جمعه, ۲۹ تیر, ۱۴۰۳ / 19 July, 2024
مجله ویستا

جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوّم و سوّم هجری


جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوّم و سوّم هجری

از همان آغاز فتح عرب دسته ای از مردم ایران به میل و رغبت کیش باستانی خود را رها کردند و به دین اسلام درآمدند دسته دیگر با منظور داشتن امتیازاتی که فاتحان از آنها نصیب می گرفتند به طمع جاه و آسایش, دین اسلام را پذیرفتند

فتح عرب در تاریخ ایران به منزله پیج راهست. پس از این واقعه بزرگ به مرور همه نهادهای (موسسات) اجتماعی درکشور مزبور تغییر یافت و نظامات قضائی خانوادگی و سیاسی و اقتصادی و دینی و اخلاقی و ادبی تحوّل پذیرفت. قرن های اولی اسلامی دارای صفات ممیّز اوقات میان دو عهد است و می توان این قرن ها را عهد برزخی و بحرانی نامید. درین مدت اوضاع ایران نه چنانست که پیش از فتح عرب بود و نه به هیأت تقریباً ثابتی که در قرن های بعد پیدا کرد. سعی ما تا اندازه ای نمایاندن صورت دینی این بحران بود.

پیش از آنکه به حال و کار چند تن از عواطف و آراء شخصی ایشان نظر بیندازیم باید در اهمیت علل روانی و اجتماعی این جنبش ها تدقیق کنیم. فهم جنبش های دینی مذکور وقتی ممکن می گردد که به اعتبار این اسباب آگاهی یابیم.

ازهمان آغاز فتح عرب دسته ای از مردم ایران به میل و رغبت کیش باستانی خود را رها کردند و به دین اسلام درآمدند. دسته دیگر با منظور داشتن امتیازاتی که فاتحان از آنها نصیب می گرفتند به طمع جاه و آسایش، دین اسلام را پذیرفتند. پس از آنکه در بعض اوقات حکومت اموی و در دولت عباسی اعمال جابرانه نسبت به پیروان دین های دیگر معمول گردید، جمعی از ایرانیان به اجبار، برای حفظ جان و مال، مسلمان شدند. ولی هیچ یک از سه دسته مزبور نمی توانستند دستورهای دینی را که چندین قرن در ایران رواج داشت و در افکار و عواطف ایشان اثر بخشیده بود یک باره فراموش کنند و از تأثیر آنها در زندگانی تازه خود جلوگیری نمایند. خواه ناخواه با خبر، یا بی خبر، عقاید و اعمال ایشان تا اندازه ای محکوم تعلیمات گذشته بود.

ایرانیانی که مسلمان شده بودند همه یک مذهب نداشتند؛ در میان ایشان مسلمانان تابع سنّت و شیعیان و خوارج وجودداشت، و دو دسته اخیر باز به دسته های جزء تقسیم می شد. به علاوه، این نو مسلمانان همه جمعیت ایران را تشکیل نمی دادند بلکه بخشی مهم از ساکنان این کشور از برزگران و کارگران به دین مزدائی که وحدتی نداشت ولی با اسلام معارضه می نمود، باقی مانده بودند. اگر در بعض آراء و رسوم، دین اسلام با کیش مزدائی چندان دور نبود، در بسیاری از موارد تفاوت بارزی در دو شریعت مزبور وجود داشت. کافی است برای نمونه به صفات خدای دین ایرانی و خدای دین اسلام دقت کنیم، همچنین شرایع زناشوئی و یا آداب راجع به اموات را درین دو کیش به نظر آوریم. روشن است که ترک این گونه مراسم مقدّس به دلخواه و از روی میل به آسانی ممکن نمی شد و رهائی این عادات کهنه که محصول کار قرن ها بود مدتی مدید لازم داشت. اگر از طرفی جبر و فشار و تحقیر به عمل می رسید، چنانکه درباره عقاید و رسوم دینی معمول است، احیاناً به پایداری و اصرار طرف مقابل می افزود. برای قبول واقعی شرایع اسلام واجب می نمود که مردم ایران عادات و میل هائی که تا هنگام فتح عرب نداشتند، به مرور پیدا کنند. به عبارت دیگر، لازم بود که طبع خود را دیگرگون سازند و این کاری آسان نبود.

شورش هائی که وصف کردیم غالباً از طرف طبقه عامه روی داده و این امر نیز نظریه مذکور را تأیید می کند. چون عوام کمتر از خواص قادر به تغییر عقاید و عادات خویشند و اگر عقیده تازه ای را برای این که قوه تقلیدشان بیشتر است زود می پذیرند، این امر همیشه موجب نمی شود که عقیده کهنه را دور اندازند، بلکه اغلب دو عقیده را که ممکن است مخالف و مناقض یکدیگر باشند، پهلو به پهلو حفظ می کنند، و اختلاط ناموجّه دینی بیشتر از همین سلسله اعمال تشکیل می یابد.

