نیره خادمی-چند روز پیش از آن سحرگاه، قیصر جعفری برای پدر و مادرش از یک سورپرایز حرف زده بود. قرار بود سفری به کربلا در میان باشد و او، در میان رفتوآمدهای خانواده و حرفهای معمول، چیزی را برای بعد از بازگشت پدر و مادر از این سفر زیارتی نگه داشته بود. به مادرش گفته بود برای آنها سورپرایزی دارد، اما نگفته بود آن سورپرایز چیست. حتی یک شیطنت و شاید نوعی دلخوری کوچک، هم در میان حرفهای قیصر بود: «به من که تعارف نکردید با شما بیایم کربلا، اما برگشتید من برایتان سورپرایز دارم.» سورپرایز قیصر جعفری هیچ وقت به خانواده نرسید. شاید هم آن اتفاق غافلگیرانه، داستانی بود که با فرود آمدن بمب سنگرشکن در چاهتنگو و جان باختن سه تن از اعضای یک خانواده پنج نفره پایان یافت و پدر و مادر را چند ساعته از سفر زیارتی به قشم بازگرداند.
به گزارش اعتماد، بامداد هشتم مرداد، امریکا محله چاهتنگوی قشم، نزدیک خانه قیصر جعفری را هدف حمله قرار داده بود؛ محلهای در بخش قدیمی و فقیرنشین از شهر قشم با کوچههای باریک و خانههای کوچک و به هم چسبیده. شانس باید با مردم دیگر چاهتنگو یار بوده باشد که سر آن بمب، یک گودال بزرگ حفر کرد و همانجا دفن شد؛ وگرنه موج آن انفجار بزرگ میتوانست خانههای بیشتری را تخریب کند و جانهای بیشتری را بگیرد. گزارشهای منتشر شده در همان روز از اصابت یک موشک امریکایی به یک خانه مسکونی در چاهتنگو خبر دادند و در پایان عملیات جستوجو و آواربرداری، پیکر قیصر، همسرش زهرا و پسر دوسالهشان سینا، از زیر آوار بیرون کشیده شد. دو کودک دیگر خانواده، 7 و 9 ساله، زخمی و به مرکز درمانی منتقل شدند. سه هفته بعد، آن خانه دیگر فقط محل یک حادثه در خبرها نیست. برای اهالی چاهتنگو، یک نقطه مشخص روی نقشه شهر است؛ جایی که گودال انفجار، خانههای آسیبدیده، کوچههای باریک و خانوادهای که سه نفر از پنج نفرش را از دست داده، همه در یک قاب جمع شدهاند.
بررسی تصویری نیویورکتایمز که یک روز بعد از این حمله منتشر شد، ابعاد دیگری به ماجرا اضافه کرد. بر اساس تحلیل تصاویر، ویدیوها و تصاویر ماهوارهای، سلاحی که به این خانه اصابت کرده بود یک بمب ۲ هزار پوندی Mark 84 با کیت هدایت JDAM ارزیابی شد؛ یکی از سنگینترین بمبهای متعارف در زرادخانه امریکا. همین بررسی، اندازه ۹ متری گودال و الگوی تخریب را با انفجار چنین بمبی سازگار دانست و در عین حال اعلام کرد که نشانهای از وجود یک سایت نظامی در نزدیکی خانه پیدا نکرده است. تروور بال، تکنیسین پیشین خنثیسازی مهمات ارتش امریکا و تحلیلگر موسسه خدمات تحقیقات مسلحسازی، با اشاره به کیتهای هدایتی که بمبهای غیرهدایتشونده را به مهمات هدایتشونده ماهوارهای (جیدیایام) تبدیل میکنند به نیویورک تایمز گفته است: «دهانه بزرگ به جا مانده و میزان تخریب سازهها متناسب با یک بمب 2 هزار پوندی (بیش از ۹۰۰ کیلوگرمی) مارک-۸۴ مجهز به کیتهای هدایتشوندگی است.» او افزود که عکسهای منتشر شده در رسانههای ایرانی، بخشهایی از این کیتهای هدایت شوندگی را نشان میدهند. پدر و مادری که از کربلا برگشتند
