یکشنبه, ۲۷ خرداد, ۱۴۰۳ / 16 June, 2024
مجله ویستا


با تئاتر به دنیا آمدم


با تئاتر به دنیا آمدم
● گفت وگو با چارلز بوش، نمایشنامه نویس آمریكایی
چارلز بوش نویسنده و ستاره نمایش های «باید خوش شانس باشی»، «همجنس خواهان خون آشام سدوم»، «ماه شانگهای» و ... است. او همچنین در فیلم های «ارزش های خانواده آدامز» و «می تواند برای شما هم اتفاق بیفتد» بازی كرده است. عمده شهرت چارلز بوش به خاطر بازی او در نقش زنان است.
● می خواهم از اول شروع كنم. كجا به دنیا آمدید؟
اوه. واقعاً از اول شروع كردید. من در بیمارستان مونت سینمای نیویورك به دنیا آمدم.
● كی فهمیدید كه بخش عمده زندگی تان را به تئاتر می پردازید؟
قبل از اینكه از بیمارستان بیرون بیایم .(می خندد) رویای من حضور روی صحنه تئاتر بود. اما من به عنوان یك بچه، خیلی بد بودم. من هرگز در مدارس ویژه نمایشنامه نویسی درس نخواندم چون آنقدر عاشق تئاتر بودم كه هیچ ثباتی نداشتم. نمی توانستم سطرها را به خاطر بسپارم. بقیه بچه هایی كه نمی توانستند كمتر توجه كنند خوب بودند. عادت داشتم از مدرسه جیم شوم به خانه مدیران برادوی بروم و ازشان بخواهم كه به من اجازه دهند روی صحنه بخوانم. من نمایش كاخ و باغ زمستان را كار كرده ام.(می خندد)
● بعد در دانشگاه نورث وسترن كه در رشته تئاتر بسیار معتبر است تحصیل كردید؟
بله، اگرچه آن موقعی كه من آنجا بودم خیلی خوب بود. من در دوره بعد آنجا بودم. دانشگاه نورث وسترن مشخصاً در دهه پنجاه وقتی كه آلونیا كراوس در آنجا تدریس می كرد و آدم های مشهور دانشجوی آنجا بودند بسیار معتبر بود. در این دوره كل برنامه هایشان را بازسازی كرده بودند كه نتیجه خیلی خوبی داشت اما من در دوره ای آنجا رفتم كه اتفاق خاصی نیفتاده بود. وقتی به نورث وسترن رسیدم فكر می كردم كه بخش تئاتر در یك دانشگاه بزرگ، جهان كوچكی از شغل نمایش است. می خواستم بازی كنم. اما در فهرست بازیگران نبودم. من نگاه واقع گرایانه ای به اتفاقات داشتم و فكر می كردم: «به هر حال جزء بازیگران نیستم دیگر» به درد هیچ كدام از نقش ها نمی خوردم و احساس می كردم نابود شده ام چون به خودم می گفتم: «دیگر فرصتی برایم باقی نمانده، آیا برای من جایی در تئاتر وجود خواهد داشت؟» دو سال در دپارتمان تئاتر ماندم و كاری نكردم. در كلاس بازیگری شركت نكردم. هیچ كاری نكردم. فقط آنجا نشستم و لرزیدم. وقتی در تعطیلات به خانه رفتم، تئاترهای تجربی بیشتری از چارلز لودلم، پرفورمنس گروپ و جف ویس دیدم. تصور من از تئاتر همیشه نمایش هایی بود كه در برادوی اجرا می شد و با دیدن این نمایش های متفاوت فهمیدم كه یك تجربه نمایشی می تواند همان چیزی باشد كه می خواهم انجام دهم. نمی بایست همان چیزی می شدم كه با آرزویش بزرگ شده بودم. پس شروع به نوشتن كردم.
● آیا اولین نمایش شما، نمایشی بود كه ویژگی های آثار چارلز بوشی را داشت؟
اولین نمایشی كه نوشتم و چند بار بازنویسی اش كردم، نمایشی ناتورالیستی بود. دومین نمایشی كه در دانشكده نوشتم و كارگردانی اش را خودم برعهده داشتم، خودم بازی هم می كردم و همه كارهایش را هم خودم انجام دادم تحت تاثیر چارلز لودلم بود. یك نقشی را نوشتم؛ نقش یك زن كه یك مرد با لباس زن آن را اجرا می كند و این لحظه هیجان انگیزی برای من بود. احساس می كردم شاید باید برای خودم بنویسم. اگر می خواهم بازی كنم باید نقش هایی برای خودم بنویسم.
● آن یك بار كه نقش مرد زن جامه را نوشتید فكر می كردید كه در خانه هستید؟
بله، جالب بود. گمان می كنم بقیه بازیگران احساس می كنند نقش مشخصی را بازی كرده اند كه مرا آزاد می كند. به نوعی من با دور شدن از خودم تقریباً می توانستم بیشتر خودم باشم. با داشتن زلم زیمبوهای یك آدم مزاحم یا یك شخصیت زن، ناگهان قدرتی پیش از قبل می یافتم. اما بعد از آن فرار می كردم. پس از آنكه فارغ التحصیل شدم و به نیویورك برگشتم، نمی دانستم چه طور باید تئاتر را پی بگیرم. می توانستم نمایش های تك نقشی بازی كنم تا به بازیگران دیگر پول نپردازم. هشت سال نمایش های تك شخصیتی بازی كردم. تقریباً شبیه این بود كه نمایش های چندگانه كار می كنم. در واقع لباس بی طرفی می پوشیدم و نقش های مختلف را بازی می كردم. من به نمایش های داستانی علاقه دارم. بنابراین آثاری كه روی صحنه می بردم از آنهایی نبود كه اول یك شخصیت را از یك داستان بازی كنم بعد شخصیتی دیگر از داستانی دیگر را. كل نمایش یك داستان بود. تقریباً شبیه فیلمنامه ای كه خودم همه شخصیت هایش را بازی می كردم. می چرخم و یك زن پیر می شوم. چرخ می زنم و یك مرد جوان می شوم. فهرستی از نمایش های آماده برای اجرا داشتم و برای كل كشور، اجراها را رزرو كردم. برای اجرا در ایندیاناپولیس، قراری با مدیر هنری یك تئاتر غیرانتفاعی گذاشتم و نمایشم را در دفتر كارش برای او اجرا كردم. بعد مرا برای شش ماه بعد در فهرست اجرا قرار دادند. این جریان را برای اجرا در جاهای مختلف از سانفرانسیسكو تا شیكاگو و واشینگتن داشتم.
در مقابل تماشاگران مختلف اجرا كردم: [...] شبیه نمایش های چندگانه بود. بارها در سالن های سینما، تئاترهای غیرانتفاعی و رستوران ها اجرا داشتم.
به عنوان یك مجری و نویسنده چیزهای زیادی یاد گرفتم. به عنوان یك نویسنده، اقتصاد را یاد گرفتم چون به عنوان اجرا كننده نمایش های تك نفره بدون صحنه و چیزهای دیگر باید به تماشاگران اجازه می دادم كه بدانند من كجا هستم و نمایش در چه دوره زمانی می گذرد. تجربه خیلی خوبی بود. اما در عین حال دوره ناامیدكننده ای هم بود. من یك ستاره بزرگ در سانفرانسیسكو بودم و نمایش هایم خوب فروش می رفتند اما نمی توانستم یك زندگی برای خودم دست و پا كنم. نمی توانستم مدیری پیدا كنم و به طور یكسره اجرا داشته باشم. پیش می آمد كه چهار ماه هیچ اجرایی نداشته باشم و به همین دلیل هر كاری كه گیرم می آمد انجام می دادم.
به هر حال فكر می كنم دلیل اینكه كار من هیچ وقت از دور نیفتاد این بود كه هرگز سبك ثابتی نداشتم. متوجه شدم كه هر قطعه نمایش من سبك كاملاً متفاوتی دارد. غیرقابل پیش بینی بودم. به هر حال، در بهار سال ۱۹۸۴ دچار نزول شدم. همه تئاترهایی كه در طول سال ها مرا در رزرو برنامه های اجرایشان گذاشته بودند یا از بین رفته بودند یا ورشكست شده بودند. برای شش ماه بعد هیچ نمایشی را برای اجرا رزرو نداشتم. دست به دهان زندگی می كردم. داشتم تحقیر می شدم. خیلی وحشتناك بود.
