سه شنبه, ۲۹ خرداد, ۱۴۰۳ / 18 June, 2024
مجله ویستا

باران آشتی


باران آشتی

مادر از قاب نگاهش به آلبوم عکس خیره شد. دلش می‌خواست به آن سال‌ها بازگردد. سال‌های خوشبختی. تارهای نگاهش به اندوه پیوند خورده بودند و او به گذشته و سال‌های رفته دلخوش داشت.
دخترک …

مادر از قاب نگاهش به آلبوم عکس خیره شد. دلش می‌خواست به آن سال‌ها بازگردد. سال‌های خوشبختی. تارهای نگاهش به اندوه پیوند خورده بودند و او به گذشته و سال‌های رفته دلخوش داشت.

دخترک مثل هر هفته از راه رسید. اما این بار در میان انگشتان کوچکش غنچه کوچک گل را پنهان کرده بود. دخترک گل را به موهای پریشان مادر سپرده. چشمان مادر از قاب خاکستری خاطرات به میهمانی دشت سرسبز مهربانی‌ها پر کشید.

آن روز مادر پس از هفته‌ها، روی قاب دلش لبخند نقاشی کرد و در آن را در برابر آغوش گرم دخترک قرار داد.

باران آشتی از هرم نفس‌های دخترک بر آسمان زندگی‌شان شروع به باریدن گرفت و گلبرگ‌های غنچه، میهمان دست‌های خسته پدر شد.