چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
یادداشتهای ناتمام (1)
شعر
1.1. شعر و شاعری در کجای جهان امروز قرار می گیرد و به چه معناست؟ آیا در این زندگی پیچیده و سراسر آمیخته با فناوری مدرن هنوز نیازی به شعر احساس می شود؟ هر چه هم که بنویسیم، داوریها و نظرات گذشتگان بی تردید همچنان از اهمیت برخوردارند. روزگاری «کارل مارکس» که سراسر زندگی پربارش را وقف به ثمر رساندن اثری بی همتا به نام «سرمایه» کرده بود و در دوره های پایانی زندگی اش به تدریج به اهمیت فرهنگ پی می برد و به آن توجه نیز می داد با حیرت از خود پرسید چگونه است که ما هنوز از آثار یونان باستان لذت می بریم و به مطالعه ی آنها دل می بندیم؟ پاسخی صریح نداشت و این ابهام را همچنان برای پسینیان خود برجا گذاشت.
«پرسی بیش شلی» (Percy Bysshe Shelly)، 1792-1822، شاعر بزرگ انگلیس در رساله ای به نام «در دفاع از شاعری» (A Defence of Poetry) بر این باور است که بی شعر کلاسیک برپایی جامعه ای اخلاقی قابل تصور نیست. ممکن است بتوان بدون آثار برخی از فیلسوفان روزگار را سپری کرد اما نمی توان تصور کرد وضعیت اخلاقی جهان چگونه می بود اگر«هومر»،« دانته»، «پترارک» یا «شکسپیر» وجود نمی داشتند؛ تنها شعر است که قادر است نیروهای آفریننده ی انسان را شکوفا سازد؛ تنها شعر است که می تواند انسان را با برانگیختن روح و گشودن دل برای پذیرش اندیشه های نو و ناب از نظر اخلاقی «بهتر» بسازد.
«شلی» به دو عنصر خرد و تخیل توجه می دهد. یکی را ناظر بر روابط یک فکر با فکر دیگر می داند و دیگری را وضعیتی از ذهن می داند که ناظر براین اندیشه هاست و از آنها و از عناصر آنها، اندیشه هایی دیگر شکل می گیرند که هریک انسجام خود را دارند. خرد خصوصیتها و کیفیتهای شناخته شده را بر می شمرد در حالی که تخیل ارزش این خصوصیتها و کیفیتها را درک و حس می کند. خرد تفاوتها را ارج می نهد و تخیل همانندیها را. ارتباط خرد با تخیل مانند ارتباط جسم است با روح. شعر را می توان در معنایی عام «بیان تخیل» دانست.
نوشته ی «پرسی بیش شلی» در واقع خود نوشته ای شاعرانه است و لزومی ندارد که در آن به دنبال منطق استدلالی خاصی بگردیم. خود او نیز بدین امر واقف بوده است و به همین خاطر نگرشی شاعرانه به موضوع شعر و شاعری دارد. برای مثال می نویسد شاعران نه فقط مؤلفان زبان و زبان موسیقی، رقص، معماری و مجسمه سازی و نقاشی اند، بل باید آنان را آموزگاران قانون و بنیانگذاران جامعه ی مدنی و مبدعان هنرهای زیستی دانست. در خور توجه است که او در آن هنگام اصطلاح «جامعه ی مدنی» (Civil Society) را به کار می برد. سپس می گوید شاعران را بسته به دوره ای که در آن زیسته اند و بسته به ملتی که از درون آن سربرآورده اند قانونگذار یا پیامیر نام نهاده اند ولی مهم آن است که بدانیم شاعر در وجود خود هردوی این خصوصیات را وحدت می بخشد؛ زیرا شاعر نه تنها مشتاقانه و با حدت تمام به حال و اکنون نظر دارد و قانونهایی را که براساس آنها امور جاری باید سروسامان بگیرند، کشف می کند، او در همانحال ناظر بر آینده در زمان حال است.
به باور «شلی» شعر حقیقت ابدی زندگی را به تصویر می کشد. تفاوت میان داستان و شعر را می توان چنین برشمرد: داستان فهرستی است از داده های مجزا ازهم که ارتباطشان منحصر است به زمان، مکان، شرایط محیط، علت و معلول؛ شعر اما آفرینش اعمال و رفتار است متناسب با شکلهای تغییرناپذیر طبیعت انسانی به همان نحو که در اندیشه ی خالق بوده است که خود تصویری است از همه ی اذهان دیگر. یکی محدود است و خاص و فقط منطبق می شود با دوره ی زمانی معینی و ترکیبی از رویدادهایی که هرگز دیگر تکرار نمی شوند، در حالی که دیگری خصلتی عام و جهانشمول دارد و در درون خود همه ی انگیزه ها یا اعمال احتمالی را که می توانند در طیفی گسترده و متنوع در طبیعت انسان رخ بدهند، در برمی گیرد. یک داستان داده های خاص آیینه ای است تیره و تار ساز و کژنما از آنچه که می باید زیبا باشد؛ شعر و شاعری آیینه ای است زیباساز از آنچه که می باید از ریخت افتاده و کژ و معوج باشد.
«پرسی بیش شلی» برای اثبات گفته هایش به شاعر بزرگ حماسی ایتالیایی به نام «تاسو» توسل می جوید. «تورکواتو تاسو» (1544- 1595) می گوید:
هیچ کس سزاوار نام خالق نیست مگر پروردگار و شاعر،
No merita nome creatore ,se non Iddio ed il Poeta
«شلی» چنانکه آمد استنباطی گسترده از شعر و شاعری دارد و شماری از آثار فلسفه و نثر و چیزهایی دیگر را نیز شعر می داند. اگر اشتباه نکنم احساس شاعرانه و نوعی نگرش شاعرانه به جهان را مهم می داند و نه نظم را. درکی که او از شعر و شاعری دارد ورای نظم می رود و بسی والاتر از آن است. حال پرسشی که مطرح می شود این است که آیا چنین احساسی و آثار برآمده از چنین نگرشی می توانند به تفاهم و صلح در جهان بینجامند و مدد برسانند؟
ترجمه
1. 2. «موریل میراک وایسباخ» در گفتاری به نام «شعرجهانی؛ ترجمه همچون تفاهم میان ملتها» که به مناسبت «جشنواره ی شعر فارسی و آلمانی» در شهر «دوسلدورف» در آلمان به سال 2002 میلادی ایراد کرد ضمن تأیید نظریه ی «شلی» گفت به واقع هر پیشرفت اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی انسانها با شکوفایی شعر همراه یا شکوفایی شعر پیشزمینه ی آن بوده است. معتقد است که این امر منحصر به یک ملت یا حوزه ی فرهنگی و زبانی نمی شود بل وراسوی مرزهای فرهنگها و تمدنهای مختلف عمل می کند و در طول قرون چنین بوده است. از این رو بر اهمیت ترجمه تأکید می نهد و می گوید اگر ترجمه نمی بود چگونه ممکن می بود از سهم فرهنگهای دیگر آگاهی به دست آورد؟ سپس با فروتنی می افزاید ما که از نظر معنوی مردمانی فقیریم و تنها آلمانی یا انگلیسی می دانیم چگونه می توانستیم از زیبایی اندیشه های شاعرانی چون حافظ یا مولوی یا سعدی لذت بجوییم چنانچه کوشش سخت و زحمت مترجمان در کار نمی بود.
