روزنامه شرق
کودکانی با رنجهای شریف و خندههای ناتمام
همهچیز شاید از یک بند رخت، یک چای داغ، یک ژاکت بافتهشده با کاموا یا انشائی پر از کلمات قلمبهسلمبه شروع شود. پسری لاغر و پادراز، با گیوه یا کفشهایی که خاک کوچه رویشان نشسته، وسط حیاط ایستاده و به آسمان نگاه میکند. در ظاهر، موقعیت کمدی است؛ او دوباره دستهگلی به آب داده، معلم مدرسه را کلافه کرده …