اینجا داستان مردی است که قواعد بازیگری و خلق شخصیت را نه در کلاسهای خشک و تئوریزدۀ دانشگاهی، بلکه با مشت خوردنهای واقعی در رینگهای خونین بوکس، چشیدن طعم گس جویدن زبان در سکوت زندانهای مخوف و غرق شدن تعمدی در دل تاریکترین، روانپریشترین و مخدوشترین ابعاد روحی انسانها نوشت؛ روایتی از مردی که رنج را زندگی کرد تا هنر زنده بماند. پسکوچههای گرینویچ ویلیج؛ جایی که «بابی شیرینعسل» متولد شد و شکل گرفت
هفدهم اوت ۱۹۴۳، در دل بیمارستانی در منهتن نیویورک، نوزادی چشم به جهان گشود که رگهایش سرشار از خون و میراثی ترکیبی و رنگارنگ از سراسر اروپا بود؛ از ریشههای اصیل ایتالیایی و ایرلند سرسخت گرفته تا تبار هلندی، فرانسوی و آلمانی. پدر و مادرش، رابرت دنیرو پدر و ویرجینیا آکمیر، هر دو از نقاشان برجسته، پیشرو و نوگرای جامعه بوهمین و هنرمندخیز نیویورک بودند؛ خانهای که دیوارهایش به جای کاغذدیواری، بوی رنگ روغن، بومهای نیمهکاره و تفکرات آزادمنشانه میداد. اما این بستر هنری دوام چندانی در قالب یک کانون گرم خانوادگی نداشت؛ وقتی رابرت تنها دو سال از عمر کوچکش را پشت سر گذاشته بود، پدرش با اعتراف به گرایش جنسیاش، ساختار خانواده را ترک کرد تا بابی در فضایی میان هنر، تنهایی و غیبت فیزیکی پدر رشد کند؛ هرچند سایه سنگین هنر و حمایتهای معنوی پدر نقاشش هرگز از او دور نشد. …



































