خانم «وایسباخ» در همین گفتار به اشتباه می گوید در میان خبرهای دهشتناکی که هر روزه دریافت می کنیم، گهگاه نیز خبرهای خوبی به دستمان می رسد. برای مثال خبر ترجمه ی «دیوان غربی – شرقی» گوته به فارسی برای نخستین بار(!)؛ یا خبر ترجمه ی اثر مولانا جلال الدین رومی به زبان چینی.
احتمال می دهم خانم «وایسباخ» از ترجمه ی شجاع الدین شفا که سالها پیش به چاپ رسیده بوده است اطلاعی نداشته است. البته در مقدمه ی این ترجمه به قلم «ماتیاس کلاینرت» از«شرکت دایملر کرایسلر» آمده است که این ترجمه «برای نخستین بار مستقیماً از زبان گوته به فارسی» درآمده است. این جمله به هرحال اشتباه خانم«وایسباخ» را اندکی اصلاح می کند. ترجمه ی حاضر در پی کوششهایی که پس از دوم خرداد در جهت بهبود روابط با ایران تدارک دیده می شد با سرمایه ی شرکت «دایملر(= بنز) – کرایسلر» فراهم آمد و با شمارگان محدود در اختیار افراد خاص گذاشته شد. نسخه ای که در اختیار دارم فتوکپی از اصل کتاب است و هر چه که می نویسم براساس همین نسخه ی عکسی است چون هیچگاه نتوانستم نسخه ای از کتاب را بخرم. این کتاب که برخلاف انتظار، چاپی نفیس هم ندارد هرگز در کتابفروشیهای آلمان عرضه نشد. در چارچوب همین یادداشتها سعی خواهم کرد این کتاب و ترجمه ی آن را بسته به مورد بسنجم و این سنجش را بر ترجمه ی شجاع الدین شفا نیز که نمی گوید از چه زبانی ترجمه کرده است تعمیم دهیم. مشخصات این کتاب که حتی نام مترجم آن روی جلد ذکر نشده است و مدیر شرکت فقط در مقدمه ی خود از او نام می برد چنین است:
یوهان ولفگانگ فون گوته
مجموعه اشعار
دیوان غربی شرقی
{مترجم: محمود حدادی}
تاریخ ذیل مقدمه: ژانویه 2001. اشتوتگارت
مشخصات ترجمه ی شجاع الدین شفا:
دیوان شرقی، یوهان ولفگانگ گوته، ترجمه شجاع الدین شفا
چاپ اول 1328؛ چاپ دوم:1381. تهران نشر نخستین.
باری خانم «وایسباخ» در گفتار خود به ستایش از ترجمه ی دستاوردهای بزرگان می پردازد و معتقد است که بی هیچ غلو گویی می توان آشکارا اعلام داشت که بدون ترجمه ی آثار فرهنگ جهانی آن دوره ای که شکوفایی فرهنگی می نامیم یعنی «رنسانس» هرگز به وقوع نمی پیوست. چیزهای بسیاری در رنسانس اسلامی خواه در دوران خلفایی چون هارون الرشید و مأمون بوده باشد و خواه در اندلس ِ اسپانیا، مدیون سهم آثار کلاسیک یونانی و فرهنگ سانسکریت هستند که از راه ترجمه ی عربی در دسترس قرار گرفتند. آورده اند که خلیفه هموزن کتابهای ارزشمند به آورندگانشان طلا می داده است. در خور توجه است که می افزاید مترجمان در دربارها در شمار کسانی بوده اند که بهترین دستمزدها را دریافت می کرده اند. پسانتر همین آثار عهد قدیم در دوران قرون وسطی از عربی به لاتین برگردانده شده اند؛ و درست همین ترجمه ها ی لاتینی ذائقه ی اومانیستهای ایتالیایی را در جهت مطالعه ی کلاسیک برانگیخته بوده اند. در نتیجه اینان زبان یونانی را نیز فرامی گرفتند تا بتوانند نوشته ها را به زبان اصلی بخوانند.
در قرن پانزدهم میلادی آثار شاعران ایتالیایی چون دانته و پترارک و پولیتسیانو و ماکیاولی را به انگستان بردند و به انگلیسی برگرداندند. به باور این خانم بدون این هدایای فلورانس، رنسانس تودورها(= تیودورها)، و متفکرانی چون توماس مور یا شاعرانی چون مارلو و شکسپیر قابل تصور نمی بود. در آلمان ترجمه ی درخشان «ویلند» توانست گنجینه ی شکسپیر، شاعر ملی انگلیس را برای جهان آلمانی زبان به ارمغان آورد. همه می دانند که «شکسپیر» تأثیری انکار ناپذیر بر کلاسیکهای آلمان از «لسینگ» گرفته تا «گوته» و «شیلر»(که خود مکبث را به آلمانی برگردانده بود) داشته است.
خانم «وایسباخ» معتقد است آلمان بی تردید سرزمین شاعران و متفکران است، اما در همانحال آلمان را باید سرزمین زبانشناسان و مترجمان هم دانست. می گوید بنابر اطلاع او هیچ سرزمین دیگری به اندازه ی آلمان تا این حد گنجینه های فرهنگی زبانهای دیگر را به سرزمین خود وارد نکرده است و به این حد زبان شناس نپرورانده است. البته این ادعای ایشان را دشوار می توان سنجید. فعلاً در اینجا به این نکته نمی پردازیم.
«وایسباخ » می گوید وقتی ما تاریخ رمزگشایی زبانهای از دست رفته و زبانهای باستان را مانند خط میخی ورق می زنیم نام دانشمندان آلمانی و غیر آلمانی را می بینیم که در «گوتینگن» و «برلین» زبانشناسی خوانده اند. حتی کشف خویشاوندی خانواده ی زبانهای هندو اروپایی و قانونمندیهای این خویشاوندی را مدیون زبانشناسان آلمانی همچون بوپ(Bopp)، ورنر(Werner)، گریم (Grimm) و هومبولت (Humboldt) هستیم.
