دوشنبه, ۲۵ تیر, ۱۴۰۳ / 15 July, 2024
مجله ویستا

یك دست جام باده و یك دست زلف یار


یك دست جام باده و یك دست زلف یار

«اریك امانوئل اشمیت» را باید بزرگ ترین نویسنده داستان نویس, نمایشنامه نویس معاصر فرانسه دانست كه در جهان اینچنین خوش كسب جمعیت كرده است

«اریك امانوئل اشمیت» را باید بزرگ ترین نویسنده (داستان نویس، نمایشنامه نویس) معاصر فرانسه دانست كه در جهان اینچنین خوش كسب جمعیت كرده است. نمی توان اثری از او خواند و مغروق سودای خیال انگیز كلمات او نشد.

این برجسته اراده چرخان كلمات را در كنار نویسنده دیگر فرانسوی «ژپل پرو» باید نویسنده ای دانست تكرار ناپذیر. «موسیو ابراهیم و گل های قرآن» نوشته اوست كه به توسط «علیرضا كوشك جلالی» از داستان به نمایشنامه استحاله یافته تا بر صحنه چهارسو بر اجرا باشد، اشمیت پس از سرگشتگی و جنونش كه در صحرای هوگار سپری شد، در زمران نوشته هایش نطفه ای از جاودانگی پدید آورد كه هر خواننده ای را محظوظ می كند. مثال می آورم از رمان «فرقه خودپسندان» كه در سال ۱۹۹۴ برنده جایزه اولین رمان فرانسه شد.

یا كتاب انجیل پیلات كه داستان مصلوب شدن مسیح است و یكی از پرفروش ترین رمان های جهان «موسیو ابراهیم و گل های قرآن» در كنار دو داستان دیگر یعنی «میدارپا» و «اسكار و بانوی گلی پوش» تحت مجموعه ای با نام «گل های معرفت» قرار دارد كه این هر سه را مفهومی به اسم عرفان و عشق به همدیگر متصل می كند.

هویت مشترك در كنه داستان، برانگیزاننده ترین اشتیاق ها را ممكن می شود. تحریفی كه هر اقناعی را بی پاسخ می گذارد. او در داستان «میلارپا» به عرفان و آیین بودایی پرداخته، در داستان امكارو بانوی گلی پوش به سلك مسیحیت و در موسیو ابراهیم و گل های قرآن به تصوف و بستر ایمانی اسلام و مكارم عرفانی اش داستانی بی بدیل در ذكر علم مشاهده و حال. بی آن كه اصطلاحی باشد و شبه علم. داستانی ساده، اما پرتو كه در مناظره و قال یك مرد مسلمان و یك پسرك یهودی شكل می گیرد، در خیابان آبی محله یهودی نشین، همنشینی، نزدیكی و ایجاد محبت بی آن كه حرفی از مرام و باور باشد یا اغراق و انكار.

محبتی كه مشتق از معرفت است و خاص است. مضمون عرفانی داستان را می توان با پرسه زدن در كوچه های مولانا یافت. همان یك دست كه جام دارد و دستی دیگر كه انباشت زلف یار است و رقص میانه میدان كه آرزوی هر تنابنده جنبده ای است. و هنر «اشمیت» همین است كه به چه خوبی این فوران آتش عشق را از قرآن منش اسلامی در قاعده آدم هایش خودی می كند. «كوشك جلالی» در رهیافتی هم رو با نرمای داستان، نمایشنامه اش را تنظیم كرده است.

در داستان راوی و شارح ماجرا همان پسرك یهودی، موسی است و اینجا هم همان. تقریباً تمام وقایع در متن داستان، اینجا دیالوگ شده، مگر معدودی كه دچار دستخوش در تعویض كلمه گردیده و پاری هم كه بنابر سلیقه ماركت ایرانی بر آن اضافه شده است.

فضای اجرایی كارگردان فضایی مینی مال، اما دینامیك است. او تمام كاراكترهای داستانی را در دو آدم خلاصه كرده كه پیشبرد قصه را به واسطه بازی های تودرتو (بازی در بازی) باعث می شوند بازی هایی تیپیكال كه اگر داستان را خوانده باشیم. نمی توانیم چنین حالاتی را در ذهن بر آن متصور باشیم.

«كوشك جلالی» به تأسی از اصل داستان، نمایش به صحنه كشانده متكی بر روایت و توصیف های داستانی. نمایشی مبنا شده بر فاصله و گزاره های فانتزی كه بعضاً می توان ردپای پرده خوانی خودمان را هم به شكل و طریقی دیگر اما یافت.

آنچه در نظر می آید این كه كوشك جلالی در مقام تنظیم كننده و كارگردان، می توانست پخته و پیرانه تر از این بر جلیس كارگردانی، نزول اجلال كند. متن در امعای خود درگیر و مبین نوعی احساس انسانی خالی از هر عرض و پسوندی محدود كننده است. آن هم با ادبیاتی نه كودكانه و روایتی مجدانه.

در نظر می رسد كه برخی اوقات تلاش كارگردان مبنی بر خنده گیری از تماشاكن خود به شكل تعمدی بر لخته اثر ضربه می زند. البته تمام این ها با عنایت به متن اصلی این طور می نماید. (بگوییم كه موسیو ابراهیم و گل های قرآن، در خود دارای برآیندهای فرحناك و كمیك هست، اما نه به آن شكلی كه جلالی به ما نشان می دهد.)

به هر حال تماشاگر در پایان راضی و خندان سر سالن را ترك می كند و این استقبال یعنی حسن توفیق. بازی ها هم كه بازی هایی خوب و در خور پذیرش است. بازی هایی كه بنا به خواست كارگردان گاه از بن مایه متن فاصله می گیرد و آیرون وارتن به اغراق و غلو می دهد، اما به ذكر تكرار این گفته باز در مقام قیاس اجرا با داستان «موسیو ابراهیم» صحبت می گیرد وگرنه اگر وجود داستان را كنار بگذاریم، بازی هایی است روان و مطبوع و پرقدرت.