جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مقالات قدیمی: فروغ عصارۀ عصیان زنان (1350)
گرایش یا در واقع سقوط فروغ در شعر، همزمان با شورش بیهنگامش علیه انضباط عاطفی و اخلاقی خانواده بود، به تعبیر دیگر او ازدواج چشم بسته، بیعشق و ماجرای خود را نوعی بیعدالتی، تحمیل و تهدید به آزادی خود میدانست، با وجودیکه –به گواهینامههایی که بعد از طلاق به همسر سابقش نوشته، با مردی نجیب و جوانمرد طرف بوده-
این امر چیزی را عوض نمی کرد – و نمیکند- آن ذکرگویی مرموز، آن رویۀ زندگی بینام و کلام، که تولد غریزهای تازه را نشانه میزد، درست در گرماگرم سالهای نخستین زندگی خانوادگی آشکار شد: غریزۀ شعر او از هم پاشیدگی آشَیانۀ نوبیناد را چون سرنوشتی محتوم، چون تکلیفی قاطع چون کلید رمز «موفقیت» در شعر پیشپای او گذاشت. شاید فروغ در گیرودار این نخستین عصیان: و در نخستین شعرهایش که بازتاب شکوههای «اسارت» بود، هرگز فکر این را نمیکرد که روزی به عنوان عصاره عصیان زنان شناسانده شود. اما کتاب اسیر، نخستین مجوعه شعر فروغ، عنوان خود را مدیون تصمیم آگاهانه حاصله از چنان شناختی است، چرا که اولا شعرهای این دفتر –بدون در نظر داشتن معیاری برای سنجش عیار شعری آن- اغلب دارای مضمونی مشابهند:
عشق ممنوع، فاصلۀ قهری میان خواستهها، تضاد دنیاهای ذهنی- عاطفی و اخلاقی، ناچاری و بیارادگی در برابر ارادههای تحمیلی. او چون همۀ زنان زمانه در مییابد که مرد برای او بیگانهای ستمگر است، شهوترانی خودخواه است که وجود او را تنها برای لحظات کامجویی میخواهد و بس. پس او طعمهای «خسته» و زخم خورده در دست مرد، بیش نیست:
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه میخواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه میخواهم
***
پا بر سر دل نهاده، میگویم
بگذشتن از آن ستیزهجو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسۀ آتشین او خوشتر
***
دیگر نکنم زروی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
***
گاه کاملا به زبان ساده و شریف حرف میزند که قربانی خودخواهی بردند و شرافت و نجابتشان به نادانی و اهل بودن تعبیر میشود:
آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت:
«او یک زن ساده لوح عادی بود»
***
رو پیش زنی ببر غرورت را
کاو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ دردمندت را
با مهر بروی سینه نفشارد
***
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینۀ دیگری نخواهی یافت
زبان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزندهتر آذری نخواهی یافت
***
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمیمانم
هر لحظه نظر به در نمیدوزم
و آن آه نهان بلب نمیرانم
***
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو، مجو هرگز
او معنی عشق را نمیداند
راز دل خود به او مگو هرگز
***
میبینم که – چه در این شعر و چه در تمام شعرهای کتاب اسیر یا دیوار یا عصیان، به جای جوهر ناب شاعرانه، به جای دید عمیق عاطفی یا نظرگاههای اجتماعی و کلا انسانی سخن از گرفتاریهای خانوادگی، اخلاقی و بلیههای زناشویی است، همه چیز اندیشیده شده و دارای مظاهر یافت شدنی در محیط دور بر شاعر است، مظاهری که نشان میدهند شاعر به جای حساسیتها و برانگیختگیهای شخصی، تجربههای دیگران را بازگو میکند، یا اینکه تجربههای خود را تعمیم میدهد، و گاه حتی به صراحت پیشنهاد میکند:
بنابراین فروغ در این کتاب و دو کتاب دیگر شاعر نیست و این را بیش از هرکس دیگر خودش میداند. او میداند که در شهرهای او زن «اسیر و بازیچۀ» ایرانی است که شکوه میکند. برای همین هم هست که عنوانها جنبه توالی تاریخی، یا توالی منطقی بر حسب موضعهایی کلی دارند که فروغ در سه دورۀ مختلف چهره خود را به عنوان زن زمانه از آنها عبور داده و در آخر، حاصل عصیان خود را –این بار تنها خودش- به صورت رهایی و قنایی عارفانه برای تولدی دیگر، تولدی واقعی که به جوانی و کمالی دلخواه میانجامد دریافت میدارد. عنوانهای اسیر، دیوار، عصیان و بعد تولدی دیگر، چنین تغییری را القا میکنند، گر چه در نفس امر، آن سه کتاب اولی بازگو کنندۀ هیچ تحول و کمالی و سیر و سلوکی نیستند و از نظر جوهر شعری درنگ کامل فروغ را نشان میدهند. مضمون تکراری عشق، ناسازگاری، و فاصلۀ همبستگی زن و مرد که در نخستین دفتر با بیانی سخت تقلیدی وارد شده، در سومین اثر نیز اندک پرداخت و پیرایشی در لفظ مکرر شدهاند. این حقیقت را فروغ، خود نیز با شهامت کامل چندین بار و چندین جا اعتراف کرده است. مهم این است که چنین اعترافی کوچکترین لطمهای به فروغ نمیزند زیرا، اولا: همان شعرهای سست و تکراری و تقلیدی، دوستداران خاص خود را در میان قشرهای وسیع محصلین و کسانی که قوه شعر تولدی دیگر پیشتر نیامده، دارند.
ثانیا همین چند شعر معدود تولد دیگر و دو سه شعری که بعد از این دفتر، آمده کافیست تا فروغ به راحتی بتواند به عنوان شاعری بزرگ روبروی مصاحبه کنندگانی شایسته بنشیند و از شعر خود و مقایسه شعری خود حرف بزند و به عنوان شاعری –آن همه دیر به شعر رسیده- که تاثیر عجیبی بر شعر نسل بعد از خود گذاشته، مورد گفتگوی آیندگان قرار گیرد. بگذریم...
باری، فروغ را در تولدی دیگر باید دیدار کرد، آن هم در چند شعر آخرش که فضا و بیانی بکلی متفاوت با تمام کارهای دیگر فروغ دارند. شعرهایی که به جوهر شعری کاملا نزدیک شده و استعدادی شگرف برای مضامین حسی و اجتماعی دارند و اما این نیروی پذیرندگی و به دنبال آن میان دردهای ناپیدای انسانی، با نظرگاه اجتماعی فروغ در شعرهای پیشین، زمین و آسمان فرق دارد. در آن شعرها، وی تصویرگر محدودیتها و بیپناهیهای زن ایرانی بود. بزرگترین دردی که حصار عصیان را به فریاد در میآورد سنگینی و زخم زنجیر سنتهایی بود که دختری ساده دل را چشم بسته، به مالکیت مردی دیگر در میآورد، یا زنی بییار و یاور را، چون تفالۀ میوهای به دور میانداخت، یا به سرنوشتی تلخ و سرد و بیماجرا –یعنی به زندگی بیتحرک و خشک و خالی زناشویی- میسپرد:
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر؟
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر؟
راز این حلقه که در چهرۀ او
اینهمه تابش و رخشندگی است؟
مرد حیران شد و گفت:
حلقه خوشبختی، حلقه زندگی است.
...........
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت: دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد.
...........
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقۀ زر
دید در نقش فروزندۀ او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته، هدر
......
زن پریشان شد و نالید که: وای!
وای، این حلقه که در چهرۀ او
راز هم تابش و رخشندگی است
حلقۀ بردگی و بندگی است!
***
چنان مضامین سطحی و سادهای طبعا قالبی متناسب با خود، ساده و سطحی، بیاندام ناآزموده میطلبد اما در شعرهای تولد دیگر دیدگاه اجتماعی فروغ نیز به کلی تغییر میکند. دیگر «مسئله»ای اجتماعی یا اخلاقی، مجرد و مستقل از تم کلی انسانیت وجود ندارند. درد شاعر، درد بزرگ هستی است، درد همۀ آدمها، درد فسادی که تا اعماق روان بشر ریشه دوانده و او را با ارزشهای اصیل و اولیه خویش بیگانه کرده است. پیش از آن درد عشق بود و سوز و گداز عاشقانه، اکنون درد بیعشقی است: عشق غریب و بیپناه است.