هنگامی هم که می خواهیم سنت شعری شرق را بکاویم در اینجا هم در می یابیم که شماری از زبانشناسان و شاعران آلمانی بوده اند که توانسته اند ارزش شعر شرقی به خصوص شعر فارسی را درست ارج بنهند؛ و درست همین جاست که نام «گوته» متبادر به ذهن می شود. در واقع اما شرق شناس و دیپلماتی بود به نام «یوزف فون هامر پورگشتال»(Josef von Hammer-Purgstall ) که نخستین ترجمه ی حافظ را به سال 1812 به زبان آلمانی فراهم آورد و در فاصله ی سالهای 1812- 1813 به چاپ رسید. مشخصات این چاپ چنین است :
Hammer-Purgstall Joseph(Übers.): Der Divan des Mohammad Schamsed-din Hafis. 2Theile. Stutgart und Tübimgen 1812/13: Cotta.
در این جا دو نکته اهمیت فراوان دارد. نخست این که همین ترجمه ی «هامرپورگشتال» بود که مبنای کار گوته قرار گرفت و اثر مشهور او را زمینه سازی کرد صرفنظر از این که این ترجمه به چه میزان به اصل شعر حافظ وفادار بوده است و به چه میزان از اعتبار برخوردار است؛ دو دیگر آن که ترجمه ی حافظ و درست تر بگوییم که ترجمه های حافظ به آلمانی پدیده ی فرهنگی مستقل و با اهمیتی هستند که به این هم باید جداگانه و البته مبتنی بر یک نظریه ی فرهنگی نگاه انداخت. فرض ما براین است که در چارچوب این یادداشتها به این جنبه ها توجه می کنیم و باز فرضمان براین است که شاید بتوانیم پرتویی تازه به این پهنه ی وسیع و غنی بیندازیم.
برگردیم به «هامرپورگشتال» و «گوته». «گوته» به سال 1814 با ترجمه ی یادشده آشنا شد و آن را خواند. یعنی در فاصله ای کوتاه پس از انتشار کتاب؛ و همین مطالعه زمینه ساز کتاب و حالا باید گفت معروفترین اثر «گوته» در خارج از حوزه ی زبان آلمانی شد، به نام «دیوان غربی – شرقی».
خوب ما پیش از پرداختن به چیزهای دیگر نخست می کوشیم «هامر پورگشتال» را اندکی بشناسانیم.
یوزف هامر پورگشتال
1. 3. هامر پورگشتال
نام کامل او چنین است: یوزف فرایهر فون هامر پورگشتال.
زاده ی 9 ژانویه ی 1774 در شهر گراتس در استان اشتایرمارک در اتریش و در گذشته ی 23 نوامبر 1856 در شهر وین. او را دیپلمات و شرق شناس دانسته و نامیده اند. مترجم ادبیات شرقی بوده است و بنیانگذار رشته ی علمی عثمانی شناسی و البته پیشگام در زمینه ی رشته ی علمی شرق شناسی در اتریش.
در پانزده سالگی وارد آکادمی زبانهای شرقی امپراتوری- پادشاهی اتریش در وین شد. این آکادمی به خصوص مترجمان جوان را برای کار در دستگاه دیپلماسی خارجی تربیت می کرد. در عرض پنج سال زبانهای ترکی، فارسی و عربی را همراه با چند زبان اروپایی مانند ایتالیایی، فرانسوی، لاتین و یونانی آموخت. پس از اتمام درس در همین آکادمی ماند و کار علمی خود را آغاز کرد. بخشهایی از "دایرة المعارف حاجی خلیفه" را ترجمه کرد.
در سال 1799 برای نخستین بار به قسطنطنیه رفت. در سال 1800 مترجم و منشی دریادار انگلیسی «سرویلیام سیدنی اسمیت» شد و در لشکرکشی او در مصر علیه فرانسویان شرکت کرد. پس از آن با وی به انگلیس رفت و انگلیسی آموخت. سپس به پاریس رفت و در 1801شرق شناس مشهور «سیلوستر دو ساسی» را ملاقات کرد و از آنجا به اتریش بازگشت.
در 1902 منشی سفارت در قسطنطنیه شد و توانست سفرهای کوتاهی به یونان و داخل ترکیه را تدارک ببیند. در همین دوران سرگرم کارهای ادبی نیز شد و علاوه بر رمان نویسی داستانهایی را از «هزار و یک شب» ترجمه کرد.
از آنجا که مدام با مافوق خود درگیر بود سرانجام در 1806 به سرکنسولی اتریش در مولداوی منتقل شد. در 1807 در دربار شغلی به دست آورد و مترجم دربار در وین گشت. در فاصله ی 1809 تا 1818 نشریه ای با نام «Fundgruben des Orients »(ترجمه ی آن چیزی است تقریباً برابر گنجینه های شرق) منتشر کرد. در 1817 مفتخر به دریافت لقب مستشار دربار شد که از آرزوهای چنین مردمانی و بسیاری دیگر در اتریش بود. در سال 1835 بر اثر چند رویداد نام خانوادگی «هامرپورگشتال» را کسب کرد و متعاقب آن ارتقا منزلت یافت و وارد طبقه ی اشرافی شد.
نظر به این که در قسطنطنیه کاری درست و حسابی به او محول نشده بود، در وین سرگرم کارهای ادبی شد. در اینجا با «مترنیخ» مشکل پیدا کرد زیرا که بیانیه ای را که در مخالفت با سانسور تنظیم شده بود امضاء کرده بود. در نتیجه در خانه به کارهایش ادامه می داد. در مقطع حضور نیروهای ناپلئونی مسئول کتابخانه ها شد و می گویند توانست به میزان درخور توجهی از غارت کتابخانه ها جلوگیری کند. در سال 1809 حتی توانست بخشی از نوشته های ارزشمند را بازپس بگیرد.
تصویر تمبر یادگاری برای هامرپورگشتال به سال 1981
«هامر پورگشتال» از سال 1810 به منظور تأسیس یک آکادمی علوم در اتریش سعی فراوان به کار بست. سرانجام در سال 1847 برپایی این آکادمی به واقعیت پیوست. در سالهای 1848 تا 1849 خود او نخستین رئیس این آکادمی شد. پس از جنگ جهانی دوم در سال 1958 انجمنی در وین برپا شد به نام او که به اختصار آن را «انجمن هامرپورگشتال» می نامند. هدف این انجمن توسعه ی روابط اتریش با خاور نزدیک و یاری رساندن به دانشجویان برآمده از حوزه ی اسلامی است که در اتریش زندگی می کنند.
«هامر پورگشتال» آثار زیادی دارد و در عرصه های گوناگون دست به فعالیت زده است. البته هیچ یک از آثارش به اندازه ی ترجمه ی او از دیوان حافظ از توجه جهانی برخوردار نشده اند. بی تردید این امر مدیون انتشار اثر «گوته»، اسطوره ی ادبیات آلمان، است که به اختصار به نام «دیوان» شهرت یافته است. ما در اینجا با شرق شناسی سروکار داریم که باید او را در شمار افراد کلاسیک این مکتب به حساب آورد. اینان مردمانی پرکار و سخت کوش بودند و با تسلط به چندین زبان می توانستند به کارهای تطبیقی رو بیاورند و از این راه بر غنای کار خود بیفزایند. برای مطالعه در مورد فرهنگ ایرانی و ترکی و عربی تسلط یا/و آشنایی به این سه زبان ضرورت داشت و دارد. اگر کسی بخواهد با ادبیات این سه فرهنگ ور برود در این حالت باید از تسلط به هر سه مورد یاد کرد ولی اگر کسی بخواهد خود را وقف مطالعات و بررسیهای عام کند بی تردید باید با این سه زبان آشنایی داشته باشد. این نکته در ارتباط با دوره های زمانی البته فرق می کند. کسی که می خواهد راجع به انتقال علوم یونانی به جهان اسلامی کار کند باید یونانی بداند ولی کسی که می خواهد برای نمونه سعدی را به آلمانی برگرداند ناچار باید علاوه بر فارسی و آلمانی به عربی هم آشنایی داشته باشد. روزی استاد کم مانند محمد تقی دانش پژوه که در کار کتابشناسی به خصوص کتابشناسی توصیفی و تحلیلی کسی را چون او ندیده ام، به من گفت برای ورود به حوزه ی ایران شناسی /شرق شناسی فراگرفتن سه زبان ضرورت دارد: فارسی/ترکی / عربی. این سخن او در اساس درست بود و مع الأسف این کار هنوز هم که هنوز است در دانشکده های ادبیات ایران دنبال نمی شود. اما سخن استاد دانش پژوه کاستیهای خود را نیز دارد. امروز نمی توان برای ورود به برخی مباحث خود را از دستاوردهای دانشمندان مثلاً آلمانی بی نیاز ساخت. البته که روسی هم بسته به مورد ضرورت دارد ولی می توان مقداری از روسی نوشته ها را به زبانهای دیگر نیز به دست آورد. این امر مطلق نیست. کسی که می خواهد ریشه شناسی کار کند بنا بر مورد باید زبانهای آن حوزه را فرابگیرد. پس نباید از این داوریها چیزی مطلق تراشید. با این حال می دانیم که در هیچ مورد کار پژوهشگران به خصوص شرق شناسان با یک زبان به سرانجامی مطلوب نمی رسد. به همین لحاظ هم باید دانشگاه ها و رشته های تحصیلی به خصوص در حوزه ی علوم انسانی به معنای وسیع کلمه دانشجویان را به فراگیری زبانهای مورد نیاز فرابخوانند. آنچه برخی در نظر نمی گیرند مقام و جایگاه زبانهای ایرانی و زبانهای حوزه ی تمدن ایرانی است. هنگامی که در دانشگاه از دانشجویان دکتری در ضمن می خواستم بلوچی یا کردی یا ترکی (آذربایجانی یا ترکمنی یا ...) یا اردو یا یک زبان محلی دیگر فرابگیرند اینان به مدد بالاتریها بر من شوریدند. در واقع بر این باورم که فراگرفتن زبانهای حوزه ی تمدن ایرانی باید در اصل از دوره ی دبیرستان آغاز شود. در برخی رشته های فنی کافی است که دانشجویان بتوانند در کنار عربی یک زبان دیگر از جغرافیای تمدنی ایران را فرابگیرند ولی برای رشته های علوم انسانی این تعداد باید به سه زبان(با توجه به زبان پهلوی) برسد و در دانشگاه هم به همین ترتیب عمل شود مگر برای رشته های ادبیات که تعداد این زبانها باید افزایش یابد و به خصوص به آموزش زبان پهلوی به گونه ای خاص توجه شود. در این باره در یادداشتهای بعد توضیح کافی خواهم داد و استدلال خود را روشن خواهم ساخت.
باری «هامر پورگشتال» اتریشی به اثبات رساند که او حداقل این سه زبان را می دانسته است و به زبانهای اروپایی هم آشنایی و تسلط داشته است. اکنون اما بسیاری از مدرسان و دانشجویان شرق شناسی/ ایران شناسی به همان زبان اصلی یعنی یکی از این سه زبان اکتفا می کنند و البته به جز زبان مادری خود یک زبان دیگر اروپایی هم می دانند. در برلین استادی بود در رشته ی افغانستان شناسی که نه دری می دانست و نه پشتو ولی ارتباطات سیاسی خوبی داشت و همین برای او بس بود که استاد افغانستان شناسی بشود. از این دست مردمان به خصوص در آمریکا بسیار داریم. مسائل سیاسی روز را فرا می گیرند و تحلیلهای پیش پا افتاده سرهم می کنند و به خورد دستگاه های تصمیم گیری در آن کشور می دهند. این روال در اروپا نیز مدتهاست رواج یافته است. حتی بسیاری از مطالعات کلاسیک استعمار بریتانیا بی تردید عمیق اند و جایگاهی والا دارند ولی آنچه اکنون رخ می دهد تکرار مکررات روزنامه هاست و در واقع به جای آنکه روزنامه نویسان از متخصصان چیزی یاد بگیرند در عمل این متخصصان رشته ها هستند که دست به دامن ژورنالیستها می شوند.
«هامرپورگشتال» مدت پنجاه سال تا توانست نوشت و متنها و ترجمه های بسیار انتشار داد. مهمترین اثر او را «تاریخ امپراتوری عثمانی» دانسته اند هرچند که ترجمه ی حافظ او نقشی استثنایی ایفا کرده است. البته به قولی طبیعی می بود که محقق و دانشمندی چون او که حوزه ی علایقش بس گسترده بود در را به روی منتقدان ِمتخصص بگشاید. متخصصان، چنین کسانی را که به حوزه های مختلف دست می اندازند نمی پسندند. به همین سبب هم می بینیم که متخصص برجسته ای در رشته ی زبان شناسی چون «فریدریش کریستیان دییز» (Friedrich Christian Diez) (1794-1876) در کتابی به نام Unfung und Betrug که در اینجا تقریباً به معنای یاوه گویی و خدعه است سخت به «هامرپورگشتال» تاخته و به قول امروزیها حساب او را رسیده و پته اش را روی آب انداخته است.
