شنبه, ۱۱ اسفند, ۱۴۰۳ / 1 March, 2025
مجله ویستا

اجازه ازدواج


اجازه ازدواج

یکی از خاطرات تلخ من که خوشبختانه پایان خوبی داشت به حدود
دو سال قبل باز می‌گردد. زمانی که در یک دفترخانه ثبت ازدواج و طلاق کار می‌کردم. اوایل سال ۸۶ بود، پیرزنی با چشم‌هایی گریان …

یکی از خاطرات تلخ من که خوشبختانه پایان خوبی داشت به حدود

دو سال قبل باز می‌گردد. زمانی که در یک دفترخانه ثبت ازدواج و طلاق کار می‌کردم. اوایل سال ۸۶ بود، پیرزنی با چشم‌هایی گریان به دفترخانه ما مراجعه کرد. بعد از چند سؤال و جواب کوتاه متوجه شد تنها دخترش بدون رضایت او با پسر جوانی ازدواج کرده است. ماجرای ازدواج دختر پیرزن از این قرار بود که یکی از روزها که اتفاقاً خیلی زود در دفتر را باز کرده بودیم، دختر و پسر جوانی برای جاری شدن خطبه به دفترخانه مراجعه کرده بودند، دختر که یکی از اهالی شهرستان بود همراه نامزدش برای طی کردن مراحل قانونی عقد آمده بودند. پدر دختر جوان از دنیا رفته بود و طبق قانون ازدواج همراه داشتن گواهی فوت پدر و حضور پنج شاهد از آشنایان برای دختری که در سنین بالای هجده سال قرار دارد، کافی است. ما هم که از مخالفت مادرش اطلاعی نداشتیم، طبق قانون آنها را برای انجام آزمایش‌های تعیین شده روانه کردیم تا دوباره با مدارک لازم بر گردند. روز عقد دختر و نامزدش به همراه پنج شاهد به دفترخانه آمدند. از آن جایی که تمام مدارک کافی بود ما هم صیغه عقد را جاری کردیم. هنوز چند ساعتی بیشتر نگذشته بود که پیرزنی با چشمان گریان سراغ دخترش را از ما گرفت. تازه متوجه شدیم که ماجرا از چه قرار است. پیرزن که ناراحتی قلبی داشت نقش زمین شد. با کمک همسایه‌ها پیرزن را به بیمارستان منتقل کردیم. خوشبختانه پیرزن از سکته قلبی جان سالم به‌در برد. با این که از لحاظ قانونی ایرادی به‌کار ما وارد نبود ولی احساس بدی در مورد این ماجرا داشتم تا این‌که از یکی از آشنایان شنیدم که ماجرا به خوبی و خوشی پایان یافته است.

عزیزالله رحیمی‌زاده- ۳۰‌ساله ازدهدشت