و از پنجرههای کوتاه به بیابانهای بیمجنون مینگرد. عارفان پاک بلنداندیش جای خود را به اشباح خستۀ افیونی سپردهاند. غم نان، نیروی عظیم رسالت را مقهور کرده است. شاعر از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و صدا سخن میگوید. راه او دیگر از میانۀ شمشادها نمیگذرد، نه از کنارۀ پر اهتزاز گندمزارها، راه او از دهیلزهای تاریک متعفنی که به قمارخانهها، عشق فروشیها، بازار برده فروشان –بردههای اندیشهها و شخصیتها- و به میدانهای نبردهای باخته شد، منتهی میگردد.
فروغ در تولد دیگر، کاملا چشم باز کرده و به راز شعر واقف شده است. کلامی که در شعرهای منسوخ پیشین خشک، بیظرفیت و بیجان بود، در اینجا انعطافی شگفت مییابد و چنان نرم و تنوع پذیر میشود که در آن مرز مصراعها و بیتها برداشته شده و وقفهها و قطع و وصلهای گوش آزار ناپدید شدهاند. فروغ –گر چه نه به عنوان اولین کس- به عروض فارسی استعدادی بخشید که بسیاری از دشواریهای پایان بندی مصراعها با ادامۀ آنها از میان رفت. او کاری کرد که پیروان عروضی نیمایی نیز جرات انجامش را نیافته بودند فروغ سکتهها و ادغامهای ممنوع را معیار کرد و به امکاناتی دست یافت که بدون هراس از آشفته شدن و زن، هم آن را رعایت میکرد و هم قوانین و قواعد خشک آن را متزلزل میساخت. فروغ در واقع عروض را نرمش و انعطاف داد و آسانش کرد.
نزدیک کردن شعر به محاورۀ عمومی که دلخواه نیما بود، در شعر فروغ حقیقت یافته و کامل شده است. در گفتگویی در زمینۀ وزن و امکانات زبانی چنین میگوید:
«میدانید من آدم سادهای هستم. بخصوص وقتی میخواهم حرف بزنم نیاز به این مسئله را بیشتر حس میکنم. من هیچ وقت عروض نخواندهام. آنها را در شعرهایی که میخواندم پیدا کردم. بنابراین برای من حکم نبودند. راههایی بودند که دیگران رفته بودند. یکی از خوشبختیهای من اینست که نه زیاد خودم را در ادبیات کلاسیک سرزمین خودمان غرق کردهام و نه خیلی زیاد مجذوب ادبیات فرنگی شدهام من به دنبال چیزی در درون خودم و در دنیای اطراف خودم هستم –در یک دوره مشخص که از لحاظ زندگی اجتماعی و فکری و آهنگ این زندگی خصوصیات خودش را دارد- راز کار در این است که این خصوصیات را درک کنیم و بخواهیم این خصوصیات را وارد شعر کنیم. برای من کلمات خیلی مهم هستند. هر کلمهای روحیۀ خاص خودش را دارد. همین طور اشیاء و من به سابقۀ شعری کلمات و اشیاء بیتوجهم. به من چه که تا به حال هیچ شاعر فارسی زبانی مثلا کلمۀ انفجار را در شعرش نیاورده است. من از صبح تا شب به هر طرف نگاه میکنم میبینم چیزی دارد منفجر میشود. من وقتی میخواهم شعر بگویم دیگر بخودم که نمیتوانم خیانت بکنم. اگر دید، دید امروزی باشد زبان هم کلمات خودش را پیدا میکند و هم آهنگی در این کلمات را و وقتی زبان ساخته و یکدسته و صمیمی شد وزن خودش را با خودش میآورد و به وزنهای متداول تحمیل کیکند. من جمله را به سادهترین شکلی که در مغزم ساخته میشود به روی کاغذ میآورم، و وزن مثل نخی است که از میان این کلمات رد شده بیآنکه دیده شود فقط آنها را حفظ میکند و نمیگذارد بیفتند. اگر کلمۀ انفجار، در وزن نمیگنجد و مثلا ایجاد سکته میکند بسیار خوب این سکته مثل گرهی است در این نخ. با گرههای دیگر میشود اصل «گره» را هم وارد وزن شعر کرد و از مجموع گرهها یک جور همشکلی و هماهنگی به وجود آورد. مگر نیما این کار را نکرده؟ به نظرم حالا دیگر دوره قربانی کردن مفاهیم به خاطر احترام گذاشتن به وزن گذشته است. وزن باید باشد.