با این حال متخصصان باید تحمل کنند که ژنرالیستها (کلیت گرایان) به حوزه ی آنان نیز نگاه بیندازند و البته اگر مرتکب اشتباه شدند از پاسخ بی نصیبشان نگذارند. دیده ایم که گاه یک کلیت گرا می تواند افقهای تازه ای در حوزه ی کار متخصصان بگشاید و متخصصان را به سوی چشم اندازهایی نو رهنمون شود. «هامر» اما بی تردید تواناتر از یک «ژنرالیست» معمولی بود. او خود یک متخصص هم به شمار می آمد. برای حوزه ی فرهنگ آلمانی همان کاری را کرد که «ویلیام جونز» برای انگلستان کرد یا «سیلوستر دو ساسی» برای فرانسه.
نخستین و آخرین ترجمه
1. 4. حال که «هامر پورگشتال» را نخستین مترجم کل دیوان حافظ می دانیم، خوب است در کنار این نکته نیز بدانیم در سال 2004 ترجمه ای دیگر از تمام دیوان حافظ به دست آورده ایم . این ترجمه تا این مقطع آخرین ترجمه ی حافظ به آلمانی محسوب می شود. یک نکته که در باره ی آن توضیح خواهم داد این است که کار «هامر» که یک عثمانی شناس بود مبتنی بود بر ترجمه ی «سودی». باز می بینیم که ترجمه چه مسیری را می پیماید و در دوره هایی معین به چه حد در انتقال فرهنگ اهمیت دارد. در این جا به خود اجازه می دهم طرح یک نظریه ی فرهنگی را پی بریزم. فرهنگهای پویا و پوینده معمولاً در شعاع معینی از بستر اصلی و خاستگاه خود نیز عمل می کنند. شعاع عملشان گسترده تر از حوزه ی پیرامونی بلافصل آنهاست. پرتو نورشان گاه حلقه هایی متصل پدید می آورند و گاه حلقه هایی منفصل. هر یک از این حلقه ها به شعاع اثرگذاری فرهنگ اصلی مدد می رسانند. گاه این حلقه ها مدتها به صورت منزوی می زیند و گاه متصل به حلقه های دیگر یا بستر مادر می شوند. حلقه های منزوی اگر با آبشخور آغازین پیوند نخورند به هرحال در مقطعی معین از نظر برخوردار بودن از جامعیت خصوصیات آغازین در معرض زوال واقع می شوند هر چند که آثارشان مدتها برجا خواهد ماند. اما مهم این است که این حلقه های دورافتاده چه سرنوشتی را پشت سر می گذارند؟ گاه در فرهنگ و بستر تازه ی فرهنگی ادغام می شوند و جزیی از آن می شوند و گاه در همین فراگرد سهمی خلاق در بستر تازه به عهده می گیرند و گاه در جریان ادغام و یکی شدن با فرهنگ تازه مدعی رهبری و تفسیری نو از این فرهنگ می شوند. موارد امحاء در فرهنگ تازه را می توان در یورش مغول به ایران مشاهده کرد که فاتحان به سبب فرهنگ ساده تر جذب فرهنگ پیچیده تر شدند. هم زبان ِ فرهنگ تازه را از آن خود ساختند و هم دین و آداب و رسوم را. در مورد دوم مثال حافظ – گوته، نمونه ی در خور توجهی است. گوته از حافظ تفسیر تازه ای از عشق را بر می گیرد، آن را از آن خود می سازد و با نگاهی آلمانی جلوه ای نو به آن اعطاء می کند. نمونه ی سوم را می توان در زندگی سیاهان آمریکای شمالی تجربه کرد. اینان دین بومی را از آن خود ساختند با آیینها و آرایشهای خاص خود، با این حال زبان بومی را فراگرفتند هرچند با لهجه ای خاص و زبانهای بومی خود را از دست دادند؛ موسیقی و نواهایی تازه به این فرهنگ وارد کردند و در سیاست نگاهی نو عرضه داشتند، برای این سرزمین جنگیدند و حالا مدعی رهبری این سرزمین اند و تمامی این جلوه ها را فارغ از خاستگاه آغازین خود پرورش می دهند. این بحث در همینجا ناتمام می ماند تا بعد.
گاهی هم حلقه هایی به هم می پیوندند و خود زنجیره ی پویای دیگری را به بار می نشانند و گاه با خاستگاه آغازین خود ارتباط می یابند و به آن می پیوندند. امروز مثال بارز این وضع را در فرهنگ آنگلوساکسن و حلقه هایی چون استرالیا و زلاندنو می بینیم. البته این وضع به خصوص در دوره های تاریخی در ارتباط با فرهنگ ایران نیز سر برآورده بوده است. شرح سودی بر حافظ یکی از نمونه های این نظر یا نظریه ی زنجیره و حلقه های فرهنگی است.
متاسفانه اهمیت شرح سودی بر حافظ توسط دانشمندان ادبی ایران نادیده انگاشته شده است و کمتر از او یاد می کنند. این امر به علت آن است که ادیبان ما فقط به امور و وجوه ادبی بسنده می کنند و عامل تحول و گذار و پذیرش فرهنگی را در مباحث خود نمی گنجانند. در لغتنامه ی دهخدا یادداشت کوتاهی در باره ی او وجود دارد که هم نادقیق است و هم نارسا. به اهمیت فرهنگ ایرانی در عهد عثمانی توجه نشده است و شعاع فرهنگ ایرانی را که در همان زمان ِ سودی تا بوسنی و وراتر از آن هم می رفته است درست نسنجیده اند. در دایرة المعارف مصاحب با همه ی دقتهای آن مرحوم مدخلی به این شخصیت بزرگ اختصاص داده نشده است. باری، ترجمه ی شرح «سودی» به فارسی را مدیون دکتر عصمت ستارزاده هستیم.
«محمد افندی» از فضلای اهل بوسنی از ولایات عثمانی قدیم بوده است. در ترجمه ی کتاب او آمده است که این کتاب در سال 1250 در مطبعه ی بولاق به طبع رسیده است. قصد داشته است معانی لغوی و ظاهری دیوان حافظ را توضیح دهد و بی تردید در این کار خود از پیشگامان محسوب می شود. اگر او نمی بود شاید «هامر» هیچگاه ترجمه ی دیوان حافظ را در دست نمی گرفت.
کوشش «سودی» موجب شد که «هامرپورگشتال» جرأت کند و به ترجمه ی دیوان رو بیاورد. این که «سودی» تا چه حد موفق بوده است و این که «هامر» به چه میزان توانسته است حافظ را به آلمانی درآورد، یک مطلب است و این که از راه «سودی» و «هامر» بوده است که «گوته» با حافظ آشنایی پیدا کرده است و اثری دورانساز آفریده است مطلبی دیگر. بالاخره باید دید، یعنی این می شود مطلب سوم، که گوته براساس این دو ترجمه چه درکی از حافظ داشته است. از این هم که بگذریم باید بدانیم که «گوته» پس از رؤیت «دیوان» به مطالعه ی برخی دیگر از آثار شرق روآورد و حاصل مطالعات و اثرپذیریها و عواطف شاعرانه ی خود را در «دیوان غربی- شرقی» گنجاند و حافظ را تکه ای از فرهنگ آلمان و از این راه فرهنگ غرب ساخت.
در فاصله ی اولین و آخرین ترجمه، ترجمه هایی دیگر هم وجود دارند که بیشتر به صورت منتخب عمل کرده اند. به موقع به آنها هم توجه خواهیم داد. فعلاً اندکی در معرفی آخرین ترجمه می گوییم تا پسانتر سنجش آن را دنبال کنیم.
«رناته وورش» در مقاله ای در روزنامه ی«نویه زوریشر زایتونگ» به تاریخ 4/5 دسامبر 2004 درباره ی این ترجمه ی دیوان حافظ می نویسد از آغاز قرن نوزدهم بارها سعی برآن بوده است که اشعار حافظ را به زبان آلمانی برگردانند و آن را از آرایشی تازه برخوردار سازند. این برگردان تازه از برخی معیارهای شکلی چشم می پوشد و می کوشد برای نخستین بار معنای دقیق لغوی را بازبنمایاند. در حالی که «گلستان» سعدی توسط «آدام اولئاریوس» به سال 1645 به آلمانی ترجمه شد، حافظ همشهری سعدی تا قرن نوزدهم ناشناخته ماند. این «هامرپورگشتال» شرق شناس وینی بود که اثر حافظ را به خوانندگان آلمانی زبان شناساند. بر اساس همین ترجمه بود که «گوته» با حافظ آشنایی پیداکرد. اشتیاق به حافظ که «گوته» او را همزاد خود می پنداشت، الهام بخش او شد برای خلق «دیوان غربی-شرقی». این اثر، نقشی تعیین کننده در زمینه ی دریافت شعر فارسی ایفا کرده است. آثار دیگری از «هامر» که مورد استفاده ی «گوته» قرار گرفتند و او را در جهت آفرینش «دیوان» مدد رساندند در ضمن عبارتند از:
1) مجله ی گنجینه های شرق که «هامر» در فاصله ی 1809 تا 1818 انتشار می داد، و
2) تاریخ بلاغت ایران به سال 1818 که می توان این را نخستین تاریخ ادبیات ایران به زبان آلمانی دانست.
سهم و نقش «هامر» به عنوان پیشگام در عرصه ی شرق شناسی انکارناپذیر است. با این حال به قول این نویسنده ترجمه ی «هامر» نقصانهای بسیار دارد و در مواردی نیز با اشتباهات فاحش آمیخته شده است.
همین نویسنده در ادامه مطلب خود می گوید «هامر» در دوره ای که به این کار دست زد متنی چاپی از حافظ در اختیار نداشت. این مهم را در نیمه ی قرن نوزدهم هندشناس و ایران شناسی به نام «هرمان بروکهاوس» (1806-1877) انجام داد. چاپ «بروکهاوس» 1854- 1860 متن دیوان را برای نخستین بار براساس روشهای استوار زبان شناختی قرار داد و به همین سبب هم کارش از ستایش و تقدیر بهره مند شد به حدی که یکصد سال بعد نیز باری دیگر (در 1969) به چاپ رسید. شایستگی ویژه ی کار «بروکهاوس» این بود که خود تفسیر ترکی «محمد افندی، سودی» را ضمیمه ی کتاب خود ساخت. «سودی» که در قرن شانزدهم در روستایی در بوسنی می زیست توانست به سبب کتابخوانی بسیار و برخوردار بودن از اعتماد به نفس در درک ظرافتهای زبان تصویری فارسی بسیاری از دوستداران حافظ را در شرق و همچنین در غرب در زمینه ی درکی بهتر از حافظ ِ شاعر یاری برساند.
«وورش» سپس می نویسد با توجه به ضعفهای آشکار ترجمه ی «هامر» پدید آمدن ترجمه ای دیگر فقط نیازمند زمان بود. اندکی پس از انتشار اثر «بروکهاوس» ترجمه ی کامل دیگری از «دیوان» توسط «وینتسنتزروزنتسوایگ، ریتر ِ شوانا و» (1791-1865)(Vincenz Ritter von Rosenzweig-Schwannau) به مناسب دریافت لقب شوالیه انتشار یافت. او از 1817 پروفسور زبانهای شرقی در آکادمی شرقی وین بود. علاقه ی اصلی او معطوف بود به زبان فارسی و به ویژه شاعر متصوف ایران جلال الدین رومی و البته حافظ که دیوان او را به طور کامل ترجمه کرد و به شعر آلمانی برگرداند. این اثر در وین در سه جلد در سالهای 1858 و 1863 و 1864 انتشار یافت. درباره ی کار «روزنتسوایگ» در همین یادداشتها به موقع توضیحات تفصیلی خواهم داد.
«رناته وورش» معتقد است که ترجمه ی «روزنتسوایگ» از نظر دقت در حدی والا قرار دارد. حتی امروز هم ابیات و قوافی آلمانی او بی تردید خواننده را تحت تأثیر قرار می دهند و شگفت آور که به چه میزان توانسته است واژگان اصلی را به آلمانی برگرداند. از نظر وفاداری به متن بر همعصر خود «فریدریش روکرت»(1788-1866)، شاعر و شرق شناس، رجحان دارد. می گوید «روکرت» سعی داشت نه فقط قافیه های فارسی تمامی شعر را بلکه تمامی اوزان و بحور را نیز با زبان آلمانی منطبق سازد. با همه ی استادی و مهارتی که داشت ترجمه های حافظ او اغلب مصنوعی از آب درآمده اند زیرا وزن و همچنین اجبار به رعایت قافیه، فدای دقت ترجمه شده اند. البته از نظر فخامت و ظرافت ترجمه های «روکرت» کم نظیرند. در ضمن باید در نظر داشت که «روکرت» راه را به روی کسانی می گشاید که بخشهایی از دیوان را ترجمه می کنند. از این میان باید در دوران کنونی «سیروس اتابای» را نیز نام ببریم. نویسنده می گوید شعرهای حافظ نه فقط شاعران و زبانشناسان که آهنگسازان را نیز برانگیخته است. از این میان او«یوهانس برامس»، «اوتمار شوک» و «ویکتور اولمن» را نام می برد.
در اینجا می بینیم که چگونه یک ترجمه از همان مراحل آغازین پایه گذار گفتگوهای واقعی فرهنگی و تمدنی میان شرق و غرب گردیده است و به سهم خود نه تنها بحثهای فراوان را دامن زده است بل به ترجمه هایی تازه نیز میدان داده است و هر بار به گونه ای تازه این اندیشه ها و شعرها و نکته ها از فرهنگی به فرهنگ دیگر منتقل شده اند. اگر هم گفتگوی تمدنها معنایی داشته باشد یعنی همین و نه این که یک نفر از مسند ریاست به اندیشه های دیگران دست بیندازد بی آن که بستر اندیشه گریز خود را ترک گفته باشد و بخواهد در یک موقعیت مناسب ِ سیاسی و به مدد قطعنامه ی سازمان ملل پرچم گفتگو برافرازد و تصور هم بکند که پرچمداری را به او وام می دهند. این را می گذاریم برای بعد. تنها یاد آور می شوم که در زمان کنونی واژه ی « دیوان» به تنهایی معنای گفتگوی تمدنها را به دوش می کشد. در همان استان «اشتایر مارک» که خاستگاه «هامر» بوده است فستیوالی به همین نام برگزار می شود یا در جایی دیگر یک ارکستر راه افتاده است که «ادوارد سعید» و یک یهودی آن را سرو سامان داده اند و اکنون پس از مرگ «ادوارد سعید» به کار خود ادامه می دهد. همه ی اینها خودانگیخته و همه ی اینها طبیعی، نه این که کسی برود سازمان ملل و از گفتگو سخن بگوید و حتی از شرکت در یک عکس گروهی سران در همان مجمع بگریزد و فی المجلس خلاف سخن خود عمل کند. امروز واژه ی «دیوان» جزیی از گنجینه ی واژگان زبانهای مختلف اروپایی شده است و علاوه برآن که به معنای مجموعه و جُنگ شعر و حتی هنرهاست است به قصد تفاهم و تدارک فعالیتهای آمیخته با تفاهم نیز به کار گرفته می شود. برای مثال«فستیوال فرهنگی دیوان» در زادگاه «هامر» با هدف گذار از مرزها برای دستیابی به تفاهم زمینه سازی و تدارک دیده شده است. این جشنواره ضمن آن که هدفهایی جهانی و بین المللی را دنبال می کند، در همانحال می خواهد موقعیتها و زمینه های منطقه ای خود را نیز در نظر بگیرد. آن مردم از ما جدی ترند!
سخن از ترجمه ای نو در میا ن بود که پای چیزهای دیگر به میان کشیده شد. البته به هنگام و اگر عمری باشد به همه ی آنها بازمی گردم. «وورش» می نویسد حدود یکصد و پنجاه سال پس از انتشار کتاب دوزبانه ی ترجمه ی کامل دیوان حافظ توسط «روزنتسوایگ»، آلمانی شناس دیگری به نام «یواخیم وُل لِبن»(Joachim Wohlleben ) اندکی پیش از مرگش در تابستان سال 2004 ترجمه ای تازه از اشعار عاشقانه ی حافظ که شامل بیشترین بخش دیوان می شوند به ما ارزانی داشته است. چنین کاری به باور «رناته وورش» به دو دلیل ارزشمند است. نخست آن که ترجمه ی «روزنتسوایگ» هرگز تجدید چاپ نشد و امروز دیگر در دسترس نیست و به دست هم نمی آید و از این گذشته زبان «روزنتسوایگ» به دوران «بیدرمایر» تعلق دارد و امروزه کهنه می نماید و شایسته و مناسب آن نیست که بتوان حافظ را به کتابخوانان جدید شناساند و توجه آنان را به حافظ جلب کرد.
طبیعی است که زبان «وول لبن» امروزی تر است و با ذوق خوانندگان کتاب در این دوران بیشتر می خواند تا ترجمه های پیشین خاصه ترجمه ی «روزنتسوایگ». البته این امر در ضمن نشان می دهد که مردمان هر عصر نیازمند پرداخت تازه ای از آثار بزرگان هستند و به خصوص این جریان در پهنه ی ترجمه بیشتر جلوه می کند. بدین ترتیب حافظ که به یکی از بخشهای زندگی ادبی آلمانی زبانان تبدیل شده است بی آن که کسی سفارشی بدهد یا «پترودلاری» به میدان بریزد خودبخود در هر دوره با جلوه ای تازه و زبانی در خور زمان پا به عرصه ی جامعه می گذارد. تردید دارم که هیچ اثر دیگری از فرهنگهای غیرغربی به این حد مقام و منزلت کسب کرده باشند.
باری، ترجمه ی «وول لبن» نثرگونه است. در مقایسه با ابیات «روزنتسوایگ» شاید اندکی خشک بنمایند اما به باور «رناته وورش» به زبان حافظ صدمه ای نمی زند که هیچ به فهم آن مدد هم می رساند. سبک زبانی این مترجم را می ستاید و از این که نخواسته است زبانی «شیرین» یا درست تر بگوییم لوس و ظریف تولید کند از مزیتهای کار او می داند. به باور «وورش» نباید برای ترجمه ی حافظ زبانی مصنوعی خلق کرد.
ترجمه ی «وول لبن» همراه است با توضیحات و تفسیرهای سودمند. فهرستی از غزلها را نیز فراهم آورده است . از این طریق می توان دانست هر ترجمه از کدام غزل است. مصراع اول هر غزل را می آورد و با ارجاع به ترجمه ی آلمانی خواننده را هدایت می کند. تنها باید یک دیوان در دست داشت تا بتوان به کل هر غزل و سپس به ترجمه ی آلمانی آن نگاه انداخت. کتابشناسی این کتاب چنین است:
Die Ghaelen des Hafiz.Neu in die deutsche Prosa übersetzt,mit Einleitung und Lesehilfen von Joachim Wohlleben.Würzburg 2004.
بار آینده راجع به کار «وول لبن» و البته نکات دیگر در این زمینه سخن خواهیم گفت.
