طی چند ماه اخیر و با فروکاستن از شدت جنگ، وارد دوره بازسازی شدهایم. نسبت دولت با بحث بازسازی چیست و این نسبت در کشورهایی که تجربه مشابهی داشتند، به چه شکل بوده است؟
در ابتدا باید پساجنگ را تعریف کرد. تلقی عموم این است که با پایان جنگ، دوره پساجنگ شروع میشود، در حالیکه اتفاقا از لحظه شروع جنگ، مرحله پساجنگ نیز آغاز میگردد. تخریب جنگ تنها به زیرساختها، منازل و... منحصر نمیشود؛ سرمایه انسانی و سرمایه اجتماعی نیز در اثر جنگ تخریب میشود و حتی چشماندازی که انسانها برای آینده خود دارند نیز در حالت تعلیق قرار میگیرد.
در دنیا، چند مدل برای نقشآفرینی دولت در پساجنگ وجود دارد؛ یک مدل بسیار موفق، مدل راهبردی ژاپن است که بر اساس آن، دولت همه چیز را برعهده نمیگیرد و به شکلی فراگیر و با مشارکت نهادهای مدنی، بازسازی انجام میشود. در این مدل، دولت نقش راهبری و تسهیلگری دارد که به اصلاحات ساختاری نیز میپردازد و تصمیم میگیرد دیگر آن رویههایی که منجر به جنگ شد را تکرار نکند و به سمت توسعه پایدار برود.
مدل دیگر که در اروپای شمالی و غربی اجرا شده، حرکت به سمت ایجاد دولت رفاه و دولت اجتماعی است. یک مدل هم مدل وابسته است که بیشتر در خاورمیانه وجود دارد و مثلا در افغانستان اجرا شد و این کشور، کل فرایند بازسازی را به شرکتهای خارجی سپرد و دولت صرفا مانند یک سرایدار عمل کرد و نهایتا هم شکست بسیاری بدی هم خورد.
مدل دیگری که به ما هم نزدیکتر است، ایجاد یک بسیج عمومی است که در آن، دولت مردم را در صحنه نگه میدارد و یک مقاومت مردمی شکل میدهد و زیرساختهایی را هم برای تقویت این مقاومت ایجاد میکند. در چنین مدلی، فرض بر این میشود که ما همچنان در حالت جنگیدن هستیم و نمیتوانیم کوتاه بیاییم و مردم باید فشار را تحمل کنند و در نتیجه زندگی و رفاه معمول خانوادهها به تعویق میافتد و کیفیت زندگی کاهش مییابد. …



































































































































































