ارغوانی در جوانی کارمند روابط عمومی شهرداری تهران میشود و با شدت گرفتن جنگ سوریه به مدافعان حرم حضرت زینب سلام الله علیها میپیوندد و ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، در آن صبحِ بیپایان به شهادت میرسد. در این کتاب تمام مراحل زندگی شهید ارغوانی از کودکی تا شهادت و بازگشت پیکرش به وطن روایت میشود.
در بخشی از این کتاب میخوانیم: جوانها از ظهر گروه گروه آمدهاند. اکثرا سرووضع مناسبی ندارند و میخواهند ندای آزادی سر بدهند. شعارها شروع میشود. یک عده میگویند: «مرگ بر فاشیست!» گروه دیگر به بچه حزباللهیها فحش میدهند. یک خاور آوردهاند تا از آن به عنوان جایگاه استفاده کنند. کل سیستم صوتشان را روی خاور بستهاند. کم کم مذهبیها هم جمع میشوند روبه روی آنها و مقابله شروع میشود. مأموران نیروی انتظامی حائل بین دو گروه میشوند تا درگیری پیش نیاید. دوباره صدای شعارها بلند میشود و گاز اشکآور پرت میشود وسط گروه مذهبیها. شلوغ میشود و همه چیز به هم میریزد. محمدتقی که تا چند دقیقه قبل بین گروه مذهبیها بود، میرود سمت آن طرفیها و مینشیند پشت خاور. روشنش میکند و راه میافتد. چند نفر داد میزنند: «ماشین رو نگه دار!» یکی میگوید: «رانندۀ ماشین کیه؟» دیگری فریاد میکشد: … …














































































































































