چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
مجله ویستا

تاریخ پیدایش اول ماه مه روز جهانی کارگر


تاریخ پیدایش اول ماه مه روز جهانی کارگر

اهمیت روز اول ماه مه از خصلت بین المللی آن ناشی می شود زیرا زحمتکشان سراسر جهان, در یک روز, برای مطرح کردن خواسته های مشترک خود دست از کار می کشند, راه پیمایی و همایش برگزار می کنند

اهمیت روز اول ماه مه از خصلت بین‌المللی آن ناشی می‌شود. زیرا زحمتکشان سراسر جهان، در یک روز، برای مطرح کردن خواسته‌های مشترک خود دست از کار می‌کشند، راه‌پیمایی و همایش برگزار می‌کنند.

در این مقاله کوشش شده ضمن بررسی مسایل جنبش کارگری کشورهای سرمایه‌داری در اواخر سده‌ی نوزدهم، چگونگی پیدایش برگزاری مراسم اول ماه مه شرح داده شود و گوشه‌هایی از مبارزات زحمتکشان برای دست‌یابی به شرایط کار بهتر در معرض دید خوانندگان قرار گیرد.

● اوضاع جهان صد سال پس از انقلاب کبیر فرانسه

در سال ۱۸۸۹، جمهوری فرانسه عده‌ای را از سراسر جهان برای شرکت در نمایشگاه بین‌المللی که به مناسبت صدمین سالگرد سرنگونی رژیم فئودالی و به قدرت رسیدن بورژوازی فرانسه برپا می‌شد، دعوت کرد. دولت‌های سایر کشورها که همگی به‌جز سوئیس و ایالات متحده‌ی آمریکا دارای رژیم سلطنتی بودند، علی‌رغم برخی مخالفت‌ها به این دعوت پاسخ مساعد دادند و نمایندگانی اعزام داشتند. حتی دولت روسیه‌ی تزاری نیز نمایندگانی فرستاد. در واقع دیگر از خطر سرایت انقلاب فرانسه باکی نبود زیرا در اغلب کشورهای دیگر نیز بورژوازی به پیروزی دست‌یافته بود.

با پیروزی تقریباً جهانی بورژوازی، دوران نوینی از جنبش کارگری آغاز شد. طی نیمه‌ی اول سده‌ی نوزدهم، جنبش‌های توده‌ای در اکثر موارد با مبارزات بورژوازی لیبرال از جمله مبارزه برای کسب اخذ رأی عمومی، مبارزه برای کسب استقلال ملی یا وحدت کشور و غیره درهم آمیخته بود. عکس این نیز صادق بود یعنی در برخی موارد بورژوازی لیبرال با جنبش‌های توده‌ای پیوند داشت. اما از سال ۱۸۷۰، تقریباً در تمامی کشورهای اروپا و در مستعمرات سابق آن‌ها در آمریکای شمالی و جنوبی، سرمایه‌داری و طبقه‌ی بورژوازی، هرچند به‌طور نابرابر، به پیروزی دست یافته بودند و رژیم‌های موجود کم‌کم ناچار شده بودند اکثر اصلاحات سیاسی مورد نظر انقلاب فرانسه را بپذیرند، از آن جمله است: تفویض قوه‌ی مقننه به مجالس انتخابی از طریق آرای عمومی یا حق رأی محدود به پرداخت کنندگان عوارض ویژه، اجازه‌ی فعالیت احزاب سیاسی، آزادی نسبی مطبوعات، کاهش نقش امتیازات اشرافیت.

در نتیجه پرولتاریا نیز که قبلاً در آن جنبش‌ها با انقلابیون بورژوازی همکاری کرده بود، کم‌کم ناچار شد سازمان‌های ویژه‌ی کارگری ایجاد نماید و با متحدان سابق خود رودررو قرار گیرد.

بدیهی است که این تحول در همه جا یکسان نبود. میان رژیم موجود روسیه که در آن نه مجلسی وجود داشت و نه از آزادی خبری بود و انگلستان، آلمان، کشورهای اسکاندیناوی یا فرانسه تفاوت بسیار بود.

رشد سرمایه‌دای موجبات توسعه‌ی فوق‌العاده‌ی صنعت بزرگ و بازرگانی و هم‌چنین پدیده‌ی نوین تمرکز قدرت اقتصادی در دست عده‌ای معدود را فراهم می‌ساخت. در حالی‌که در سال ۱۸۰۰، انگلستان و فرانسه تنها کشورهای صنعتی با اهمیت بودند. در سال ۱۸۸۹ در کلیه‌ی کشورهای اروپا و آمریکا صنایع بزرگ ایجاد شده بود و میلیون‌ها دهقان که از زمین‌های خود بیرون رانده شده بودند نیروی کار خود را در مجتمع‌های صنعتی اعجاب‌انگیز عرضه می‌کردند.

به‌علاوه، در حالی‌که در گذشته صاحبان صنایع، بازرگانان موفقی بودند که سرمایه‌ای گرد آورده و می‌توانستند خود را از یک‌دیگر مستقل بدانند، شکوفایی صنایع بزرگ موجب توسعه‌ی اعتبارات و بانک‌ها گردید. دوران کار در خانواده به‌سر آمده بود و اقتصاد کارتل‌ها و تراست‌ها آغاز شده بود.

پدیده‌ی در‌خوراهمیت دیگر مسأله‌ی مهاجرت بود. درحالی‌که در گذشته مهاجرت به«مستعمرات»، کار تعدادی ماجراجو یا پروتستان‌های تحت آزار و ستم بود، در سده‌ی نوزدهم میلیون‌ها مهاجر سرزمین‌های خود در ایتالیا، انگلستان و آلمان را که دیگر قادر به تأمین معاش آن‌ها نبود ترک کردند و نیروی کار خود را در اختیار صنایع روبه‌گسترش آن‌سوی اقیانوس اطلس قرار دادند.

توسعه‌ی عظیم صنعت بزرگ و به تبعیت از آن رشد پرولتاریا، با بهره‌کشی شدید، مزدهایی تا سرحد امکان پایین، ساعات کار بسیار طولانی، فقدان هرگونه تأمین اجتماعی و غیره هم‌راه بود.

ایجاد فروشگاه‌های اختصاصی در مؤسسات که در آن اجناس به‌طور نسیه به کارگران فروخته می‌شد و آن‌ها مجبور به خرید آن بودند وضع کارگران را وخیم‌تر می‌ساخت زیرا همیشه به این فروشگاه‌ها مقروض بودند و به این خاطر امکان ترک موسسه و جستجوی کار بهتر در نقاط دیگر را نداشتند. «مبارزات آزاد بود اما گرسنگی، فقر و سرما نیز آزاد بود». جمله‌ی بالا از یک کارگر انقلابی نیست. این گفته‌ی «وینستون چرچیل» است که دوران جوانی خود را توصیف می‌کند.

بنابراین طبیعی بود که در چنین شرایطی، پرولتاریا کم‌کم در صدد متشکل ساختن خود در گروه‌بندی‌های مستقل برآید تا از این طریق سطح زندگی خود را بالا ببرد. این گروه‌بندی‌ها دیگر علیه رژیم فئودالی نبودند بلکه با ستم‌گران سرمایه‌دار در تضاد قرار می‌گرفتند.

در این دوران، با رشد سرمایه‌داری، جنبش‌های کارگری نیز بر اثر آن شکل گرفت و در سرتاسر اروپای سرمایه‌داری، سازمان‌‌های فدراتیو که سندیکاها یا اتحادیه‌های صنفی را دربرمی‌گرفتند، و در اغلب موارد به‌طور غیرقانونی ایجاد شده بودند و هم‌چنین احزاب کارگری که برنامه‌ی آن‌ها مبتنی بر حذف بهره‌کشی انسان از انسان بود تشکیل گردیدند. در آلمان حزب سوسیالیست در سال ۱۸۷۵ ایجاد شد. حزب سوسیالیست در اتریش در سال ۱۸۸۸، در روسیه در سال ۱۸۸۴، در بلغارستان درسال ۱۸۹۱، در ژاپن در سال ۱۸۸۲، در نروژ در سال ۱۸۸۷ و در دانمارک در سال ۱۸۹۰ ایجاد شدند.

بنابراین در سال ۱۸۸۹ در کلیه‌ی کشورهایی که سرمایه‌داری رشد کرده بود، احزابی که خود را «کارگری» اعلام می‌کردند و هم‌چنین گروه‌بندی‌های صنفی که برسر یک آرمان یعنی بهبود شرایط زندگی پرولتاریا وحدت نظر داشتند، ایجاد شده بود. اما وجود ده‌ها حزب کارگری و هزاران سازمان صنفی در سراسر جهان نباید موجب شبهه گردد، زیرا از یک سو تمامی احزاب و گروه‌های صنفی تنها اقلیت کوچکی از کارگران را در درون خود گرد آورده بودند و از سوی دیگر برسر اهداف و طرق نیل به آن، میان آن‌ها عمیقاً اختلاف نظر وجود داشت.

در کلیه‌ی کشورهای اروپایی و آمریکایی نمایندگان سه گرایش عمده را باز می‌یابیم:

۱) مارکسیست‌ها

آن‌ها فعالانه در جهت تشکیل «احزاب طبقاتی» که توان گردهم‌آوری تعداد هرچه بیشتر پرولترها را چه در زمینه‌ی اقتصادی و چه در عرصه‌ی سیاسی داشته باشند، فعالیت می‌کردند. به اعتقاد آن‌ها امکانات فعالیت همیشه به میزان نفوذ سازمان طبقه‌ی کارگر بستگی دارد. آن‌ها بر این عقیده بودند که تنها انقلاب اجتماعی است که می‌تواند پرولتاریا را از بند آزاد سازد اما طرفدار شعار «یا همه چیز یا هیچ چیز» نبودند. به همین دلیل با سرسختی برای اصلاحات سیاسی یا اقتصادی فوری مبارزه می‌کردند زیرا به نظر آن‌ها این اصلاحات نه تنها شرایط زندگی طبقه‌ی کارگر را بهبود می‌بخشید بلکه برای «حزب» نیز امکان رشد و بسیج هرچه وسیع‌تر پرولتاریا را فراهم می‌ساخت. با وجود این، آن‌ها هیچ‌گاه هدف و طرق نیل به هدف را با هم مخلوط نمی‌کردند و همیشه به‌طور آشتی‌ناپذیری با کلیه‌ی گرایش‌هایی که آن‌ها را به نیروی کمکی احزاب بورژوازی مبدل می‌ساخت مخالفت می‌ورزیدند. «مارکسیست‌ها» که در دوران حیات مارکس، نفوذشان اندک بود در کلیه‌ی احزاب کارگری که در دوره‌ی مورد نظر ما ایجاد شدند اکثریت داشتند و این امر تا جنگ بین‌الملل اول در سال ۱۹۱۴ ادامه یافت.

