جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا

انشا درباره گذر از رودخانه 3 انشا درمورد گذر از رودخانه


انشا درباره گذر از رودخانه 3 انشا درمورد گذر از رودخانه

انشا درباره گذر از رودخانه رودخانه ها یکی از زیبایی های طبیعت هستند که با وجود اینکه خیلی زیبا و خوش صدا و مسحورکننده اند, اما به همان میزان می توانند خشمگین و خطرناک باشند در ادامه 3 انشا درباره گذر از رودخانه را با می خوانیم

انشا شماره یک

در فیلم ها که آدم نگاه می کند ، می بیند همه ی قهرمان ها بدون اینکه پایشان بلغزد، از رودخانه های عریض به راحتی عبور می کنند و با نگاهی آمیخته از غرور و بی تفاوتی به آنطرف رودخانه می رسند.

سال پیش نزدیک عید بود که ما به طالقان رفتیم، پدرم گفت رودخانه ای در این نزدیکی هست که خیلی زیباست. می توانیم برویم آنجا و ناهار را همانجا در کنار طبیعت بخوریم. به راه افتادیم و بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی به آن رودخانه رسیدیم.

نشستیم و زیراندازمان را پهن کردیم. مادرم مشغول آماده کردن وسایل ناهار بود و جوجه ها را به سیخ می کشید.

پدرم هم در حال جمع کردن چوب های خشک برای غال کباب بود. من هم داشتم به او کمک می کردم.

یکدفعه چشمم به آنطرف رودخانه افتاد و دیدم که چند تکه چوب بزرگ خشک آنجا افتاده ، برای اینکه به پدرم نشان دهم که می توانم خیلی کمکش کنم، بدونن اینکه به او بگویم تصمیم گرفتم که به آنطرف رودخانه بروم.

در ذهنم مرور کردم و دیدم این رودخانه عرضش خیلی کمتر از آنهایی ست که قهرمانها از آن رد می شوند.

با خودم گفتم مثل آب خوردن است، سریع می روم و چوب ها را با خودم می آورم. اما تا قدم اول را داخل رودخانه گذاشتم، دیدم به سرعت دارد مرا با خودش می کشد. به زمین افتادم و دستم محکم به یک سنگ بزرگ خورد. آب پر فشار رودخانه داشت مرا به شدت با خودش می کشید، که پدرم سریع به سمت من دوید و دستم را گرفت و مرا از آب بیرون کشید.

خلاصه مثل موش آب کشیده شده بودم و دستم هم با اینکه نشکسته بود اما درد زیادی داشت. آن روز فهمیدم که فیلم ها صحنه های غیر واقعی هم زیاد دارند و نباید همینطوری از از رودخانه رد شد...

انشا شماره دو

سنگ داشت به بخت و اقبالش فکر می کرد.

آخر یک سنگ کوچک، وسط رود خانه ای خشک. این چه اقبالی است که من دارم؛ از این همه سنگ در زمین من باید اینجا باشم؛ آخر چرا؟!؟ چرا باید وسط این برهوت گرم و بی آب تنها باشم.

آنقدر سنگ کوچک بود که جریان یک رود کوچک آن را حرکت می­داد.

صبح شده بود ولی هنوز آفتاب به من نرسیده بود، انگار داشتم به سمت یک گلوله­ی گلی می­رفتم، کمی دقت کردم؛ نه انگار اون داشت به سمت من می اومد. یک سوسک سیاه داشت با پاهای عقبش گلوله رو قل می­داد، جلو اومد تا از روم رد شد. وقتی ازم عبور کرد فهمیدم بهش چسبیده بودم، دنیا داشت دور سرم می­چرخید، هر از چند گاهی پای سوسک به سرم می­خورد. مسیرمان مسیر رود خشک شده بود، حس کردم صدای آب رو میشنوم؛ صدای شرشرش را؛ هنوز آب به ما نرسیده بود، موضوع را با سوسک در میان گذاشتم.

وقتی از موضوع مطلع شد گلوله را ول کرد و رفت. چند ثانیه ای نشد که آب به ما رسید و آن را متلاشی کرد . من در کنار رودخانه به گل نشسته بودم می ترسیدم بعد از تمام شدن آب باز هم در این برهوت بمانم.

خیلی خوشحال شدم انگار قطره ای به کمکم آمده بود، او مرا هل داد تا به آب افتادم ما چند روز در راه بودیم تا به برکه پایین دشت برسیم، در مسیر من شاهد معجزات آب بودم؛ آب در زمین نفوذ می­کرد و جوانه ها می­روییدند، جوانه هایی که تغذیه جانوران دیگر می­شدند؛ کمی جلوتر گله ای از حیوانات به سمت رود حمله ور شدند تا آب بخورند.

و چیزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم، صدای برخورد آب به سنگ های بزرگ، صدایی بسیار زیبا، صدایی که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

انشا شماره سه

خورشید تازه سلام کرده است می شنوی؟

صدای گوش نوازی شنیده می شود جلوتر که می رویم صدا بلندتر و واضع تر می شود این نغمه آب است،سرود طراوت،پاکی،لطافت،آرامش و…

آب چشمه از دل کوه می جوشد و به سختی سنگ های ریز و درشت را کنار می زند و روشنی را که میبیند روی زمین سینه پهن می کند گویا سفری درشت است.

قطرات آب که به هم پیوسته و دست به دست هم داده اند از میان کوها و دل تپه ها می آید و خبر سلامتی آن ها را به جنگل و درختان حاشیه ی رود می رساند.

گاهی نسیمی می وزد و دست نوازشگرش خنکی دلچسبی را روزانه ی گونه هایمان می کند.برای ما که در شهر زندگی می کنیم،رودخانه ی یاد آور شادی،تفریح،هوای پاک و… است راستی این همه اب کجا می روند؟

مردم روستاها و آبادی ها و شهرهای کنار رود برای آبیاری مزارع درختان میوه از رود آب بر می دارند کمی پایین تر سدی بزرگ ساخته اند واز حرکت و گردش آب،برق و روشنایی می گیرند تا چرخ صنایع بگردد.

آب ها بعد از سفری طولانی و عبور از کوها و جنگل ها و دشت های فراخ،دست خود را به هم می دهند و رودخانه های زیبا دریای مواج را در آغوش می کشد،چونان فرزندی که مادر خود را در آغوش می کشد.

آبی که در رودخانه جاریست هنگام پیمودن مسیر طولانی در اطراف خود به حیوانات،گیاهان و انسان ها حیات و زندگی شادی می بخشد و سرانجام در ساحل دریا به خوابی آرام فرو می رود و دیگر شب است و هنگام خواب