در آستانهی دههی شصت و هنگامهی حصر آبادان -که با یک نهیب امام(ره) و انگیزهی بالای مردم و رزمندگان، به شبی شکسته شد- عزیزی از نزدیکانم در آبادان بود. در بازگشت، از جمله اخباری که به اعجاب و تحسین باز میگفت، این بود که جدای از رزمندگان، هرکسی بر سر وظیفهاش بود؛ انگار جز آن کار را نداشت و وظیفهی خود را در به سرانجام رساندن همان کار به بهترین وجه میدانست؛ از جمله، کارگر زحمتکش شهرداری که در بحبوحهی تبادل آتش، به آبیاری چمنهای یکی از میادین، بر سر شغل خود بود!
میگفت به او گفتم: این بحبوحه و آبیاری چمن؟! در جواب برآمد: این شغل، وظیفهی من است و هرکس باید بر وظیفهاش باشد.
«هرکس باید بر وظیفهاش باشد»، از آن روز تا به امروز ذهن مرا دمی به خود وانگذاشته و از حکمت گفتار آن آبیار رهایم نساخته.
اگر در نقشهی جامعِ یک زندگی عقلایی و نقششناسی و مسئولیتدانی، هرکسی جای خود را به درستی بشناسد و پازلهای این نقشه را با احساسات زودگذر و غیرپشتیبانیشده از عقل و خرد، آشفته و درهم نکند، زندگی در معنی درست خود پیش میرود؛ چه در جنگ و چه در صلح؛ … …



































































































































































