چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
ژان پل سارتر و خشونت

مادر روزگار در سال ۱۹۰۵ چهار روشنفکر و فیلسوف برای فرانسه به دنیا میآورد: پل نیزان، امانوئل مونیه، ژان- پل سارتر و ریمون آرون. ۲۳ سال بعد (۱۹۲۸) هر چهارتن از دانشسرای عالی در رشتهی فلسفه فارغالتحصیل میشوند و در امتحان «آگرگاسیون» (آزمونی برای کسب صلاحیت در تدریس) شرکت میکنند. آرون اول و مونیه دوم میشود. سارتر مردود میشود، اما سال بعد (۱۹۲۹) اول میشود و در مرتبهی دوم، که بهزور میشود گفت دوم، چون هیئت ممتحنه بهدشواری توانستند اول و دوم را معلوم کنند، دختری قرار میگیرد به نام سیمون دو بوار که ۳ سال از سارتر کوچکتر است. این دختر پس از آن دوست و مصاحب تمام عمر سارتر میشود. دو تن از این چهار تن نیمهی دوم قرن را ندیدند: پل نیزان در ۱۹۴۰ با ترکش نخستین گلولههای توپها در جنگ جهانی دوم کشته میشود؛ مونیه در سال ۱۹۵۰ دیده از جهان فرو میبندد و سارتر در سال ۱۹۸۰ میمیرد و آرون در سال ۱۹۸۳.
کمتر فیلسوفی همچون سارتر این اقبال را داشته است که در عمر خود شاهد شهرت و نفوذ اندیشهاش باشد. اما سارتر با همهی فلاسفهای که تاکنون بودهاند متفاوت است. سارتر تنها کتابهایی دانشگاهی در بحث از «تعالی من ِ من» (۱۹۳۶) و «تخیل» (۱۹۳۶) و «طرح نظریهای دربارهی عواطف» (۱۹۳۹) و «مخیلات» (۱۹۴۰) و «هستی و نیستی» (۱۹۴۳) یا «نقد عقل دیالکتیکی» (ج اول، ۱۹۶۰؛ ج ۲، ۱۹۸۵) نمینوشت. او داستاننویس، رماننویس، نمایشنامهنویس، روزنامهنگار، فیلمنامهنویس، نظریهپرداز و ناقد ادبی و فعال سیاسی نیز بود. همهی اینها شاید نشان دهد که چرا سارتر در دهههای ۵۰ و ۶۰ مشهورترین و پرنفوذترین روشنفکر و فیلسوف، بهویژه در کشورهای در حال توسعه و جهان سوم، بود و هر کجا که حاضر بود تقریباً همان شور و ازدحامی را پدید میآورد که ستارگان پاپ، خوانندگان و هنرپیشهها، و ورزشکاران مشهور به وجود میآوردند.
بنابراین، در بحث از روشنفکر و فیلسوفی که کار و اندیشه و نفوذش چنین دایرهی وسیعی دارد بهتر آن است که هربار اهتمام خود را به بحث از مفهومی واحد در کار و اندیشهی او معطوف کنیم. من برای بحث امروز مفهوم «خشونت» را در اندیشهی سارتر انتخاب کردهام و گمان میکنم که این مفهوم با توجه به اینکه همچنان مسأله زمان ماست یکی از بحثانگیزترین مفاهیمی است که سارتر هم شجاعانه با آن رو به رو شده است و هم ناموفق از بحث آن بیرون آمده است، چرا که او از قضا اصل را به گونهای بر پذیرش خشونت گذاشته است.
● سرچشمههای خشونت در زندگی سارتر
خشونت و نفرت در آثار سارتر جای ویژهای دارد تا جایی که نویسندگانی همچون هانا آرنت و ریمون آرون زبان به نکوهش او گشودهاند و سخنان او را دربارهی خشونت غیرمسؤولانه دانستهاند. ریمون آرون، دوست دیرین و یار دبستانی سارتر، گفته است که برخی از آثار او دربارهی خشونت را باید در ردهی آثار متمایل به فاشیسم جا داد. برخی خوانندگان نیز فضای داستانها و رمانها و نمایشنامههای او را بدبینانه و یأسآور و مشوق خودکشی یافتهاند. بنابراین، شاید خوانندهی آثار سارتر حق داشته باشد که از خود بپرسد چرا در نوشتههای او چنین خصومت و نفرتی روابط انسانها را در بر گرفته است. آیا او در کودکی خشونت بسیاری دیده است که روابط انسانی را بدین گونه خشن ارزیابی میکند؟
سارتر دوساله بود که پدرش درگذشت، اما تا یازدهسالگی که مادرش دوباره ازدواج کرد، هیچ پدر یا برادر یا خواهری نداشت که بخواهد بر سر «تصاحب آغوش مادرش» با او رقابت کند و همان طور که خودش گفته است مادرش «مال خودش» بود. علاوه بر محبت مادر، او از محبت پدربزرگ و مادربزرگ و دایهی آلمانیاش نیز برخوردار بود. اما سارتر، به هر حال، یتیم بود و آسیب دیدن یکی از چشمهایش در کودکی و ظاهر نسبتآً ناخوشایندی که داشت شاید به او درکی از خصومت و نفرت در زندگی بشری بخشید که بعدها وقایع جهان خارج نیز بر آن مُهر تأیید زد. سارتر به دلیل ازدواج مجدد مادرش بهناگزیر بخشی از زندگی خود را در شهرستانهای فرانسه گذراند و «ملال» زندگی شهرستانی را با تمام وجودش احساس کرد، اما «شهرستان» برای سارتر فقط «ملال» نبود، او برای «نوشتن» نیز وقت بسیار داشت و این کاری بود که از کودکی بسیار دوست داشت و برای آن تمرین کرده بود.
سارتر، چنانکه خود گفته است، پیش از جنگ، هیچ خط ارتباطی میان خودش و جامعه نمیدید. وقتی در سال ۱۹۲۸ از دانشسرای عالی قدم بیرون گذاشت برای خودش نظریهای طرح کرد که بر مبنای آن او «انسانی تنها» بود که حق داشت بهواسطهی استقلال اندیشهاش با جامعه به مخالفت برخیزد. او بر این گمان بود که هیچ چیز به جامعه بدهکار نیست و جامعه هیج قدرتی بر او ندارد. او آزاد است. از همین رو، سارتر میگوید که «من در تمام دوران پیش از جنگ هیچ عقیدهی سیاسی نداشتم و البته در انتخابات نیز شرکت نمیکردم» (میشل وینوک، قرن روشنفکران، ترجمهی مهدی سمسار، ص ۶۰۷). اما البته او نیز مانند همهی مردم «دلش با چپ» بود. دوستان دیگر سارتر، پل نیزان و ریمون آرون، زودتر از او به بلوغ سیاسی رسیدند. اما سارتر شعار زندگی خودش را این قرار داده بود که اول بنویسد و بعد در کنار آن زندگی خوب و سعادتمندانهای نیز داشته باشد. البته زندگی سعادتمندانه، برای سارتر، زندگی بورژواها نبود. چرا که علیه همین بورژوازی بود که او رمان «تهوع» (۱۹۳۸) و داستان کوتاه «دیوار» (۱۹۳۸) را نوشته بود. قهرمانان سارتر در این دوره همچون خودش تنهایند و رفتاری کم و بیش آنارشیستی و لذتطلب و صلحجو دارند.
اما همینکه در سال ۱۹۳۹ برگ احضار به خدمت سربازی را به دست سارتر میدهند، «جامعه» ناگهان وارد مغز سارتر میشود. سارتر به جبهه میرود و در خط «ماژینو» دورهی «جنگ قلابی» را میگذراند و نوشتن «سن عقل» نخستین جلد از سهگانهی «راههای افتخار» (شامل سه رمان «سن عقل»، «تعلیق» و «دلمردگی») را در اوقات بیکاری شروع میکند. سارتر در تابستان ۱۹۴۰ به اسارت نیروهای آلمانی درمیآید و یک سالی را در اردوگاه اسرا سپری میکند، اما بعد در مارس ۱۹۴۱ با گواهی پزشکی آزاد میشود. سارتر توانسته بود آلمانیها را متقاعد کند که چشم معیوبش مانع از حفظ تعادل اوست.
سارتر از این پس دیگر نمیتواند «تنها» باشد. او مجبور است که صف خود را انتخاب کند. به فکر مبارزه با اشغالگران میافتد و برای این کار دست به سازماندهی میزند و چون توفیقی در کار مبارزهی عملی نمییابد دست به کار نوشتن نمایشنامهها و مقالات سیاسی میشود. سارتر در اثنای سالهای جنگ نمایشنامههای «مگسها» (۱۹۴۳) و شاهکار فلسفیاش «هستی و نیستی» (۱۹۴۳) و «در بسته» (۱۹۴۴) را منتشر میکند.
● خشونت و دیگری: «مگسها»
«مگسها» روایتی جدید است از «اورستیا»ی آیسخولوس. اورستس پسر آگاممنون به خانه و به سرزمین مادریاش بازمیگردد تا انتقام پدرش را از قاتل او، ایگیستوس، و مادرش، کلیتمنسترا، بگیرد. خدای خدایان ژوپیتر یا زئوس در این کار با او همراه نیست و سعی میکند ایگیستوس را آگاه کند تا در برابر اورستس از خود دفاع کند. ژوپیتر آیین توبهی عمومی را بر شهر حاکم کرده تا مردمان سر به راه و مطیع باشند. اما با این وصف او نمیتواند مانع از کار «اورستس» شود، و او را آزاد میگذارد، چون خودش او را آزاد آفریده است. «اورستس» از آزادی خود و امکان انجام دادن هر عملی بر خلاف میل ژوپیتر آگاه میشود و انتقام خود را میکشد و به کفارهی آن از شهر خارج میشود تا در تنهایی و انزوا روزگار بگذراند.
نمایشنامهی «مگسها» در زمان اشغال فرانسه به دست نازیها و حکومت دستنشاندهی آنان به روی صحنه میرود و بعد از چندشب از صحنه پایین آورده میشود. فرانسویان همدست با اشغالگران فهمیدهاند که «پیام» این نمایشنامه چیست. سارتر در این نمایشنامه مسألهای را طرح میکند که برای او در تمامی آثار و نیز زندگیاش اساسی است: آزادی. اما این آزادی در دو ساحت مابعدطبیعی و اجتماعی باید وجود داشته باشد. ما از جنبه «مابعدطبیعی» آزادیم چون «خدا» ما را آزاد آفریده است و او خود نمیتواند در این جهان مانعی بر سر راه ما باشد. از سوی دیگر، امکان «آزادی» به تحقق «آزادی» یا «آزاد شدن» میانجامد و فرد در این راه با شورش بر جامعه و خدای حاکم بر آن که میتواند هم «اجتماعی» و هم «مابعدطبیعی» باشد به آزادی دست مییابد. تغییری که سارتر در روایت خود نسبت به روایت یونانی این داستان داده بود این بود که خدای «یونانی» و عدالت عالمگیر او را برداشته بود و او را به نحوی مسیحی کرده بود و در طرف نظام حاکم قرار داده بود. بدین ترتیب، در روایت او نظام جبار حاکم و دین حاکم بر جامعه هردو مخالف با آزادی انساناند، و بدین ترتیب شخص شورشی هیچ جایی در جامعه نمییابد. اما فرد به هر حال ناگزیر است که خودش را انتخاب کند و از زمرهی تسلیمشدگان نباشد.
از سوی دیگر، در این دوره، اعضای نهضت مقاومت فرانسه ناگزیر بودند که نه تنها مهاجمان آلمانی را بکشند بلکه هموطنان فرانسوی خود را نیز برخلاف قوانین حکومت وقت و اصول مذهب کاتولیک بکشند. سارتر در اینجا با «ناسازه»ای اخلاقی رو به رو بود: چگونه میشود هم به آیین خدا/جامعه گردن گذاشت و هم به حس اخلاقی خود پایبند بود. سارتر حکومت وقت و مردمان تسلیم به حکم آن را درخور نابودی میبیند و از نظر او هیچ چیز نمیتواند از این فرجام پیشگیری کند یا آن را به تحقق نزدیک سازد، مگر ارادهای انسانی. از آنجا که انسان آزاد و مسؤول اعمال خود آفریده شده است، هرکس باید تاوان عمل خود را پس بدهد.
همان طور که پیشتر گفتیم، سارتر در دههی ۱۹۳٠ در سیاست درگیر نبود، گرچه به گفتهی خودش «مانند همهی مردم دلش با چپ» بود. اما سالهای جنگ وضع را عوض کرد و اشغال و مقاومت مسائلی تازه پیش آورد. سارتر خود را به اصلاح اجتماعی متعهد کرد و متقاعد شد که نویسنده باید در مسائل عصر خود درگیر شود. او مجلهای پرنفوذ با عنوان «عصر جدید» منتشر کرد و در این کار سیمون دو بوار و موریس مرلوپونتی و ریمون آرون نیز او را یاری دادند. او در معرفی شمارهی نخست مجله (اکتبر ۱۹۴۵) اندیشهی ادبیات «متعهد» را مطرح کرد و اصرار ورزید که شکست در پرداختن به مسائل سیاسی مترادف با حمایت از وضع موجود است.
از همین دورهی جنگ است که برای سارتر «تعهد» در ادبیات معنا مییابد. در فردای پایان جنگ نویسندگانی به محاکمه خوانده میشوند که با اشغالگران همکاری کردهاند. چه باید کرد؟ آیا معنای «عدالت» در جایی که پای نویسندگان و روشنفکران در میان باشد میتواند معنایی متفاوت با معنای «عدالت» در جایی دیگر داشته باشد؟ سارتر در همین مجلهی «عصر جدید»ش فوراً به مسئولیتناپذیری نویسندگان میتازد. از نظر او، «هر نوشتهای خواه ناخواه "یک جهت" دارد و نویسنده به هر حال وارد معرکه میشود.
او هر کار که بکند داغی بر پیشانی دارد و در معرض دید دیگران است، و حتی تا دورترین زوایای گوشهنشینیاش هم از قضاوت عمومی در امان نیست. زیرا نویسنده هیچ وسیلهای برای گریز ندارد؛ حتی خاموشی نیز نمیتواند بگزیند. بنابراین، از نظر او، ضروری است که دوران خود را تنگ در آغوش بگیریم و لحظهای از زمان خود غافل نشویم» (میشل وینوک، ص ۶۱۲؛ با تغییراتی در متن ترجمه).
سارتر در ادامه میگوید که «نویسنده همواره موضعی دارد. هر سخن او طنین و انعکاسی دارد و هر سکوتش نیز. به نویسنده رسالتی داده شده است و آن معنا بخشیدن به عصر خود و مشارکت در تغییرات ضروری آن است. حالا دیگر جای بحث از آن نیست که از رماننویس یا فیلسوف خواسته شود تا در کنار دیگر آثارش مقالههای سیاسی نیز بنویسد یا شکایتنامه و اعتراضیه امضا کند. سارتر تأکید میکند که هر نوشتار، حتی "تخیلی"، سودبخش است و هر نوشته تعهدآور. کلمات تپانچههای آمادهی شلیکاند. بنابراین لازم است با دقت نشانهرویم تا به اشتباه کودکی را از پا در نیاوریم» (وینوک، ص ۶۱۳).
سارتر نویسندهی جدلی پرقدرتی است. لحن گزندهی او حتی در نقد آثار و عقاید و اندیشههای دوستانش نیز مشهود است. و در سالهای بعد او با کمتر کسی میتواند دوست بماند و دوستیاش را ادامه دهد. سارتر از آن دست ناقدانی است که با کلمات خود زخم میزنند و میکُشند. چنین است که اندک اندک سارتر به روزنامه نیز قدم میگذارد تا رهبری نسل تازه و جوانی را به دست گیرد که از این پس به دنبال اویند. او در دهههای پنجاه و شصت همچنان به جنگ خود ادامه میدهد و در هرکجا که جنگی است او به دفاع از «طرف ضعیف» در آن جنگ پایبند و مشتاق است.
● خشونت و دیگری: «هستی و نیستی»
سارتر در کتاب دشوار «هستی و نیستی» به روابط انسانی میپردازد. این کتاب شامل چهار بخش و یک نتیجهگیری است. بخش سوم این عنوان را دارد: بودن - برای - دیگران. این بخش ۳ فصل دارد که هریک شامل چند بند است. عنوان فصل اول عبارت است از: وجودِ دیگران؛ مهمترین بند در این فصل به «نگاه» مربوط است. عنوان فصل دوم چنین است: بدن؛ و بند «برای - دیگران» یکی از بندهای آن است. عنوان فصل سوم چنین است: روابط ملموس با دیگران؛ و مشهورترین بند آن به بحث از عشق و زبان و آزارخواهی اختصاص دارد.
سارتر استعداد شگرفی در روانشناسی فلسفی دارد و این بخش از کتاب او شاید یکی از تاریکترین و در عین حال جذابترین و ابتکاریترین بحثهای او را در بر داشته باشد. از نظر سارتر، روابط ما با دیگران روابط دو «سوژه» یا «فاعل» با یکدیگر است. هریک از ما دیگری را «میبیند» و با نگاه خود او را به «شیئی» برای شناخت و تصرف و سلطه تبدیل میکند.
ژان - پل سارتر و خشونت، قسمت اول، سایت خانهی هنرمندان.
ژان - پل سارتر و خشونت، قسمت دوم، سایت خانهی هنرمندان.
روزنامه ایران، یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۴.
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست