شنبه, ۳۰ تیر, ۱۴۰۳ / 20 July, 2024
مجله ویستا

در حال و هوای عاشقی


در حال و هوای عاشقی

فیلم در حال و هوای عاشقی به درستی فقط در حال و هوای عاشقی می گذرد. فیلم راوی شرقی مفهوم آشنایی است به نام عشق. نگاه زیباشناسانه آن به رنگ در قالب رنگ ها و طرح های متنوع پارچه یی که …

فیلم در حال و هوای عاشقی به درستی فقط در حال و هوای عاشقی می گذرد. فیلم راوی شرقی مفهوم آشنایی است به نام عشق. نگاه زیباشناسانه آن به رنگ در قالب رنگ ها و طرح های متنوع پارچه یی که به تن مگی دوخته شده است، انجام گرفته و نماهای نزدیک دوربین که تناسب این آدم های کوتاه قد را با شکوه جلوه می دهد، فیلم را زیبا ساخته.

داستان براساس تقاطع زندگی دو زوج (خانم و آقای چاو، خانم و آقای چان) شکل می گیرد که به طور تصادفی همسایه می شوند. همسر مگی آقای چان همیشه در سفر است و همسر چاو تا دیروقت کار می کند. دوربین تنها در چند سکانس کوتاه همسران این دو را از پشت سر نشان می دهد.

معرفی مگی با پرسیدن نامش توسط صاحبخانه آغاز می شود. وی خود را به نام شوهرش آقای چان معرفی می کند. این معرفی در سکانس های دیگر فیلم نیز به همین ترتیب تکرار می شود.

از سوی دیگر تاکید زن صاحبخانه بر مودب بودن آقای چاو سرآغاز نمایش شخصیت اجتماعی وی در این فیلم است. فیلم به محل کار این دو سرک می کشد؛ جایی که مگی به پنهان کردن رابطه رئیس و محبوبش در مقابل همسر وی می پردازد. آقای چاو نیز در موقعیت تقریباً مشابهی در برابر همسایه کچل دائم الخمرش قرار دارد. خطوط عمودی، افقی تیره پارچه لباس مگی زمانی که به قول زن همسایه انگار طوری لباس پوشیده که می خواهد برود ماکارونی بخرد، نشان از تسلط سنت و عقاید جامعه بر این زن دارد.

لباس های گلدار، با رنگ های شاد و زنده شان تنها محدود به زمان هایی است که یا در انتظار دیدار شوهرش است یا در خفا با محبوبش به سر می برد.

جالب اینجاست که هیچ تغییری در مدل لباس وی مشاهده نمی کنیم همان طور که در نهایت در کل فیلم ثبات شخصیت وی را نیز شاهد هستیم. این محدودیت و خفقان در تمام نماهای فیلم با مدیوم شات ها و کلوزآپ های دوربین، کوچه های تنگ و باریک بر فضا تسلط دارد. محدودیت های اجتماعی چنان بر این داستان عاشقانه سایه افکنده است که حتی در خفا نیز آزادی و جسارت را از ایشان سلب کرده. عشقی که درباره آزادی و رهایی اش داستان سرایی شده را در این فضاهای بسته و در سایه این حجب و حیای خفقان آور نمی یابیم حتی زمانی که دوربین دزدانه به خلوت شان سرک می کشد.مثل این است که کارگردان به عمد تمامی عشق آزادی را که انتظار دیدنش را می کشیم از درون فیلم حذف کرده.

این حذف ها به اندازه یی ماهرانه انجام شده است که می توان تمامی آنچه باید باشد و نیست را در ذهن به تصویر کشید. همراه می شویم با موسیقی فوق العاده فیلم که مانند یک نریشن بذله گو ما را از این رازها آگاه می کند، هر بار درون این شخصیت های پنهانکار را لو می دهد.در سکانس های دور کند فیلم هر چقدر زن آرام تر حرکت می کند و هر چه نگاهش بی تفاوت تر به نظر می رسد، موسیقی با صدای بلندتری فریاد می زند که آها دیدید، فهمیدم خبری شده، اینجا پای عشقی در میان است. در آخرین تکرار این والس دوست داشتنی در انتهای فیلم با واژه کیساس کیساس بازی طنزی را با مرد آغاز می کند تا این اندازه که به نظر می رسد خواننده در حال خندیدن است. به همراه لبخندی که مرد بر چهره دارد به تلخی بر این حال و هوای از دست رفته افسوس می خورد. در صحنه های دور کند، موسیقی بر تصویر رجحان می یابد، حتی می توان چشم بسته هرچه را که از عشق درون مان احساس می کنیم به خاطر بیاوریم.

فیلم با داستان غیرپیچیده یی که در اختیار تماشاچی می گذارد، هر چند شیوه بیان و پرداخت آن به هیچ وجه ابتدایی و به دور از هنرمندی نیست، این فرصت را به مخاطب به خصوص نوع شرقی آن می دهد تا به درون یافته های خود نظری بیفکند؛به زمان های ازدست رفته و حماقت تحمیل شده اجتماعی اش لبخند تلخی بزند یا همراه قهرمانان فیلم به لحظاتی که شخصیت های بد فیلم همان هایی که می خواستند شبیه شان نشوند، به خوبی می گذرانند، حسرت ببرد،شخصیت هایی که هیچ گاه در فیلم دیده نمی شوند اما بدهای خوبی به نظر می رسند. مرد به مرور به دریافت این واقعیت نائل می شود که این فکر که نباید مثل آنها بشویم، اشتباه بوده و عشق خود را ابراز می کند. اما با وجود سرسختی مگی این عشق درون سوراخ کوچکی در دیوار سنگی کهن جامعه دفن می شود. فصل بندی فیلم که در ابتدای هر فصل با جمله یی آغاز می شود با نزدیک شدن به انتهای فیلم ناامیدانه تر به نظر می رسد. در فیلم غرق در مکاشفه عشق می شویم. آن را نمی یابیم. تنها در حال و هوای آن سیر می کنیم.

نصرالله اسلام پور