من به این قضیه معتقدم. در شعر فارسی وزنهایی هست شدت و ضربههای کمتری دارند و به آهنگ گفتگو نزدیکترند. همانها را میشود گرفت و گسترش داد. وزن باید از نو ساخته شود و چیزی که وزن را میسازد و باید اداره کنندۀ وزن باشد، -برعکس گذشته- زبان است. حس زبان، غریزۀ کلمات، و آهنگ بیان طبیعی آنها. من نمیتوانم در این مورد قضایا را فرمولوار توضیح دهم به خاطر اینکه مسئله وزن یک مسئله ریاضی و منطقی نیست –هر چند میگویند هست- برای من حسی است. گوشم باید آن را بپذیرد وقتی از من میپرسند در زمینۀ زبان و وزن به چه امکانهایی رسیدهام من فقط میتوانم بگویم به صمیمت و سادگی. نمیشود این قضیه را با شکلهای هندسی ترسیم کرد، باید واقعیترین و قابل لمسترین کلمات را انتخاب کرد حتی اگر شاعرانه نباشند. باید قالب را در این کلمات ریخت نه کلمات را در قالب. زیادیهای وزن را باید چیده و دور انداخت، خراب میشود؟ بشود. اگر حس شما و کلمات شما روانی خودشان را داشته باشند بلافاصله این خرابی «قراردادی» را جبران میکنند. از همین خرابیهاست که میشود چیزهای تازه ساخت. گوش وقتی استعداد پذیرشش محدود نباشد این آهنگهای تازه را کشف کند. این همه حرف زدم و بلاخره کلید پیدا نشد. اشکال کار در این است که این دو مسئله یعنی وزن و زبان از هم جدا نیستند. باهم میآیند و کلیدشان در خودشان است. من میتوانم به عنوان مثال برای شما نمونههایی بیاورم از کارهایی که در این زمینه شده – از شناخته شدهها میگذریم مثلا شعر«ای وای مادرم» شهریار- ببینید وقتی شاعر غزلسرایی مثل شهریار با مسئلهای برخورد میکند که دیگر نمیتواند در برابرش غیر صمیمی باشد- چطور زبان و وزن خود به خود باهم ساخته میشوند و میآیند و نتیجۀ کار چیزی میشود که اصلا نمیشود از شهریار انتظار داشت. این شعر نتیجه یک لحظه توجه صمیمانه و راحت به حقایق زندگی امروزی با شکل خاص امروزیشان است. من میخواهم بگویم که تمام امکانات در نتیجۀ این توجه، خود بخود بهوجود میآیند.»
معلوم است که آن بازیهای دقیق و سازنده از وزن کاملا برای فروغ آگاهانه بوده و از ضعف و ناچاری او برنخاسته است. تاثیری که از این بابت، فروغ بر جوانان گذاشت عجیب است. بعد از او نوعی شعر لطیف با زبان ملایم و بیخیز و پرش به وجود آمد که جابجا نشانههای کار او را در خود دارد شعری که بدبختانه به هیچ وجه عمق و گسترش شعر خود او را ندارد، بلکه سست و آبکی و بینهایت زنانه و نامتناسب با روحیه زمانه است.
برای شناخت بیشتر فروغ چه بهتر از شعر او؟
اطلاعات مقاله:
ماهنامه فرهنگی-هنری رودکی- بهمن ماه 1350- شماره 5- صفحات 8 و 9
مجموعه لاله تقیان و جلال ستاری
ورود به صفحه مقالات قدیمی
http://anthropology.ir/old_articles
ویژه نامه ی «هشتمین سالگرد انسان شناسی و فرهنگ»
http://www.anthropology.ir/node/21139
ویژه نامه ی نوروز 1393
http://www.anthropology.ir/node/22280
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست