ناممکنی که ممکن شد
هر روز صبح که وارد کارگاه میشود، با شنیدن هیاهوی خوشایند حاضران کارگاه، خستگی روزهای سخت گذشته از تنش در میرود. قمصری هیچوقت صورت بچهها را ندیده، اما با شنیدن اختلاطهای شاد آنها که لابه لای سروصدای چرخهای سفالگری، خیاطی و خراطی میپیچد، ماجراهای تلخ و شیرینی را بهخاطر میآورد که برای راه اندازی کارگاه از سر گذرانده است: «روزی که تصمیم گرفتم این کارگاه را برای اشتغال دخترها و پسرهایی که نابینا و کمبینا بودند، راه بیندازم، مهمترین مشکل من قانع کردن خانوادههایشان بود که باور کنند نابینایان و کمبینایان میتوانند پشت چرخ خیاطی بنشینند و دوخت و دوز کنند. میتوانند پای دستگاه پرداخت کاری بایستند و وسایل سنگی و چوبی و فلزی را صیقل دهند یا کارهای ظریف و سخت دیگری مانند لعاب کاری و خراطی و چرمدوزی و طراحی سیستمی انجام دهند.» سرسختی جزء جدانشدنی شخصیت نرگس نیکخواه است، او برای متقاعد کردن خانوادهها کفش آهنین پوشیده و راه و نیمراههای بسیاری را امتحان کرده است: «بعضی از خانوادهها تندی میکردند و حاضر نبودند بپذیرند بچههایی که عمرشان را بهصورت منفعل و وابسته گذرانده بودند، مثل افراد عادی کار و درآمد داشته باشند، اما من ناامید نمیشدم و آنقدر پیگیری میکردم تا رضایتشان جلب شود. وقتی کارگاه راه افتاد و دیدند بچهها از پس این کار محال برآمدهاند، نظر آنها هم عوض شد و دیگر با کارکردن فرزندان نابینایشان مخالفت نمیکردند.»
قلقها و فوتوفنهای عجیب …



































































































































































