چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
موتورم را ندهید با تانک می آیم توی چادرهایتان

دعوایمان بدجوری بالا گرفت؛ حاج حسین خرازی بیرون آمد و گفت: «چه خبره؟ چرا این قدر سرو صدا میکنید؟» مهدی بیات که متوجه حاج حسین نبود، هم چنان با فریاد میگفت: «اگر موتورمان را ندهید، با همین تانک میآیم توی چادرهایتان».
فاصله زمانی آماده سازی نیروها تا شروع مرحله اجرایی یک عملیات، معمولاً با اتفاقاتی تلخ و شیرین همراه بود؛ بخشی از خاطرات خواندنی باقر سیلواری که در بهار ۸۲ آمده است، در ادامه می خوانیم:
در تیپ خودمان یک رزمنده همدانی داشتیم به اسم «مهدی بیات» که هم در مجموعه پشتیبانی تیپ ۲۷ فعالیت می کرد و هم در شب عملیات به گردان مسلم ملحق می شد و به فرماندهان این گردان کمک می کرد.
یک روز می خواستم به قرارگاه تیپ خودمان بروم که «مهدی بیات» آمد و گفت: «بیا من شما را می رسانم».با موتور وی راه افتادیم سمت قرارگاه. بین رودخانه کارون و جاده اهواز - خرمشهر یک تانک ترگل و مرگل عراقی را دیدیم. بیات سریع از موتور پیاده شد و رفت سر وقت آن تانک. آن را روشن کرد و گفت: «باقر، تو با موتور بیا، من هم با این تانک، پشت سرت می آیم».
در فاصله ای آمدیم سمت موتور، دیدیم که جا تر است و بچه نیست. گفتم: «مهدی، موتور چی شد؟» گفت: «نمی دونم». با تانک گاز دادیم، آمدیم تا رسیدیم به یک وانت تویوتای تیپ ۱۴ امام حسین (ع)، از راننده اش سراغ موتورمان را گرفتیم. گفت: «فکر می کنم بچه های پشتیبانی تیپ ما داشتند یک موتور تریل را با خودشان می بردند».
بیات گفت: «بیخود کردند بردند، مگر شهر هرت است!» بعد رو به من ادامه داد: «باقر اهلش هستی؟» پرسیدم: «اهل چی؟» گفت: «اهل قشقرق». پرسیدم: «قشقرق؟ برای چی؟ خب، مثل بچه آدم، می رویم موتورمان را از آنها می گیریم. این که دعوا ندارد» گفت: «حالا با من می آیی یا نه؟» گفتم: «برو من هم با تو هستم».
سوار تانک شدیم و مهدی هم گاز داد، حالا نگو این تانک اصلاً ترمز ندارد. رسیدیم به مقر تیپ ۱۴ امام حسین (ع). مهدی خواست تانک را نگه دارد، دید ترمز نمی گیرد. به ناچار زد به زنجیر دژبانی و آن را پاره کرد و وارد محوطه تیپ ۱۴ شد. با کلی دردسر عاقبت تانک را انداخت داخل یک چاله و با همین کلک آن را متوقف کرد.
رفتیم سروقت مسئول بدنه پشتیبانی تیپ امام حسین (ع) و گفتیم: «آقای محترم موتور ما را بچه های شما تک زدند، زود باشید آن را به ما پس بدهید». گفتند: «ما از موتور شما خبری نداریم، منتها، اگر واقعاً موتور لازم دارید حرفی نیست؛ این تانک را به ما بدهید، تا به شما موتور بدهیم». گفتیم: «هم این تانک مال تیپ ما است و هم آن موتور».
خلاصه دعوایمان بدجوری بالا گرفت، یک دفعه دیدیم حاج حسین خرازی، فرمانده تیپ ۱۴ بیرون آمد و گفت: «چه خبره؟ چرا این قدر سرو صدا می کنید؟» مهدی بیات که بالای تانک ایستاده بود و متوجه حاج حسین خرازی نشده بود، هم چنان با داد و فریاد می گفت: «اگر موتورمان را ندهید، با همین تانک می آیم توی چادرهایتان». وقتی متوجه خرازی شد با شرمندگی گفت: «حاج آقا ببینید، این بچه های شما موتور ما را تک زده اند».
خرازی گفت: «این حرف ها چیه؟ یعنی چی تک زده اند؟» مهدی گفت: «اوناهاش؛ آن موتور قرمزه، موتور تیپ ما است. ببینید آرم تیپ ۲۷ هم رویش خورده».
آقای خرازی به مسئولین بدنه تیپ خودشان گفت: «موتور اینها را بدهید بروند. این بنده خدا آن بالای تانک از بس جیغ و داد کرده، پاک اعصاب ما را ریخته به هم».
خلاصه، موتور را گذاشتیم بالای تانک و با همان تانک بی ترمز و با کلی دردسر خودمان را به قرارگاه تیپ ۲۷ رساندیم.
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست