تز «پایان تاریخ» که اثبات آن، مبحث جداگانه ای را می طلبد، ما می خواهیم به مفروض این نظریه، یعنی «دموکراسی» بپردازیم؛ یعنی چیزی که فوکویاما آن را غیرقابل تشکیل گرفته و آمریکا نیز آن را اساس سیاست خارجی اش در خاورمیانه قرار داده است.
دموکراسی را اگر به مثابه یک «مکتب» در نظر بگیریم، بسیاری از حوزه ها را برای انسان مسکوت می گذارد و فردی که پیرو این مکتب شود، دیگر انسان کاملی نخواهدبود. بسیاری از پرسش هایی که درباره خلقت بشر وجود دارد و حکمای ما مثل خیام و مولوی، آنها را در اشعار و مطالب خود طرح کرده وبعضا براساس آموزه های اسلامی پاسخ گفته اند، دموکراسی از کنار آنها می گذرد و چیزی برای گفتن ندارد.
اما، دموکراسی را اگر فقط در حد یک «روش» بدانیم، و مثلا بگوییم این شیوه حکومت کردن، به عدالت نزدیک تر است و باعث قوام و ثبات عرصه های سیاسی و اجتماعی می شود، این چیزی است که می توان آن را در دنیای اسلام پذیرفت و در ذیل و در سایه ارزش های برتر عقیدتی و مختصات قومی و ملی، آن را به کارگرفت.
وقتی که دموکراسی را در حد یک «وسیله» درنظر بگیریم، آنوقت جایگاهش از عرش به زیر می آید و دیگر اهمیت «ذاتی» و «استیلایی» ندارد، بلکه به یک پدیده «عرضی» تبدیل می شود.
غربی ها در مورد دموکراسی ادعاهایی داشته اند که خوشبختانه اکنون رنگ باخته است. آنها دموکراسی را درکنار مفاهیمی چون فردگرایی، برابری زن و مرد، اقتصاد، بازار و... از دستاوردهای عصر روشنگری (قرن ۱۸) غرب می دانستند. اکنون نیز آمریکا تلاش می کند براساس همین اعتقاد نادرست و با به کارگیری همه توان خود و القای مفاهیمی مثل پیشگام بودن غرب، و برتری نژادی سفیدپوستان، همه جهان از جمله خاورمیانه را غربی کند.
اما همان طور که گفته شد، خوشبختانه تجارب دو قرن اخیر، تئوری های پیشگامان عصر روشنگری مثل «دیدرو» و «مونتسکیو»، «روسو» و... را بی بنیاد و نخ نما کرده است؛ این روشنفکران مدعی بودند که جنگ های بشری ریشه اعتقادی و دینی داشته است، ولی همه متفق القول هستند که دو جنگ جهانی اول و دوم در قرن بیستم، که ویرانگرترین جنگ های بشری بوده و بیشترین مردم غیرنظامی را به کام مرگ کشیده اند، جنگ های غیرمذهبی بوده اند؛ آنها زن و مرد را بدون توجه به ویژگی های فیزیولوژیک متفاوت و وظایف اجتماعی شان در همه موارد برابر دانستند. اما حاصل این شد که زنان آزادشده از قید تربیت فرزند و خانواده ، به کارخانه ها و نبردهای نظامی کشیده شوند و سود بیشتری را نصیب سرمایه دارها بکنند.
از فجایع زیست محیطی دو قرن اخیر که آن هم ارمغان روشنگری قرن هجدهم و ایده هایی مثل فردگرایی، اصالت لذت و فایده و نفع شخصی و بی حد و حصر بودن مالکیت خصوصی است، می توان سخن ها گفت. فقط دراینجا به این جمله بسنده می کنیم که دانشمندان از به هم خوردن تعادل زمین و احتمال انقراض همه موجودات زنده توسط انسان حرف می زنند.
جدای از همه مسائل ذکرشده دربالا، توده های عرب باید از خود بپرسند که چرا باید دموکراسی را از غربی ها بگیرند؟ اگر این ایده، دستاورد علمی بشری است، متعلق به همه آحاد ملل مختلف است. اتفاقا غرب به خاطر فجایعی که به بار آورده است، اصولا شایستگی این عرصه را ندارد. مگر نه این است که هر وقت کلمه دموکراسی ر ا می شنویم به یاد تانک های آمریکایی می افتیم؟
دنیای عرب اگر دموکراسی را یک متاع غربی بداند و آن را از غرب عاریه بگیرد، در واقع همه ساختارهای ظالمانه موجود در جهان مثل سازمان ملل، شورای امنیت، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و... را پذیرفته است. پیامد منطقی این پذیرش، تحمل موجودیت رژیم صهیونیستی درخاورمیانه است و این کشورها باید همان نقش حاشیه ای که تاکنون داشته اند را پذیرا باشند؛ یعنی نفت ارزان بدهند، کالاهای صنعتی و غذایی را واردکنند و باخرید های کلان نظامی، دلارهای نفتی را به اقتصاد آمریکا و غرب برگردانند. آیا آرمان انقلابیون یمنی، بحرینی، لیبیایی، مصری و... این است؟ آیا آنها فقط با چهره ها مشکل داشته اند؟
● چه خواهدشد؟
مسلماً، بهترین گزینه برای کشورهای بپاخاسته «مردمسالاری دینی» است، که باید برای هر کشوری با توجه به ویژگی های بومی آن، شکل خاص خود را بگیرد. دنیای عرب نمی تواند به خلافت بازگردد؛ چون اولا مختصات هرکشور که آن را از کشورهای دیگر جدا کند، زیاد است و ثانیا، نمی توان میان این نهاد (خلافت) و شرایط مستحدثه و عملا موجود، آشتی برقرار کرد و یا لااقل تاکنون نظریات متقنی دراین رابطه ارائه نشده است.
نهاد خلافت سنی و عربی ممکن است خواسته و یا ناخواسته به دو وادی ناصواب بلغزد؛ به سمت بنیادگرایی کور (مثل طالبانیسم) و کهنه گرایی متمایل شود و نهایتا، درباریگری دوره عثمانی را زنده کند. یا اینکه تبدیل به یک نظام دیکتاتوری در شکل جدید شود و اصولا رأی و خواسته مردم را در هر شکلی نپذیرد.
مردمسالاری دینی یک دستاورد شرقی و اسلامی است و به مدت ۳۳ سال است که عملا در ایران اجرا شده و کارایی خود را نشان داده است.
در مردمسالاری دینی، از خود بیگانگی جایی ندارد و آنچه اتفاق می افتد، بازگشت به خویشتن است. دراین نظام، دموکراسی وجود دارد، اما آفات دموکراسی مثل عوام فریبی، بی ثباتی و شکل گیری رجاله های سیاسی نمی توانند زیاد خودنمایی کنند، چون ارزش های اسلامی این وضعیت ها را تعدیل می کند و مردم را به هم پیوند می دهد.
برای دنیای عرب در آینده، چند حالت متصور است؛ یکی اینکه همانطور که گفته شد، دولت برود، شخص دیکتاتور برود، ولی سیاست و نظام سیاسی و ساختارهای موجود نروند و مردم به این وضعیت تمکین کنند و رضایت بدهند.
اگر چنین بدیلی جا باز کند و پایدار بماند، ما با نظام هایی مشابه پاکستان کنونی مواجه خواهیم شد؛ حضور قوی غرب در عرصه های سیاسی، بی ثباتی سیاسی و اجتماعی و نظام هایی فاقد شخصیت های برجسته و قابل اتکا. همان طور که نمی توان گفت پاکستان کنونی دارای حاکمیت ملی و استقلال سیاسی است، این عارضه، وجه مشخصه نظام های آتی عرب نیز خواهدبود.
البته، مدل پاکستانی پایدار نخواهدماند؛ این نوع نظام ها یا به سمت دیکتاتوری نظامی، ریاست جمهوری های مادام العمر و موروثی تحول پیدا می کنند و یا اینکه مقهور انقلاب های مردمی می شوند، چرا که مردم، گم کرده خودشان را دراین نظام ها باز نمی یابند.
گمانه دیگر آن است که مردم با ایجاد تغییرات و اصلاحات درقانون اساسی، نظامی را به وجود آورند که به طور توأمان، هم صبغه دموکراسی و هم صبغه اسلامی داشته باشد. اگر مردم به این آرمان برسند، در یک پروسه سعی و خطا، دوباره می توانند تمدن ساز شوند و دنیای اسلام را به یک قطب پرقدرت درعرصه بین المللی تبدیل کنند.
این پیش بینی، یک دلیل و مفروض قابل تأمل دارد و آن اینکه، «دموکراسی» به تنهایی نمی تواند یک انسان کامل بسازد، ولی «مردمسالاری دینی» می تواند طی سه سده اخیر، لیبرالیسم، «انسان قلابی» را به بشریت تحمیل و مارکسیسم - لنینیسم نیز «انسان قالبی» عرضه کرد.
مردمسالاری دینی دراصل، نوعی آشتی میان دین و علم است، تاریخ و تحولات جاری به ما می گوید، علم به تنهایی نمی تواند انسان و جامعه ایده آل بسازد و دین نیز اگر به تحولات اجتماعی و علمی پشت کند، به جمود فکری و طالبانیسم می انجامد و باید به حاشیه برود.اما، دنیای بپاخاسته اسلام در آینده با پدیده بنیادگرایی کور طالبانی دست و پنجه نرم خواهدکرد و هیچ بعید نیست که جریانات تندرو در فضای باز پس از انقلاب های عربی، دست به ترور و حملات تروریستی بزنند و اگر این جریانات مورد حمایت غرب ورشکسته نیز قرار گیرند، احتمالا شرایط سختی را برای دولت های نوپای عربی به وجود خواهندآورد.
به هرحال، اگر جریانی و یا دولتی درآینده، رویه های استبدادی را در داخل احیا ننماید و به رأی مردم وقعی ننهند و در خارج نیز دم از تفرقه و جنگ بزند، در برابر نهادسازی های فراملی منطقه ای سنگ اندازی کند و برای غلبه بر دولت های مسلمان، با غرب متحد شود، در واقع، دست به اقدامی ضدانقلابی و اسلامی زده و از حیطه دولت های انقلابی خارج شده است.
سبحان محقق
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست