شنبه, ۱۱ اسفند, ۱۴۰۳ / 1 March, 2025
مجله ویستا

من منتظر جوابت هستم بابایی ...


من منتظر جوابت هستم بابایی ...

نمی دونم چرا شما مامان باباها، همه اش یه کاری می‌کنید که ما بچه‌ها یه عالم سوال بیاد تو کله مون. البته خانوم معلممون به من میگه: سعید ناف تورو از سوال بریدن. منم گفتم: خانوم مگه …

نمی دونم چرا شما مامان باباها، همه اش یه کاری می‌کنید که ما بچه‌ها یه عالم سوال بیاد تو کله مون. البته خانوم معلممون به من میگه: سعید ناف تورو از سوال بریدن. منم گفتم: خانوم مگه ناف رو می‌برن؟ تازه مگه سوال می‌تونه چیزی را ببره؟ خندید ویه نگاه به آسمون کرد و گفت: اُ اُ اُف سعید! فکر کنم منظورش این بود که دو دقیقه دست از سر من بردار! مث شما که هر وقت نمی تونی جواب سوالامو بدی همین حرفو می‌زنی! اما خوب من الان دوباره دچار همون تناقض شدم (ض رو یادگرفتم ض مثل مریض، رضا، مثل رمضان) شما همیشه میگی دروغگو رومیبرن جهنم، درغگو رو خدا دوست نداره، چشمای دروغگو وقت دروغ گفتن تکون می‌خوره واسه همسن هم نباید دروغ بگی اما هم خودت دروغ گفتی هم بابا. دیشب عمو کریمی- دوست بابا- زنگ زد و وقتی تو گوشی را برداشتی و بابا فهمید عمو کریمی، یواشکی بهت گفت بگو نیست! من گفتم اِاِ بابایی، چشات تکون می‌خوره، می‌فهمه! تازه، می‌ری جهنم‌ها!!؟ بابایی هم گفت یه بار اشکال نداره اما من دیدم که اون چند بار دروغ گفته، مثلا همین چند روز پیش خواب مونده بود. به همکارش زنگ زد و گفت من تو ترافیک موندم ۱ ساعت دیگه می‌رسم! یاهمین خود شما... وقتی خواستن برای کلاس اول بهم واکسن بزنن، گفتی درد نداره، اصلا درد نداره اما اونقدر درد داشت که مجبور شدی برای ساکت کردنم، ۲ تا بستنی بخری. راستش نصف گریه من واسه این بود که تو راستش رو به من نگفتی.

حالا بگو ببینم مامان خانوم خدا فقط بچه‌هایی که دروغ می‌گن رو می‌بره جهنم؟

فقط چشای بچه‌ها وقت دروغ گفتن تکون می‌خوره؟

آدم می‌تونه یه بار دروغ بگه و دیگه نگه؟

فعلا همین چند تا سوال منو جواب بده تا بعد... فقط راستشو بگی‌ها!

سلام آقای پدر

یه سوال دارم:

چرا شما بعضی وقتا به من می‌گی ای فسقلی پدر سوخته! اما من که می‌گم: علی، یه فسقلی پدر سوخته است، چشم غره می‌ری و با هم دیگه دعوتم می‌کنید؟ یا مثل چند شب پیش که توی ماشین نشسته بودیم ومی رفتیم خونه عمو مهدی، اون آقاهه پشت سرت بوق می‌زد و عصبانیت کرده بود تو گفتی: مردیکه احمق چرا الکی بوق می‌زنی. چندتا خیابون اونطرف‌تر که یه موتورسوار یک دفعه پیچید جلوت، منم عصبانی شدن و گفتم: عجب مردیکه احمقی‌ها!! تو هم سرم داد کشیدی که دیگه نبینم از این حرف‌های بی‌ادبی بزنی...

بابایی، من نمی فهمم چرا شما می‌تونی بگی مردیکه احمق، پدر سوخته و... اما من نمی‌تونم؟! چون هنوز ۷ سال و ۸ ماههمه و بزرگ نشدم؟

اگه این جوریِ، من آرزومه بزرگ بشم تا بتونم مث شما از این حرف‌ها بزنم! ( می‌دونم از این آرزوم ناراحت و عصبانی می‌شی اما نمی دونم چرا هر چی میاد تو فکرم، می‌گم!)

مادرجون همیشه میگه: حرف راستو از بچه بشنو. فکر کنم واسه همین می‌گه چون علی هم مثل من هرچی میاد توکله اش، می‌گه!

به هر حال من منتظر جوابت هستم بابایی...