بامداد هشتم مرداد که بمب امریکایی به سمت چاهتنگو فرود آمد و یک گودال عمیق در انتهای کوچه ایجاد کرد، پدر و مادر قیصر در کربلا حضور داشتند. چند ساعت پیش از آن زیارت رفته بودند و بعد از خواندن نماز شب خوابیده بودند. پدر قیصر، او را در خواب دیده بود؛ خواب دیده بود که با هم قدم میزنند، اما بعد هرچه نگاه کرده، قیصر را پیدا نکرده است. از خواب که پرید، نماز صبح خواند و بعد گوشی را چک کرد. آن زمان بود که متوجه حمله امریکا به قشم شد. بیشتر که خبرها را خواند و عکسها را دید، متوجه شد آن خانه ویران شده، خانه قیصر است و آن شهیدان، پسر و خانوادهاش هستند. پدر و مادر قیصر دیگر درنگ نکردند. همان ساعتها به سمت ایران به راه افتادند و در سریعترین زمان ممکن به قشم رسیدند. عموی قیصر روایت میکند: «وقتی رسیدند گفتیم برویم خانه دخترشان تا حال و هوایشان خوب شود، بعد بریم سر صحنه، اما برادرم گفت که اول برویم سر صحنه. بعد هم سر صحنه، گفت: قسمت خودش است، فدای سر امام حسین.» آنها حالا یک روایت هم دارند که گاهی آن را برای یکدیگر بازگو میکنند؛ همان روزی که پدر و مادر میخواستند راهی کربلا شوند، قیصر به مادرش گفته بود: «به پسرم تعارف کردید بیا برویم، ولی به من تعارف نکردید. حالا بروید و برگردید. من هم برای شما سورپرایز دارم.» عمویش میگوید: «حالا دلیلش چه بود و سورپرایزش چه بود، نمیدانم.» قیصر جعفری که همه او را میشناختند
قیصر جعفری متولد ۶۳ بود. حاصل زندگیاش با زهرا، سه فرزند بود که یکی از آنها همراه پدر و مادر بینفس مانده و دو نفرشان هم در وحشت و اندوه از دست دادن خانواده روزگار میگذرانند. او بعد از پایان دوران دانشگاه و خدمت، شغل مرتبطی با رشته تحصیلیاش نداشت. بنابراین گاهی با ماشین کار میکرد و گاهی هم ماهیگیری و صیادی انجام میداد. به عمویش هم گفته بود :«این همه درس خواندهام، حالا باید روی ماشین کار کنم.» عموی قیصر جعفری در گفتوگو با «اعتماد» توصیفهای جالبی دارد. میگوید همیشه شوخی میکرد و از شهادت میگفت. چند روز پیش هم که برای ثبتنام پسرش رفته بود، به او گفته بودند اینجا مدرسه خانواده جانبازان و شهداست. همانجا گفته بود: «پس ما میرویم شهید میشویم تا بچههای ما هم بتوانند در اینجا درس بخوانند.» همه فامیل جعفری در محله چاهتنگو دور هم جمع بودند؛ در خانههایی چسبیده به هم. برای همین زمانی که صدای انفجار را شنیدند، زمان زیادی طول نکشید تا دور خانه قیصر جعفری جمع شوند و به دنبال پیکرش بگردند. عموی قیصر میگوید: «دور از جان، مثل سگ بو میکشیدیم تا قیصر و خانوادهاش را پیدا کنیم و خودمان هم آنها را بیرون آوردیم.»
آنها دقایقی قبل، با صدای انفجار از خواب پریده و شوکه شده بودند. اول فکر کرده بودند خانه خودشان منفجر شده و همه چیز مثل باران روی خانهشان میبارید. چند ثانیه همه دور خود میچرخیدند و به سمت درهای خانه رفتند، اما درها قفل شده بود. گیج شده بودند، اما به هر بدبختی که بود از خانه بیرون آمدند. «فقط میدویدم و میخواستم بچهها را بیرون بیاورم. فکرش را هم نمیکردم که پشت خانه را زده باشد. کلی ترکش و سنگ و کلوخ تا شعاع ۲۰۰ متری اطراف خانه افتاده بود. با خودم میگفتم این همه آت و آشغال از کجا روی خانه ما میریزد؟ اصلا چیزی نبود این اطراف که بخواهند بزنند.» بعد خانه قیصر را دید که خراب شده و گودال بزرگی هم کنار آن ایجاد شده بود؛ گودالی که به گفته خودش اگر لودر میخواست آن را درست کند، باید یک هفته کار میکرد. «گفتم ای وای... خیلی صحنه بدی بود. وقتی بچه را سالم بیرون آوردیم فکر کردیم بقیه هم بیرون آمدهاند یا سالم بیرون میآیند، اما موج انفجار آنها را پرتاب کرده و به ته اتاق چسبانده بود. دیوار هم رویشان افتاده بود. پیکرشان اما سالم مانده بود.»
دلتنگی برای قیصر حالا در تمام روایتهای خانواده حضور دارد. «دلم برای همه چیز او تنگ میشود. خلاصه ما اینجا همه در شادی و غم کنار هم بودیم. قیصر هم در هر مراسم و برنامهای، مثلا ایام محرم و صفر، حضور داشت و همیشه پای کار بود. اخلاقش خیلی خوب بود.» در جمعهایشان با همه شوخی میکرد و بالاخره چیزی میگفت که یک طوری سر شوخی را با بقیه باز کند و بخندند. مثلا یک بار در حالی که میخندید، به زن عمویش گفته بود: «ما در خانوادهمان شهید نداریم، بالاخره یک شهید هم باید داشته باشیم.» به شوخی میگفت، اما آن طور که عمویش میگوید، همیشه حرفش همین بود و میگفت ما هم شهید میشویم. «در جوابش میگفتم این طور نگو، شهادت باید دست خدا باشد. به هر حال آدمی نبود که از کار در برود و در هر کار خیری بود. اهل دود و مشروب نبود؛ سالم، صالح و نمازخوان بود. خانمش هم همین طور. در همین جنگ هم روزها روی ماشین کار میکرد و شبها پرچم برمیداشت و میرفتند در تجمعات شبانه. میگفت هر کاری میکنم برای بچههایم است. دنبال شهادت بود. از جنگ و موشک نمیترسید.» محلهای فقیرنشین که هدف سنگرشکن قرار گرفت
چاهتنگو در ورودی شهر قشم از محلههایی نیست که مثلا خیابانهای عریض و فاصلههای زیاد میان خانهها داشته باشد. بخش زیادی از خانهها قدیمیاند و با مصالح بسیار ابتدایی ساخته شده و بالا رفتهاند. دیوارها به هم نزدیکند، کوچهها و خیابانها باریکند و خانوادهها در فضاهای کوچک و متراکم زندگی میکنند. چند باری هم خواستهاند منطقه را اصلاح کنند، اما ساکنان آن راضی نمیشوند از آنجا بروند. به گفته احمدلو، یکی از فعالان رسانهای در قشم، حتی به یکسری زمین هم دادهاند، اما گفتهاند: «ما از اینجا تکان نمیخوریم. میخواهیم بافت قدیم خودمان را داشته باشیم. اینجا خانهها اینقدر کوچکند که اصلا نمیشود به آنها گفت خانه.»