این نکته قابل ملاحظه است که بیشتر رؤسای مذهبی که ترجمه ایشان گذشت، چندان مُبتکر و مُبتدع دیده نمی شوند. عناصر فکری و عقیدتی ایشان متعلّق به محیطی است که درآن پرورش یافته اند و ازین جهت مظهر و مجمع خواهش های هم عصران خود به نظر می رسند. عناصر فکری مزبور از منابع گوناگون است و همه از سرچشمه عقاید دینی ایران منشعب نشده است، ولی این مبادله و معاوضه که اغلب بطور بی خبر صورت می گرفت، درین عصر که زمان برخورد عقاید و هجرت آراء دینی از جائی به جای دیگر است، حذر ناکردنی بود.

تشکیلات جامعه ایرانی با تشکیلاتی که در دین اسلام و عرب ها داشتند تباین داشت. تعالیم اسلامی اصلاً با اصول دموکراسی موافق بود، ولی نظام اجتماعی ایران نظام مراتب طبقاتی بود. هرچند اصول دموکراسی در میان مسلمانان عرب درست مراعات نشد، و امتیازات درکار آمد، باز نظام دو جامعه موافقت نداشت، و پس از آنکه عرب ها در ایران به حکمرانی پرداختند، نه تنها نتوانستند که رسم طبقات و مراتب را از میان بردارند، بلکه خود در برابر ملّت مغلوب، طبقه ای تشکیل دادند و در استفاده از دسترنج ایرانیان، مخصوصاً طبقه سوّم، با طبقات اوّل و دوّم ایرانی سازگاری کردند.

انقراض دولت اموی و برقراری خاندان عباسی درین وضع تغییری نداد. تعدّیات عاملان و امیران حکومت رسمی چنانکه دیدیم، رفع نگردید. در بادی نظر ممکن است این امر موجب تعجّب شود که با وجود رفتار نسبةً معتدل عباسیان به ایرانیان، حرکت های دینی مزبور با آغاز ریاست این خاندان ظهور کرده، تقریباً هر یک از خلفای عباسی با یکی از قائدان این جنبش ها سر و کار داشته اند. ولی پس از دقّت به چند موضوع این مشکل تا حدی آسان می گردد:

۱) پس از فتح عرب و ختم جنگ ها مدّتی لازم بود تا ایرانیان بتوانند قوای از دست رفته خود را دوباره تحصیل کنند.

۲) سیاست دینی اموی با رفتار دینی عبّاسیان فرق داشت.

۳) تغییر حکومت، اگرچه برای جمعی از ایرانیان سودمند بود، برای حال اجتماعی عده بیشتری از مردم ایران فایده ای نداشت، بلکه از نظر دینی چنانکه گفتیم سخت گیری فزونی یافت.

۴) پس از برانداختن دولت اموی، مردم ناراضی جرأت یافتند و دانستند که حکومت عرب را می توان مضحمل کرد، خاصه که انقراض دولت پیشین مخصوصاً به کوشش ایرانیان حاصل گشت.

۵) رفتار بعض خلفای عبّاسی با کسانی که برای نیروی این دولت کوشیده بودند جمعی از همراهان و هواخواهان این اشخاص را متغیّر و بددل ساخت. ازین نوع است قتل ابومسلم به دستور ابوجعفر، و قتل و حبس برمکیان به امر هارون الرشید.

۶) نباید این شورش های دینی را مقدّمه فرض کرد، بلکه این انقلاب ها خاتمه بحرانی است که ازمدّت ها پیش و تقریباً از همان آغاز فتح عرب شروع شد.

درایران ساسانی، دین قوّه معنوی مهمی بود که محور اعمال مردم شمرده می شد و تا حدی مشخِّص قومیت ایرانی بود. در دوره ای که منظور نظر ماست این امر از میان نرفت. بنابراین طبیعی است که صورت دینی جنبش های مذکور بر شکل سیاسی آنها فائق گردد، و اوّلین انقلاب های رسمی ایرانی دارای صفت دینی باشد خاصه که از لحاظ روحی در مردم متدیّن عقاید دینی فعّال ترین عامل شمرده می شود و از لحاظ اجتماعی، نهادها و تشکیلات دینی محکم ترین نهادها را تشکیل می دهند.

هرچند قوّت اسلام درایران پیوسته بیشتر می شد، هنوز تألیفات دینی رواج داشت. مؤبدان به امور شرعی می پرداختند، آتشکده ها معمور و با رونق بود، پیروان دین زرتشی و فرقه های دیگر مزدائی کیش و آئین خود را حفظ می کردند، رسوم ایرانی به عمل می آمد.

فاتحان عرب، در همه جا به تساوی، فرمان روائی نداشتند. دین اسلام پس از یک قرن نتوانست خصوصیات محلی را از میان ببرد؛ و در بعض موارد نظامات تازه مواجه با منافع شخصی بزرگان محلی و طرفداران اصول قدیم می شد، و این رؤسا، یا خود به نافرمانی و سرکشی می پرداختند، یا به مدّعیان حکومت مدد می کردند.

گذشته از اسباب عمومی مذکور که در ظهور مدّعیان پیغمبری و سرفرقه ها مداخله مهم و مؤثر داشته است، عوامل و محرک های شخصی، چون حالت روحی و دینی و اخلاقی این اشخاص، در کار بوده چنانکه فکر تأیید یا تجدید یا اصلاح دین که بطور مبهم در میان جمعی وجود داشت، در یک تن تمرکز می یافت و از حال ابهام به صورت معیّن درمی آمد و با خواهش ها و عواطف و شهوات شخصی متّحد می شد.

سهم علل عمومی را در مواردی که منظور نظر ماست، در سیر وقایع نمی توان انکار کرد. ولی منکر تأثیر سرشت و نهاد و آراء و میل های اشخاصی که مؤسّس این جنبش ها بوده اند، نیز نمی توان شد. صورت دینی و صورت سیاسی و اجتماعی این انقلاب ها در تحت نفوذ شخصی عاملان اصلی آنها قرار گرفت. این قاعده عمومی است که هر دینی رنگ و نشانی از پدید آرنده و مؤسّس خود دارد، ولی لازم است که در میان اسباب اصلی واقعه ای با عوامل یا محرّک های آن فرق نهاد. این جنبش های دینی که ذکرشان گذشت، یک سبب یا محرّک نداشتند. بلکه در نتیجه اجتماع چندین سبب و عامل گوناگون به وقوع پیوستند، چنان که تشریح و تعریف آنها با یک علّت، هرچه باشد، معرّف آسان گیری و آسان بینی است. اگر ایجاد این انقلاب ها بسته به چندین سبب بوده است پس نباید آنها را دارای یک صورت خاص دانست، بلکه باید صورت ها و وجوه مختلف آنها را به نظر آورد. موضوع های اجتماعی مشکل تر از آناست که بتوان درباره آنها به تصدیق های سخت و تأکیدهای قاطع پرداخت. تنوّع اسباب و عواملی که در این نوع از امور اثربخشی می کنند باید ما را از تعصّب و استبداد تاریخی که با موجبات فحص و تحقیق منافی است، باز دارد.

هیچ یک از جنبش های دینی مزبور به نتیجه ای که قائدان و پیروان آنها می خواستند نرسید. خطّی که به خامه قلم زن ایام بر صفحه تاریخ سیاسی و دینی ایران کشیده شد، پاک کردنی نبود. دین مزدائی همواره ضعیف گردید و اسلام نیرو گرفت. ولی این جنبش های دینی زمینه را برای پیشرفت حرکت های سیاسی آماده کرد. فرقه هائی که پیش ازین ذکرشان گذشت هریک چیزی یا چیزهائی از دین اسلام اخذ کرده اند و خود نیز در تطوّر آراء فرقه های اسلامی مؤثّر بوده اند. درباره تأثیر این فرقه ها ممکن است عقاید مختلف باشد، ولی وجود آن را انکار نتوان کرد. افکار و عادات و اخلاق و قواعد و حتّی نهادهای (مؤسّسات) ایرانی چنانکه طبیعی و عادی به نظر می رسد مدت ها در برابر رسوم و آئین های تازه، پایداری نشان دادند؛ با کندی تغییری صورت گرفت، ولی مبادله همیشه به ضرر یک طرف وقوع نیافت. درین بار نیز رسم عمومی که انفعال دینی بر ضدّ دین دیگر، در تطوّر این یک مؤثر است، مجری گردید. اگرچه تأویل شرایع اسلام که در قرن دوّم و سوّم و چهارم مطمح نظر جمعی از مردم قرار گرفت، علل متنوّع داشته و منظور اصلی آن گویا متحرّک ساختن قواعد ثابت اصول دینی ساکن و موافق ساختن آنها با نیازمندی ها و مقتضیات عقلی و اجتماعی بوده است، دور نیست که این امر تا اندازه ای نتیجه دخول جمعی بسیار از مردم به دین اسلام و برای آشتی دادن عقاید و رسوم باستانی با دستورها و اعمال تازه بوده باشد. (صص ۳۳۲-۳۲۷)

برگرفته از رساله دکترای غلامحسین صدیقی با عنوان «جنبش های دینی در قرن های دوّم و سوّم هجری

ارایه کننده: علی میرشاهی

نویسنده: زنده یاد غلامحسین صدیقی

علی میرشاهی

مدیر سایت

فارغ التحصیل رشته کارشناسی فرش از دانشگاه هنر تهران