درست در آن لحظه ای كه اصطلاحاً سر آستینم را تكان می دهم تا ببینم تغییری در وضعیت ایجاد شده یا نه، با كن الیوت شروع به همكاری كردم. با كن در دانشكده آشنا شدم. در آنجا او نمایش مرا كارگردانی كرد. او سرانجام تصمیم گرفت و به مدرسه حقوق رفت، آن موقع ما یك بار به فضای اجرای نمایش رفتیم تا یكی از دوستانم را ببینیم. او یك هنرمند پاكستانی بود. جای عجیبی بود. فكر كردم: «باید اینجا یك نمایش اجرا كنم»رفتم سراغ صاحب آنجا، مایكل لیمبو كه مرد جذابی بود نصف سرش را تراشیده بود و موهای پشت سرش را رنگ قرمز كرده بود. می شد گفت كه شبیه دانیل دی لیوایز شده بود وقتی نمایش الیزابت اول را بازی می كرد. قرار شد دو هفته بعد یك نمایش اجرا كنیم اما نمایشی در كار نبود. منشی دفتر كار بودم و در فرصت بین تلفن ها نمایش «همجنس خواهان خون آشام سدوم» را می نوشتم. از خودم پرسیدم «خودم انتظار دارم نیمه شب در خیابان سی چی ببینم؟» یك نمایش كوتاه كه [...]
● پس از اجرا در نمایش درWPA، نمایش «باید خیلی خوش شانس باشی» را نوشتید كه بسیاری از منتقدین آن را موفقیتی برای شما قلمداد كردند چون شما در نمایش نقش یك مرد را برعهده داشتید؟
وقتی نمایش «باید خوش شانس باشی» را می نوشتم با خودم گفتم: «باید خودم را در شخصیتی فراتر از مردی كه لباس زن ها را می پوشد بیان كنم. به عنوان یك نویسنده و بازیگر نیاز دارم بیشتر به خودم وفادار باشم.» اما هر چیزی كه می نویسید به نوعی شخصی است. احمقانه ترین چیزها به اندازه «سفر طولانی روز به شب» شخصی است. چون هر دوی آنها از خیال های همسان سرچشمه می گیرد. اگر یك آگهی تجاری برای تلویزیون بنویسید، باز هم نتیجه كارتان شخصی است چون چیزی وادارتان كرده كه كاری تجاری بنویسید. بعضی ها می گویند: «آن نقش به تو خیلی نزدیك است.» این فكر سهل انگارانه است.
● وقتی اولین نسخه كارتان را می نویسید چقدر نقادانه برخورد می كنید؟
شما می توانید ذهنتان را مشغول منتقدین كنید و این برای من مشكل بزرگی است كه بتوانم از شرشان خلاص شوم. یك نظر هست كه اعتقاد دارد وقتی نویسنده نمایشنامه ای را می نویسد همزمان نقدش را هم می نویسد كه به اعتقاد من، نظر درستی نیست. مثلاً فكرش را بكنید وقتی داشتم می نوشتم فكر می كردم: «می توانم بشنوم كه جان سیمون درباره من چه می گوید» [می خندد]. من «ماه شانگهای» را نوشتم و در تئاتر نیوسیتی اجرا كردم و هیچ منتقدی را دعوت نكردم. تئاتر نیوسیتی مكان بی كلاسی بود كه هر نمایش سطح پایینی را می شد در آنجا به روی صحنه برد. خوشبختانه نمایش ما در طول چهار هفته با استقبال زیادی مواجه شد. اجرای یك نمایش تنها برای لذت بردن از آن بسیار هیجان انگیز است. تماشاگران از آن لذت بردند و من هم اوقات خوشی داشتم.
● در پایان چه حرفی برای نویسندگان جوانی دارید كه هنوز به موفقیت شما نرسیده اند؟
هیچ وقت از اینكه نمایشی را در جایی روی صحنه می برم احساس غرور نكرده ام. كار كردن روی «استراحتگاه برزخ» خیلی ساده بود و فقط بخش كوچكی از آن را در ذهنم نوشتم. در واقع من آن دوره طلایی زندگی ام را به شكل داستانی درآوردم چون واقعیت آن دوره، خیلی زشت بود. من منتظر برادوی نماندم. این یك توصیه است. دیگر اینكه هر چیزی كه می نویسید به خاطر داشته باشید چه كسی هستید.
ریچ اوردوف
ترجمه: مجتبی پورمحسن
منبع : روزنامه شرق