۲) اصلاح‌طلبان

برخی از مبارزان کارگری که ضعف سازمان‌های کارگری را مشاهده می‌کردند بر تاکتیک اتحاد با احزاب بورژوایی تأکید می ورزیدند و به تبعیت از آن‌ها برای آزادی‌های سیاسی و کسب حق رأی عمومی مبارزه می‌کردند (در آن زمان تقریباً در کلیه‌ی کشورهای اروپایی حق رأی براساس پرداخت نوعی مالیات بود و بنابراین تنها ثروتمندان حق رأی داشتند). آن‌ها هم‌چنین در انتخابات شرکت می‌کردند و نامزدهای کارگری معرفی می‌نمودند و در هر موردی که این نامزدها هیچ‌گونه شانسی برای انتخاب شدن نداشتند (و عموماً چنین بود) از آن نامزد بورژوازی که کم‌تر از همه محافظه‌کار بود پشتیبانی می‌کردند. به‌عقیده‌ی آن‌ها، با استفاده از موفقیت‌های انتخاباتی، می‌بایست در مجلس، برای تصویب قوانین حمایت‌کننده از کار مبارزه کرد و شرایط زندگی اقشار زحمت‌کش را بهبود بخشید.

اختلاف اصلاح‌طلبان با مارکسیست‌ها به‌طور عمده برسر این بود که آن‌ها تمایز قایل شدن میان حزب پرولتاریا و حزب مترقی بورژوازی را بی‌فایده می‌دانستند.

در واقع مارکسیست‌ها نیز مانند اصلاح‌طلبان هوادار مبارزه‌ی انتخاباتی و مبارزه‌ی در مجلس بورژوایی بودند اما آن‌ها عدم تمایز میان منافع بورژوازی و منافع طبقه‌ی کارگر را امری خطرناک می‌شمردند. بعدها بسیاری از رهبران اصلاح‌طلبان به‌طور دربست مواضع بورژوازی را اختیار کردند و در بسیاری از موارد به عوامل سرکوب جنبش انقلابی مبدل شدند.

۳) هواداران مبارزه در عرصه‌ی اقتصادی

این‌ها به دو گرایش ظاهراً مخالف تقسیم می‌شوند:

▪ سندیکالیست‌ها که نظام سرمایه‌داری را می‌پذیرند. برخی مبارزین کارگری معتقدند که بورژوازی آن‌چنان محکم و استوار عنان قدرت را در اختیار دارد که ‌تصویب هیچ‌گونه قانون مساعد به حال کارگر را نخواهد پذیرفت. به‌علاوه، حتی اگر معجزه صورت گیرد و چنین قوانینی هم به تصویب برسد، اهمیت چندانی نخواهد داشت زیرا به مرحله‌ی اجرا درنخواهد آمد. به این علت، نمایندگان گرایش مذبور، مبارزه‌ی سیاسی را حقیر می‌شمارند و در عوض سازمان‌دهی ‌کارگران و مبارزه‌ی حتی قهرآمیز در عرصه‌ی اقتصادی را توصیه می‌کنند.

این گرایش اهمیت زیادی کسب کرد زیرا رشد سندیکاها در انگلستان و ایالات متحده که میلیون‌ها کارگر را دربر می‌گیرند از گرایش مذبور نشأت گرفته است. اما خصلت صنفی «اتحادیه‌ها» امکانات عمل آن‌ها را محدود ساخت و حتی اکثر این اتحادیه‌ها خصلت ارتجاعی پیدا کردند. این اتحادیه‌ها به سمت دفاع از منافع اعضای خود گرایش پیدا کردند و در نتیجه در برخی موارد درحالی‌که توسعه‌ی ماشینیسم تعداد کارگران ساده را افزایش می‌داد آن‌ها فقط کارگران متخصص را به عضویت می‌پذیرفتند. به عنوان مثال رهبر سندیکای کارگران زن کبیریت سازی‌های لندن از سایر سندیکاها گله کرده بود که نسبت به اعتصاب آن‌ها در سال ۱۸۹۰ بی‌تفاوت مانده‌اند و گوشزد می‌کرد که حالا دیگر با توسعه‌ی ماشین‌آلات جدید ظرف ۱۵ روز می‌توان کارگران جدیدی تربیت کرد.

در بسیاری موارد این سندیکاهای محافظه‌کار به این بهانه که زنان ممکن است با مزد کم‌‌تری حاضر به کار شوند از پذیرفتن آن‌ها خودداری می‌کردند.

بورژوازی توانست این سندیکاهای صرفاً صنفی را رودرروی هم قرار دهد و از این تضاد بهره بگیرد.

▪ آنارشیست‌ها

تعداد آن‌ها به‌طور شگفت‌آوری همیشه اندک بوده است ، حتی در ایتالیا و اسپانیا، اما نفوذ آن‌ها بر ایدئولوژی و فعالیت جنبش کارگری محقق است. گرچه قریب است اما اثر کلام آن‌ها هم در محافظه‌کارترین جنبش‌های اصلاح‌طلبانه به چشم می‌خورد و هم در جنبش‌های زیر نفوذ نظریات مارکسیستی.

نظریه‌های آنارشیستی، مبارزه در عرصه‌ی سیاسی و حتی اصل احزاب بزرگ دارای تشکیلات را هم محکوم می‌ساختند. به همین سبب آنارشیست‌ها هوادار «اعتصاب عمومی» بودند. البته نه به‌عنوان وسیله‌ای برای دست‌یافتن به بهبود شرایط زندگی و کار بلکه به‌نظر آن‌ها «اعتصاب عمومی» ناگزیر به «شب موعود» می‌انجامد که زوال دولت و کار مزدوری را موجب می‌شود. آن‌ها با هرگونه فعالیت موضعی مخالف بودند. به عقیده‌ی آن‌ها بهبود شرایط زندگی و کار زحمت‌کشان حتی ممکن است زمان دگرگونی بزرگ را به تأخیر بیاندازد و از این نظر آن‌ها با تظاهرات اول ماه مه مخالفت می‌ورزیدند. از یک سو این تظاهرات در ابتدا به منظور پیش‌برد قوانین کار برپا می‌شد (یکی از رهبران آنارشیست‌ها می‌نویسد: قبول مذاکره با بهرکش‌ها یعنی پذیرفتن حق بهره‌کشی آن‌ها) و از سوی دیگر سازمان دادن تظاهراتی در سطح بین‌المللی با یک هدف مشخص، بی‌شک متضمن وجود جنبش‌های سازمان‌یافته‌ی قدرت‌مند در همه‌ی کشورها بود. در همین رابطه، هنگامی که در کنگره‌ی لندن برای نخستین بار فکر یک تظاهرات بین‌المللی توسط نمایندگان بلژیکی به میان کشیده شد، یکی از رهبران آنارشیست‌ها پیشنهاد کرد که به‌جای آن یک اعتصاب عمومی نامحدود در روز گشایش نمایشگاه بین‌المللی پاریس در سال ۱۸۸۹ آغاز شود . باز هنگامی که در سال ۱۸۸۹ قطع‌نامه‌ی مربوط به تظاهرات بین‌المللی به تصویب رسید یکی دیگر از آنارشیست‌ها از پیشنهاد اعتصاب عمومی دفاع می‌کرد و چون پیشنهاد او رد شد او به قطع‌نامه‌ی مربوط به اول ماه مه رأی نداد.

«آنارشیست‌ها» پس از این‌که از جنبش‌های سوسیالیستی اخراج شدند در گروه‌های کوچکِ معتقد به «اقدامات مستقیم» گرد آمدند. آن‌ها درست در مواقعی که حکومت‌ها در صدد تصویب قوانین سرکوب‌گرانه بودند دست به سوء قصدهایی می‌زدند و به این ترتیب کار تصویب این‌گونه قوانین را آسان می‌ساختند پس از آن آنارشیست‌ها به سازمان‌های صنفی پیوستند و در بسیاری از کشورها به رهبری سندیکاها دست‌یافتند و بدین ترتیب جنبش را به سوی آن‌چه زیر عنوان «آنارکو سندیکالیسم» معروف است سوق دادند.

در کلیه‌ی کشورهایی که این‌ها برسندیکاها مسلط شدند، میان سندیکاها و احزاب کارگری گسستگی ایجاد شد و احزاب مذبور ناچار شدند تنها در عرصه‌ی سیاسی فعالیت کنند. این امر موجب تفرقه‌ای شد که بی‌شک به جنبش کارگری لطمه‌ی زیادی وارد ساخت. در اوایل قرن بیستم، هنگامی‌که آنارکو سندیکالیست‌ها برخی از سازمان‌های سندیکایی را کنترل می‌کردند، ناچار شدند مسئولیت سازمان‌دهی تظاهرات اول ماه مه را به عهده بگیرند. آن‌ها تا سرحد امکان در این روز دست به اقدامات خشونت‌آمیزی زدند و جالب توجه این بود که در تظاهرات زیر رهبری آن‌ها از همبستگی بین‌المللی اثری نبود.

● جنبش‌های کارگری در سال ۱۸۸۹

در آن زمان جنبش‌های کارگری آلمان، بی‌شک مهم‌ترین جنبش کارگری جهان بود. تعداد اعضای سندیکاها در این سال ۳۰۰۰۰۰ نفر بود. این رقم در سال ۱۹۱۴ به چهار میلیون نفر رسید. در همین سال ۱۸۸۹ معدن‌چیان «وستفالی[۱] » دست به اعتصاب زدند که ۱۸۰۰۰۰ معدن‌چی در آن شرکت کردند.

جنبش کارگری فرانسه پس از کمون پاریس بکلی درهم شکسته بود. ۳۰۰۰۰ پاریسی قتل‌عام شده بودند و ده‌ها هزار نفر دیگر به «کالدونی نو[۲]» تبعید شده بودند. این جنبش در سال ۱۸۸۹، در شرایط بسیار دشواری به‌سر می‌برد.

جنبش کارگری انگلستان در سال ۱۸۸۴ با تشکیل «فدراسیون سوسیال‌دموکراتیک» وارد مرحله‌ی جدیدی شد. اما اعضای آن در سال ۱۸۸۹، بیش از ۱۵۰۰۰ نفر نبود.

در کشورهایی چون بلژیک، هلند، سوئیس، ایتالیا، اسپانیا، دانمارک، نروژ، سوئد، فنلاند، روسیه، لهستان، آمریکا، کانادا، ژاپن و استرالیا در آستانه‌ی این سال، سندیکاها شکل و جنبش‌های کارگری در مراحل نخستین خود رشد می‌کردند.

به‌طور خلاصه، در کلیه‌ی کشورهای جهان که سرمایه‌داری رشد کرده بود به موازات آن گروه‌های مقاومت، سندیکاها، احزاب سوسیالیست، مجامع و کانون‌های تبلیغ که به جریان‌های مارکسیستی یا آنارشیستی یا رفرمیستی نزدیک بودند، ایجاد شدند اما اکثر این سازمان‌ها اقلیت کوچکی از جمعیت کارگری را دربر می‌گرفتند. به‌علاوه، دهقانان که بخش عظیمی از زحمت‌کشان را تشکیل می‌دادند بهجز موارد استثنایی با جنبش سوسیالیستی تماسی نداشتند. اما به تدریج همه چیز تحول پیدا کرد و در تمامی کشورها حزب و سندیکا ایجاد شد. حزب و سندیکا پدیده‌های نوین پایان این سده به‌شمار می‌روند.

مبارزات کارگری در سال ۱۸۸۹ (صد سال پس از انقلاب کبیر فرانسه)

در سال ۱۸۸۹، احزاب سوسیالیستی و سازمان‌های کارگری هنوز دوران کودکی خود را طی می‌کردند. اما این بدان معنی نیست که کارگران فشار وحشتناکی را که به‌علت فقدان هرگونه قوانین حمایت کننده از کار، برآنان وارد می‌آمد بی‌آن‌که دم بزنند تحمل می‌کردند. در آن زمان نه تنها مزدها بسیار کم بود بلکه کارگران از هیچ‌گونه حمایتی در برابر زورگویی کارفرمایان برخوردار نبودند. مسأله اصلی آن‌ها بی‌کاری بود و هربار که در زمینه اقتصادی رکودی پیش می‌آمد (در سده نوزدهم، بحران‌های دوره‌ای بزرگی رخ می‌داد) کارگران بی‌اخطار قبلی و بدون دریافت غرامت از کار اخراج می‌شدند.

به‌علاوه متداول بود که کارفرمایان به بهانه رقابت خارجی و فراوانی نیروی کار اساساً مزدها را کاهش می‌دادند.

در برخی صنایع، مزدها از طریق روش «چانه زنی» تغییر می‌کرد، مثلاً کارگران گاهی از ترس این‌که مبادا به آن‌ها کار داده نشود می‌پذیرفتند که با مزد کم‌تری کار کنند. مزد زنان ۵۰ درصد و مزد کودکان ۷۵ درصد کم‌تر از مزد مردان بود. بنابراین کارفرمایان همیشه این امکان را داشتند که اگر مزدها به نظرشان زیاد می‌آمد، کارگران خود را بی‌ذکر هیچ دلیلی اخراج کنند و به جای آن‌ها زنان و کودکان را استخدام نمایند. هم‌چنین در صورت نیاز، آن‌ها می‌توانستند از نیروی کار غیر محلی و حتی خارجی استفاده کنند. بدیهی است که هیچ‌گونه مقرراتی در باره‌ی بهداشت کارگاه‌ها و تصادفات ناشی از کار وجود نداشت (مگر در صورتی‌که کارگری می‌توانست خطای سنگین کارفرما را به ثبوت برساند). در صورت اعتصاب، کارفرمایان می‌توانستند به مقامات دولتی مراجعه کنند و آن‌ها نه فقط پلیس محلی بلکه در صورت لزوم ارتش را به حمایت از کارفرمایان اعزام می‌کردند. به‌محض این‌که اعتصاب مهمی رخ می‌داد، هزاران سرباز آن شهر یا منطقه را تحت اشغال نظامی درمی‌آوردند و خود را در اختیار کارفرمایان قرار می‌دادند. حتی در برخی کشورها و به‌ویژه در ایالات متحده، کارفرمایان از خدمات پلیس‌های خصوصی مسلح استفاده می‌کردند.

با این شرایط، ممکن است تصور شود که کارگران هیچ‌وقت جرأت اعتصاب نداشتند و اگر هم به چنین کاری دست می‌زدند شکست آن‌ها غیرقابل احتراز بود. اما واقعیت غیراز این بود و در بسیاری از کشورهای جهان، جنبش‌های نسبتاً مهمی پا می‌گرفت که اکثراً نیز به پیروزی می‌رسید. در دهه‌ی ۱۸۸۰ اعتصاب‌های متعددی در ژاپن، روسیه، فرانسه، ایالات متحده، بلژیک و انگلستان صورت گرفت. در بسیاری از موارد این اعتصاب‌ها برای دست‌یابی به مزد بیش‌تر نبود بلکه بهبود شرایط کار و حتی گاهی اوقات اهداف سیاسی مورد نظر بود. در میان خواسته‌های کارگران موضوع کاهش ساعت کار به ۸ ساعت اکثراً مطرح می‌شد. در مقابل اوج‌گیری جنبش کارگری حتی هواداران لیبرالیسم اقتصادی نیز نگران شده بودند و خواستار دخالت دولت گردیدند. اولین قانون مربوط به کار اطفال در سال ۱۸۷۳ در دانمارک به تصویب رسید که براساس آن اطفال بین ۱۰ تا ۱۴ سال نمی‌بایست بیش از شش ساعت و نیم در روز کار کنند. در سال ۱۸۷۷، در اتریش قانونی راجع به تصادفات ناشی از کار به تصویب رسید. در آلمان، برای مقابله با پیشرفت سریع سوسیالیسم، مجلس سه قانون در باره‌ی بیمه بیماری (۱۸۸۳)، تصادفات ناشی از کار (۱۸۸۴) و بازنشستگی کارگران (۱۸۸۹) را از تصویب گذراند که در زمان خود قوانین پیش‌رفته‌ای به شمار می‌آمد.

● سوابق روز اول ماه مه- مبارزه برای هشت ساعت کار در ایالات متحده

سازمان‌های کارگری آمریکا، در ابتدای کار می‌کوشیدند قانون کاهش ساعات کار راکه حتی در برنامه بین‌الملل اول نیز آمده بود به تصویب برسانند. در بسیاری از ایالت‌های آمریکا، ساعات کار کارگران در استخدام دولت، کارگران موسساتی که برای دولت یا شهرداری‌ها کار می‌کردند، به هشت ساعت محدود گردید. اما این قوانین به مرحله‌ی اجرا درنیامد. قوانین مزبور پر بود از موارد خاص که به قاعده‌ی کلی تبدیل شدند و ساعات کار طولانی‌تری دوباره به کارگران تحمیل گشت.

در این هنگام سازمان‌های کارگری آمریکا مبارزه در عرصه‌ی سیاسی را کنار گذاشتند و به اقداماتی برای زیر فشار قراردادن کارفرمایان به منظور دستیابی به ۸ ساعت کار روزانه روی آوردند. ما قبلاً از ضعف جنبش سوسیالیستی در آمریکا و هم‌چنین راجع به دو سازمان کارگری عمده آمریکا یعنی «شوالیه‌های کار» و «فدراسیون سندیکا‌های صنعتی و تجارتی» (که بعداً به فدراسیون آمریکایی کار تبدیل شد) سخن گفتیم.

فدراسیون سندیکاهای صنعتی و تجارتی در سال ۱۸۸۴ کنگره‌ای تشکیل داد و در این کنگره تصمیمی تاریخی اتخاذ گردید. براساس این تصمیم می‌بایست حرکتی عمومی به منظور دستیابی به هشت ساعت کار عادی روزانه، از اول ماه مه ۱۸۸۶، تدارک دیده شود.

آن‌چه جالب توجه است خصلت نوین و سازمان‌یافته جنبش بود. تا آن زمان همیشه عادت براین بود که بر اثر کاهش مزدها و اعمال فشار از جانب کارفرمایان، کارگران به خشم می‌آمدند و برای فردای آن روز اعلام اعتصاب می‌کردند. اما این‌بار چنین نبود و حدود ۱۸ ماه برای تدارک اعتصاب فرصت داشتند. بدین منظور تصمیم گرفته شد که طی این مدت بیش‌ترین گردهمآیی‌ها و تبلیغات، به ویژه در روزهای جشن‌های‌ملی ایالات متحده صورت گیرد. این تبلیغات می‌بایست در توده‌گیر کردن جنبش، جلب اعضای جدید و هم‌چنین تشکیل ذخیره‌ی مالی نقش مهمی داشته باشد.

«شوالیه‌های کار» به شرکت در این جنبش دعوت شدند و آن‌ها این دعوت را پذیرفتند. سازمان‌های سوسیالیستی نیز هرچند دعوت نشده بودند با شور فراوان به جنبش پیوستند زیرا مطالبه‌ی ۸ ساعت کار یکی از مواد اصلی برنامه‌ی آن‌ها بود. گروه‌های آنارشیستی در ابتدای کار به این جریان اعتنایی نکردند. این عدم توجه هم به علل اصولی و هم به دلایل تاکتیکی بود.

از نظر اصولی به اعتقاد آن‌ها درخواست محدود کردن ساعات کار به ۸ ساعت بدین معنی است که کارفرمایان طی این ۸ ساعت حقی بر کارگران دارند. از نظر تاکتیکی آن‌ها روش‌هایی را که به وسیله‌ی سندیکاها به کار می‌رفت زیاده ازحد مطابق با موازین قانونی و حتی مانعی در راه بسیج توده‌ها می‌پنداشتند. با وجود این از ماه آوریل اکثر آنارشیست‌ها بالاخره پذیرفتند که با شعارهای خاص خود به جنبش بپیوندند اما به هر صورت نقش آن‌ها اندک بود.

● آغاز موفقیت‌آمیز جنبش و اخلال‌گری در شیکاگو

بنابراین کارفرمایان تا روز شنبه اول ماه مه ۱۸۸۶ فرصت داشتند که ساعات کار را به ۸ ساعت کاهش دهند و تا قبل از این موعد بنا نبود اعتصابی صورت گیرد. اما به دلایل دیگر از نخستین ماه‌های سال اعتصاباتی صورت گرفت و به طور کلی اوضاع متشنج بود. تا ماه آوریل حدود ۳۰ هزار کارگر به خواسته‌های خود در مورد ۸ ساعت کار عادی روزانه دست یافته بودند اما به طور کلی کارفرمایان از مذاکره با سندیکاها اجتناب می‌ورزیدند زیرا مذاکره را به معنی به رسمیت شناختن آن‌ها می‌دانستند. به هر صورت در روز سوم ماه مه یعنی با به سرآمدن فرصتی که برای کارفرمایان تعیین شده بود، در سراسر ایالات متحده پنج هزار اعتصاب با شرکت ۳۵۰۰۰۰ کارگر آغاز شد. البته با توجه به این که تعداد زحمت‌کشان ایالات متحده به ۱۵۰۰۰۰۰۰ نفر می‌رسید، این رقم اندک بود. اما ترس از ادامه‌ی جنبش و پیوستن تعداد بیش‌تری از زحمت‌کشان به آن موجب شد که حکومت به سیاست همیشگی خود یعنی اخلال‌گری دست بزند. در روز اول ماه مه پلیس به‌سوی تظاهرکنندگان در «میل‌واکی Milwaukee» آتش گشود و ۹ نفر کشته شدند. در روز سوم ماه مه «پلیس خصوصی» در شیکاگو به سوی اعتصاب‌کنندگان تیراندازی کرد و شش نفر به قتل رسیدند.

لازم به تذکر است که این تیراندازی در مقابل کارخانه‌ی «مک‌کورمیک Mac Cormick » صورت گرفت که در آن اعتصاب از ماه فوریه آغاز شده بود و با مسأله‌ی ۸ ساعت کار و جنبش ماه مه هیچ‌گونه ارتباطی نداشت. گروه‌های آنارشیستی به دام این اخلا‌گری افتادند و اعلامیه‌هایی برای تظاهرات در فردای آن روز پخش کردند. در این اعلامیه‌ها از کارگران خواسته شده بود که در این تظاهرات مسلح شرکت کنند. فردای آن روز تظاهرات به آرامی انجام شد و کسی مسلح نبود.

در پایان میتینگ پلیس به تظاهرکنندگان حمله کرد و در این هنگام بمبی منفجر شد که براثر آن دو پاسبان به قتل رسیدند و شش پاسبان دیگر مجروح گردیدند که بعداً در بیمارستان درگذشتند. پلیس به سوی تظاهرکنندگان آتش گشود و تعدادی از آن‌ها کشته شدند. این واقعه سرآغاز سرکوب بود. در سراسر ایالات متحده، دولت اقدام به دستگیری فعالین محافل آنارشیستی، سوسیالیستی و سندیکایی (حتی معتدل‌ترین آن‌ها) نمود.

رژیم حاکم می‌کوشید اذهان عمومی را نسبت به اعتصابیون مشوّب ساخته و وانمود کند که آن‌ها انگیزه‌های جنایت‌کارانه دارند. آمریکای آزاد در معرض خطر بود. بدیهی است که در این شرایط ادامه‌ی اعتصاب دشوار گردید و در بسیاری موارد کارگران ناچار شدند از ادامه‌ی مبارزه دست بکشند. در برخی موارد و به‌ویژه در شیکاگو کارفرمایان برای انتقام گرفتن از جنبش، تمامی کارگران خود را اخراج کردند و کارگران جدید استخدام نمودند. با بی‌کاری شدیدی که حکم‌فرما بود و هم‌چنین به علت ورود مهاجرین جدید در جستجوی کار، تعویض کارگران آسان بود.

جنبش ماه مه به علت سوء‌قصدی که در شیکاگو صورت گرفت با شکست مواجه شد و زحمت‌کشان به خواسته‌های خود دست نیافتند. اما از سوی دیگر چون دولت این واقعه را یک توطئه قلمداد کرده بود در پی کسانی بود که آن‌ها را به عنوان عاملان توطئه معرفی کند. شب بعد از واقعه مأموران انتظامی به دفتر یک روزنامه‌ی آنارشیستی ریختند و ۸ نفر را دستگیر نمودند. محاکمه این عده از ۱۶ ماه مه آغاز شد و تا ۲۰ اوت ادامه یافت. بدون این‌که جرم این عده به ثبوت برسد، هیئت منصفه همگی آن‌ها را به اعدام محکوم کرد.

این حکم غیرمنصفانه موجب شد که حتی سندیکاها نیز که می‌کوشیدند حساب خود را از آنارشیست‌ها جدا نگاه دارند، نتوانستند سکوت کنند و «شوالیه‌های کار» در کنگره‌ی خود در شهر «ریچموند Richmond » به این حکم اعتراض کردند. حتی در کشورهایی نیز نسبت به این رأی غیر منصفانه اعتراض شد. بالاخره حکم اعدام سه نفر از آن‌ها لغو گردید، یکی از آن‌ها در زندان خودکشی کرد و چهار نفر بقیه در ۱۱ نوامبر ۱۸۸۷ در زندان شیکاگو اعدام شدند. شش هزار نفر از اهالی شیکاگو، علی‌رغم حضور پلیس در مراسم تشییع پیکر آن‌ها شرکت کردند.

۶ سال بعد فرماندار جدید «ایلینویز Illinois » پس از بررسی اسناد و مدارک این محاکمه احکام مزبور را لغو کرد و سه نفر باقی‌مانده را از زندان آزاد ساخت. بدین ترتیب جریان حقیقی این محاکمه فرمایشی روشن شد و قضات و شاهدان دورغین آن رسوا گشتند.

در سال ۱۸۸۸ «فدراسیون آمریکایی کار» که جای‌گزین «فدراسیون سندیکاهای صنعتی و تجارتی» شده بود تصمیم گرفت مبارزه برای دستیابی به ۸ ساعت کار عادی روزانه را از سر گیرد. اما این بار رهبری فدراسیون با اعتصاب عمومی مخالف بود و پیشنهاد کرد که هر سال یکی از فدراسیون‌ها دست به اعتصاب بزند. برای اول ماه مه ۱۸۹۰ قرار شد که فدراسیون نیرومند درودگران اعتصاب کند و این اعتصاب تا دستیابی به ۸ ساعت کار ادامه یابد. اما تصمیم کنگره پاریس در سال ۱۸۸۹ راجع به تظاهرات بین‌المللی اول ماه مه، برنامه‌های این فدراسیون را به‌هم ریخت زیرا رهبری آن می‌کوشید سندیکاهای آمریکایی را از جنبش سوسیالیستی جدا نگاه‌دارد. به همین علت با وجود موفقیت درودگران در سال ۱۸۹۰ و دستیابی به ۸ ساعت کار، «فدراسیون آمریکایی کار» تجدید اعتصاب در اول ماه مه سال بعد را لغو کرد و با روش‌های دیگری مبارزه برای ۸ ساعت کار عادی روزانه را ادامه داد.

این شرح مختصری بود از مبارزات سندیکاهای آمریکایی در رابطه با کاهش ساعت کار و هم‌چنین شرح واقعه‌ی شیکاگو. همان‌طور که گفته شد، در این جنبش، روز اول ماه مه ۱۸۸۶ که به‌صورت تظاهرات باشکوهی تجلی می‌کرد، مبداء یک حرکت بود.

حال ببینیم چگونه این روز به عنوان روز همبستگی زحمت‌کشان سراسر جهان تعیین شد.

قبلاً توضیح این مسأله لازم است که از سال ۱۸۸۰ به بعد در کنگره‌های سوسیالیستی کم‌کم این فکر نضج می‌گرفت که کارگران باید خاطرات مشترک خود با بورژوازی را که به دوره‌ی مبارزه مشترک علیه رژیم فئودالی مربوط می‌شد کنار بگذارند و جشن‌های خاص خود را داشته باشند. این فکر نقش موثری در تصمیم کنگره پاریس در باره‌ی تعیین یک روز ویژه زحمت‌کشان، داشته است.

قبل از این‌که به شرح کنگره تاریخی پاریس بپردازیم ضرورت دارد به کنگره لندن که در سال ۱۸۸۸ تشکیل شد نیز اشاره بکنیم زیرا طی این کنگره بود که هیئت نمایندگی بلژیک قطعنامه‌ای پیشنهاد کرد که در آن برای نخستین‌بار فکر برگزاری یک تظاهرات بین‌المللی در اولین یک‌شنبه ماه مه پیش کشیده شد.

خسرو باقری

سرچشمه: پیدایش اول ماه مه، بنگاه انتشاراتی کورتی، ترجمه: به. کاوه، انتشارات ابوریحان ۱۳۶۰

[۱] Westphalie

[۲] Nouvele caldonie


شما در حال مطالعه صفحه 1 از یک مقاله 2 صفحه ای هستید. لطفا صفحات دیگر این مقاله را نیز مطالعه فرمایید.