ساعت ۳ و ۳۶ دقیقه بامداد هشتم مرداد، احمدلو هم در خانه در حال استراحت بود که با صدای جنگنده از جا پرید و بعد انفجار اول و انفجارهای بعدی رخ داد. «مثل زلزله بود، مخصوصا که خانه ما طبقه چهارم هم هست و موج انفجار خیلی بیشتر احساس میشد. بعد هم صدای انفجارهای دیگری آمد.» بمب در حیاط خانه منفجر شده و فضای بزرگی از آن گود شده بود. با اتاقها چهار یا پنج متر فاصله داشت و دیوارها و خانهها را تخریب کرده بود. احمدلو ماجرای فردای آن روز را برای «اعتماد» تعریف میکند: «به محل رفتم و شرایط ناگواری بود. یکسری از خانهها تخریب شده بودند، درها کنده و شیشهها شکسته شده بود و وسایل خانه به اطراف پرتاب شده بود. مشخص است که در آن بافت، وقتی آن حجم از فشار انفجار پیش بیاید چه اتفاقی میافتد. خانوادهها هم پرجمعیت هستند و بچهها همه ترسیده بودند. بچه کوچک دیگر نمیفهمد جنگ چیست و ترسش طبیعی است.» در آن ساعتها احمدلو با برادر قیصر صحبت کرد و باقی اعضای خانواده را که هر کدام دنبال نشانی از عزیزانشان بودند، میدید؛ خانوادهای که در شوک بودند اما با رسانهها حرف میزدند. اهالی محله چاهتنگو هم در شوک بودند و آن حالتهای ترس و ناباوری هنوز در آنها ادامه دارد؛ هر لحظه فکر میکنند نکند دوباره انفجار دیگری، خانواده دیگری را عزادار و بیخانمان کند. آنهایی هم که خانههایشان آسیب دیده، نگرانند که چطور و چه زمانی قرار است بازسازی شود.
برآوردهای اولیه حسین امیرتیموری، فرماندار قشم، حاکی از آسیب به ۴۷ واحد مسکونی بود که در روزهای بعد این عدد به بیش از ۶۰ واحد رسید. اگرچه به گفته احمدلو، ۲۰ واحد قابل سکونت نبود و به اهالی آنها اسکان اضطراری در هتلها داده شد. اسکان اضطراری اهالی چاهتنگو همچنان در هتلها ادامه دارد و وعدههایی هم برای در نظر گرفتن مبلغ ودیعه برای این خانوادهها مطرح شده است. عموی قیصر جعفری هم این حرفها را تایید میکند، منتها میگوید آنها لباسها و وسایل ضروریشان را برداشتند و به میل خودشان به خانه فامیل رفتند. تلخترین خاطرات قشم
روایت محمد رکنی، یکی دیگر از ساکنان شهر قشم، درباره چاهتنگو، روایت محلهای است که حتی در آن روز ماشینهای امدادی نمیتوانستند برای کمکرسانی به داخل بافت محلی آن راه پیدا کنند؛ محلهای در پاییندست و تقریبا نزدیک به دریا که به نوعی در ورودی شهر قشم هم قرار دارد. مردم چاهتنگو سالها قبل به این محل آمده و برای خود خانه ساختهاند، بدون آنکه سندی برای خرید زمین داشته باشند. به همین دلیل خانهها بیشتر شبیه یک سرپناه است تا خانه. «برای آواربرداری، در کوچهها لودر و کامیون نتوانست وارد شود و مجبور شدند از بابکت استفاده کنند و با دست آواربرداری کردند.» رکنی میگوید حادثه تمام شده، اما مساله بافت محله همچنان باقی است. «اگر زلزله بیاید یا حادثه غیرمترقبه دیگری رخ بدهد با بافتی که دارد، کسی نمیتواند به مردم این مناطق خدمات بدهد.» سر صحنه، آن گودال بزرگی که بمب در آن فرو رفته بود نظر همه را جلب میکرد. از نظر او شاید ۱۰۰ تا ۲۰۰ کمپرسور خاک در آنجا جا میگرفت. چرا چاهتنگو؟
مردم چاهتنگو آن روز بیشتر از آنکه بترسند، تعجب کرده بودند که امریکا چرا اینجا را زده است. رکنی میگوید: «هیچ دلیلی نداشت که این منطقه را بزنند. امریکا که میگوید من به همه چیز احاطه دارم و اگر مورچه هم رد بشود آن را میبینم، این دکل اظهر منالشمس است و رادیویی نیست. حتی پایگاه بسیج و پاسگاه و کلانتری هم در این منطقه نبود و نداریم؛ هیچ نیرویی مستقر نیست و اصلا اینجا خانه امن هم ندارد.» در برابر این سوال که «چرا این منطقه را زدند؟» در میان اهالی منطقه چند فرضیه وجود دارد. یکی از فرضیههای مهم، دکلی است که به گفته رکنی دقیقا در موازات این خانه قرار گرفته است. بمب هم به نقطهای اصابت کرده که میشود آمده دکل را بزند. «حالا آن خلبان نتوانسته آن دکل را بزند، نمیدانم. این خیلی فکر همه را درگیر کرده. شاید فکر کرده برای حمله زمینی، باید ارتباط رادیویی را از بین ببرد، در حالی که اصلا ما اینجا در قشم ارتباط رادیویی و دکل رادیویی نظامی نداریم.» به گفته او، این دکل مخابراتی و برای تقویت آنتندهی ایرانسل، همراه اول و رایتل و ارتباطات و اینترنت مردم است. خانههای مردم قشم به نوعی در دل کوههاست و چون پستی و بلندی هم زیاد دارد، برای تقویت آنتندهی مجبورند دکل نصب کنند. هیچ کس هنوز نمیداند دلیل این حمله امریکا به محلهای که خانههایش فرسوده است و حتی شناژ ندارد چیست؛ خانههایی که بعضیهایشان فقط با چیده شدن چند بلوک روی هم، نام خانه به خود گرفتهاند و تمام دهکهای پایین جامعه، یک، دو، سه، که فقیر هستند، آنجا ساکنند. عموی قیصر هم میگوید بیشتر اهالی چاهتنگو ماهیگیرند، با ماشین کار میکنند، ماهی میفروشند و کار اداری و سازمانی ندارند. دنبال رزق و روزی حلال هستند. قشم فقط چاهتنگو نیست
این حمله تلخترین واقعهای بود که از آغاز جنگ ۴۰ روزه تا همین حالا در قشم رخ داده است. برای رکنی هم این حمله پررنگ است مخصوصا که باعث جان باختن سه نفر شد در حالی که همه اقوام و برادرهای قیصر جعفری آن روز آنجا بودند، چون خانههایشان به هم وصل است. «همه منتظر بودند که پدر مرحوم شهید از کربلا بیاید سر صحنه. هاج و واج بودند، چون اینجا و در این مواقع نقش پدر تاثیرگذار است و آنها هم مقید بودند که پدر برای تصمیمگیری در این ماجرا باشد.» پدر و مادر شهید جعفری هم خیلی سریع از طریق فضای مجازی متوجه موضوع شده و برگشتند. برای او اما تلختر این است که از این خانواده دو بچه به جا مانده است که نه پدر دارند، نه مادر، نه خانه دارند و نه امکاناتی. «پدرشان راننده تاکسی بود و هر بار هم که با او مواجه میشدم، جوان، خوشرو و خوشاخلاق بود؛ طوری با آدم برخورد میکرد، انگار سالها همکلاس بوده. فوتبال بازی میکرد، بچه هیاتی بود و سینهزنی میکرد.»
رکنی میگوید: «این کامنتهایی که میگذارند که این فلان بوده و خوب شده که کشته شده، اینها همه دروغ است، واقعا. نمازها را در مسجد میخواند؛ آدم سالمی بود و هر بار او را میدیدم با روی گشاده با من برخورد میکرد. به طور کلی خانواده خوشنامی هستند.» جعفری هم فامیل قیصر جعفری است، اما با این خانواده نسبت فامیلی ندارد و در واقع فقط دورادور او را میشناسد. از محلیهای قشم و سیمبان مخابرات است که خانهاش با محل انفجار ۵۰۰ متر فاصله دارد و آن صدای وحشتناک انفجار را شنیده است. برای این سیمبان مخابرات هم جای تعجب دارد که چرا آنجا هدف قرار گرفته، آن هم در شرایطی که همه افراد آن محله و مثلا مرحوم قیصر جعفری و خانوادهاش آدمهای معمولی بودند. قایقهایی که دیگر به دریا نمیروند
پیش از این حمله، امریکا حملات دیگری هم به قشم داشته است و از نظر رکنی بدترین آن، حمله به قایقهای صیادی و به هم ریختن شرایط اشتغال بوده است. «به پارکینگ قایقها حمله کردند و به واسطه آن ۳۰۰ نفر مستقیم و غیرمستقیم بیکار شدند. معیشت سه، چهار هزار نفر هم با مشکل مواجه شد.» به گفته او، برای زدن آنجا و قایقهای صیادی هم بهانهای وجود نداشت، اما گفته شد آنجا یک شناور سپاه بوده است. «اگر یک قایق سپاه آنجا باشد، این قایق میخواهد چه کار کند؟ نظامی نیست که قایق سپاه باشد. وقتی سلاح به آن وصل باشد و تجهیزات وصل باشد، میگوید میزنیم، ولی ربطی نداشت. زد و بیش از صد قایق را از بین برد. مردمی که آسیب دیدند، واقعا اقشار ضعیف جامعه هستند. طرف الان توان کار ندارد و ۵۰ یا ۶۰ ساله است. زندگیاش را از راه همان قایق میگذراند، اما الان دیگر کجا میخواهد برود کار کند؟ نگهبانی برود بدهد؟ که نگهبانی هم نیست. خیلی تلخ بود.»
حملههای چند ماه گذشته به قشم مردم را نگران کرده، اما آنها این بار شهر را خالی نکردند. روایت تمام افرادی که در این گزارش با آنها گفتوگو شد، این را تایید میکند. یکی از شاهدان که شهروند قشم است به «اعتماد» میگوید انگار دیگر برای مردم فرقی نمیکند و رفتار عجیبی دارند. «شاید با خودشان میگویند تا کی میخواهیم خانه اقوام بمانیم؟ عادت کردهاند به نوعی. بخشی از آن هم به ناامیدی از شرایط برمیگردد.»
البته آثار جنگ خیلی هم در شهر مشخص نیست، چون وسعت جزیره هم زیاد است. اما این اتفاق آخر فضای شهر را غمگین کرد و بچههایی که برنامه موسیقی یا برنامههای دیگری داشتند، به احترام این خانواده و شهدایشان تا چند روز آن را کنسل کردند. او میگوید حمله به این منطقه طوری بود که اگر امریکا هم بگوید اشتباه زده، کسی آن را باور نمیکند. «مردم هم به همین علت سر صحنه ضد امریکا شعار میدادند و خیلی ناراحت بودند. شوک عجیبی بود. برای اولین بار بود این ناراحتی را در مردم میدیدم.»
سه هفته بعد، از خانه قیصر چیزی جز خاطره، آوار، آن ساعتی که عقربهاش روی ۳ و ۳۶ دقیقه بامداد مانده و گودال بزرگی که بقایای بمب در زمین ایجاد کرده، باقی نمانده است. زهرا دیگر نیست. سینا، کودک دوساله خانواده، هم نیست. دو کودک 7 و 9 ساله ماندهاند؛ کودکانی که نه فقط پدر و مادر که خانهشان را هم از دست دادهاند و وقتی گزارشگری از آنها پرسید چه میخواهید؟ یکی از آنها با گریه گفت که فقط پدر و مادرم را میخواهم. پدر و مادر قیصر از کربلا برگشتند، اما نه برای شنیدن سورپرایزی که پسرشان وعده داده بود. آن جمله حالا میان خانواده مانده است: «بروید و برگردید. من هم برای شما سورپرایز دارم.» کسی نمیداند سورپرایز قیصر چه بود و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه در یک خانه کوچک در چاهتنگو، یک پدر برای برگشتن پدر و مادرش نقشهای کشیده بود، اما بمب سنگرشکنی که بامداد هشتم مرداد فرود آمد، نه فقط خانه و خانوادهاش که آن سورپرایز کوچک و معمولی را هم با خود زیر آوار برد. اخبار مرتبط بخش عمده آلودگی نفتی سواحل قشم مهار شد ببینید | تصاویری از لکههای نفتی در قشم




















![[مرصاد جعفری] رژیم حقوقی کاسپین یا چانهزنی برای سهم](/news/u/2026-08-18/ettelaat-ua0no.jpg)














































































































































