او با طرح پارادوکسی میان «تأثیرات فوری اقتصادی» و «تأثیرات ماندگار فرهنگی»، معتقد است اهمیت آموزش و پرورش در ماهیتِ «غیرفعلی» نتایج آن نهفته است؛ یعنی برخلاف سایر وزارتخانهها، ثمره کار آموزش و پرورش در «اینجا و اکنون» نمایان نمیشود، بلکه به آینده تعلق دارد.
آقای حداد عادل با اشاره به اینکه اصلاحات پایدار تنها از مسیر مدرسه میگذرد، استدلال میکند اگرچه تعطیلی مدارس ممکن است در کوتاهمدت شوک اجتماعی ایجاد نکند، اما نادیده گرفتن آن، غفلت از زیربنای اصلی بقای یک جامعه است.
در واقع، نگاه او بر این محور استوار است که آموزش و پرورش ابزاری برای تحقق ارزشها و غایات «مکتب» در آینده است و تنها اهل بصیرت به این ضرورت واقفاند.
با وجود درستیِ اصلِ اهمیت آموزش و پرورش، میتوان بر کلام دکتر حداد عادل نقدی بنیادین وارد کرد؛ نقدی که ریشه در تقابل میان دو الگوی رفتاری «تربیت ایدئولوژیک» و «تربیت آزادیخواهانه» دارد.
مسألۀ اصلی اینجاست که وقتی سخن از «اصلاح و تحول از طریق مدرسه» به میان میآید، ناگزیر با پرسش از «مقصد تربیت» مواجه میشویم.
اگر فرض بر این باشد که هدف از آموزش، هدایت دانشآموز به سوی ارزشهای از پیش تعیینشدۀ یک مکتب خاص است، ما با الگوی «تربیت هدایتمحور» روبرو هستیم.
در این الگو، معلم نه یک تسهیلگر، بلکه یک «هدایتگر» است که وظیفه دارد شاگرد را از مسیر تعیینشده خارج نکند. در چنین ساختاری، هرگونه تجربه، پرسش یا دریافتِ متعارض با چارچوبهای مکتب، نه یک فرصت برای یادگیری، بلکه یک «شبهه» یا «انحراف» تلقی میشود.
نقد اصلی بر این است که جمع میان «آزادی اندیشه» و «هدایت به سوی مقصد معین» در عرصه عمل، امری ناممکن و از نظر منطقی «جمع میان ضدین» است: …



































































































































































