فراشباشی، برخلاف بار تشریفاتی اسمش، شغلی بود که رئیس فراشان دربار را مسئول اجرای مأموریتهای محرمانهی شاه میکرد؛ از تنبیه بدنی گرفته تا تبعید، و در موارد نهچندان نادر، قتل. حاجب هم کسی بود که مرز میان شاه و باقی مردم را تعیین میکرد. کسی که هر دو لقب را یکجا داشت، هم دسترسی به شاه را در دست داشت و هم ابزار اجرای فرمانهای او را.
جمعه، هفدهم یا هجدهم ربیعالاول بود که علیخان فراشباشی، با صورتی پوشیده و همراه چند نفر دیگر، ناشناس وارد باغ فین کاشان شد. امیرکبیر، صدراعظمی که چند سال پیش از آن، در کوتاهترین دورهی صدارتش، نظام مالی و نظامی ورشکستهی قاجار را زیر و رو کرده بود، در تبعید به سر میبرد و بیخبر بود از اینکه فرمان مرگش، به خط ناصرالدینشاه، همان جوانی که خودش بر تخت نشانده بود، در جیب فراشباشی است. کار کمتر از چند دقیقه طول کشید. رگ امیرکبیر را در حمام زدند، و ایران یکی از معدود فرصتهای اصلاح از درون خودش را همراه او از دست داد.
تاریخ قاجار پر است از چنین دستهایی؛ فراشباشیانی که فرمان مرگ صدراعظمها و شاهزادهها را بی هیچ محاکمهای اجرا کردند و بعد، به همان سرعت که خون ریختهشان فراموش شد، خودشان به رجال محترم دربار بدل شدند. علیخان هم از این قاعده مستثنا نبود؛ کسی مجازاتش نکرد، برعکس، لقبهای ضیاءالملک و صنیعالدوله و سرانجام اعتمادالسلطنه یکی پس از دیگری به او رسید. با این حال او فقط مجری فرمان نبود. سفرنامهای از سفر حجش برجای مانده، و کتابچهای دربارهی تشریفات دربار نوشته که امروز از منابع کمیاب دربارهی آداب پذیرایی از هیئتهای دیپلماتیک عصر قاجار بهشمار میرود.
نسلی که از حاجب الدواله باقی ماند نیز مسیر عجیبی داشت. پسرش محمدحسنخان اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات ناصرالدینشاه … …



































































































































