1 . 5. کوچکترین ترجمه ی دیوان حافظ که تاکنون در مجموعه ی خود گرد آورده ام کتابی است در قطع 5. 6 + 9 سانتیمتر. این کتاب کوچک در تابستان 1935 به چاپ رسیده است. تعدادی از غزلهای حافظ در این «کتابک» با ترجمه ی «فریدریش داومر» که نامی است شناخته شده در این حوزه، گرد آمده اند. در ضمن ذکر شده است که این غزلها با ترجمه ای آزادی بازسروده شده اند. عنوان کتاب، برگشته به فارسی چنین است: حافظ، مجموعه ای از اشعار فارسی. چاپ مونیخ:
Hafis,Eine Sammlung persischer Gedichte.
معمولا ً این کار را برای کتابها و شاعران و نویسندگانی انجام می دهند که محبوبیت زیاد دارند و مردم می خواهند اثرشان را در جیب بگذارند و راحت با خود حمل کنند و آسان از آن نقل قول بیاورند. تصورم این است که حافظ به خصوص در دوره ای چنین وضعی را در فرهنگ آلمان داشته است.
دختران افغانستان
1 . 6. از هنگامی که ماجرای انفجار برجهای نیویورک در 11 سپتامبر 2000 توجه جهانیان را به خود جلب کرد در میان همه ی رویدادهای اغلب غم انگیز یک چیز بیش از هر چیز دیگر توجه مرا به خود جلب کرد. رئیس جمهور وقت آمریکا «جورج دبلیو بوش» که مردی خطیب و فرهیخته نبود در اندک فاصله ای در یکی از نطقهایش که معمولا ً خطابه نویسان حرفه ای آنها را فراهم می آورند با صراحت گفت ما از شیوه ی زندگی خود دفاع خواهیم کرد و اجازه نخواهیم داد دیگران شیوه ی زندگی خود را بر ما تحمیل کنند. حضرت «باراک حسین اوباما» نیز در خطابه ی بی تردید در خور توجه خود (البته او برخلاف «جورج بوش» خطیبی است برجسته) اندکی پس از ادای سوگند همین مضمون را با صراحت بیشتر بر زبان آورد و از این بابت جایی برای ابهام باقی نگذاشت. در اساس این هر دو هر کدام از جایگاه فکری و اعتقادی خود چیزی را بر زبان می راندند که سالها پیش «هانتینگتن» پرورانده بود و در برابر سیلی از حملات قرار گرفته بود. این که پرزیدنت «اوباما» همان چیزی را برزبان می راند که «بوش» و یکی از استادانش یعنی «هانتیگتن» بر زبان رانده بودند چیزی است از مقوله ی فرهنگپذیری که در اینجا به آن نمی پردازیم. مهم این است که «اوباما» هم می خواهد از شیوه ی زندگی خود یا درست تر آن که از شیوه ی زندگی جامعه ای که او اکنون نماینده ی آن است به دفاع برخیزد، آن هم با تمام نیرو.
هنگامی که طالبان در افغانستان به قدرت رسیدند همین ادعا را داشتند و در آستانه ی انقلاب ایران در سال 57 و پس از آن نیز مدام سخن از این رفته است که باید از شیوه ی زندگی خود به دفاع برخیزیم و به خصوص اجازه ندهیم تهاجم فرهنگی غرب ما را به بیراهه بکشاند و بر شیوه ی زندگی ما اثر بنهد و آن را منحرف سازد. تا اینجا چیزی که بر ما معلوم می شود اولاً این است که یک شیوه ی زندگی واحد در این جهان نداریم و ثانیاً این که هر کس حاضر است با تمام قوت و توانایی یعنی توانایی فرهنگ و حکومت خود به دفاع از شیوه ی زندگی بومی خود بپردازد. اگر ایالات متحده ی آمریکا و طالبان می خواهند و می خواستند در برابر نیروهای بیرونی از شیوه ی زندگی خود حراست کنند و ارزشهایشان را هر یک به نحوی پاس بدارند، در انقلاب 57 نخست سعی بر این بود که این دفاع و پاسداشت در برابر رژیمی در داخل کشور سازمان داده شود و در مرحله ای دورتر ضرورت ایجاب کرد که همین دفاع در برابر تهاجم فرهنگ بیرونی به راه بیفتد که هنوز هم ادامه دارد بی آن که معضل استقرار شیوه ی زندگی مطلوب پیروزمندان انقلاب 57 از میان رفته باشد. بدین ترتیب می بینیم که یکی از انگیزه های جنگ در دوران کنونی ستیز و نبردی است که حالا دیگر به ظاهر برسر منافع مادی شکل نمی گیرد. این هم البته چیزی است غامض و پیچیده که باید جداگانه به سنجش آن رو آورد. آیا این دفاع از فرهنگ بازتابی مادی و مهم تر از آن سیاسی هم دارد یا نه، صرفاً در ابعادی فرهنگی یعنی غیر ملموس یا غیر مادی به راه می افتد؟
امیدوارم به تدریج از دیدگاه مکتب فرهنگ شناسی به این چیزها بپردازیم. فعلاً در اینجا می خواهم توجه دهم که در افغانستان هم اکنون که این یادداشتها را می نویسم ستیزی بس غم انگیز شدت گرفته است و بار دیگر مدارس دخترانه را هدف گرفته است. این پیکار اکنون در جامعه ای معین رخ می دهد نه در مقیاس جهانی. طالبان با اتکاء به اندیشه ی حراست از شیوه ی زیست اسلامی علیه حکومت اسلامی وقت (ربانی – مسعود) افغانستان سلاح در دست گرفتند و به کمک پاکستان و حداقل به یاری آشکار و پنهان دو کشور آمریکا و انگلستان به قدرت رسیدند. اما همان شیوه ی زندگی در جامعه ی افغانستان با مقاومت مواجه شد و در سطح بین المللی به فاجعه انجامید. در جایی دیگر نوشته ام که وقتی در سال 2000 میلادی در برلین به دعوت نماینده ی دبیر کل وقت سازمان ملل متحد در جلسه ای شرکت کردم که تعدادی از کارشناسان جهانی به اعتبار شخصی در آنجا شرکت کرده بودند تا در ارتباط با طالبان به سازمان ملل متحد مشورت بدهند تنها کسی که آشکارا مخالف به رسمیت شناختن طالبان بود، صاحب این قلم بود. کارشناس فرانسوی سکوت کرد و کارشناس آمریکایی و کارشناسان آلمانی و دیگر اروپاییان موافقت داشتند. این نشست در اوائل پاییز بود. وقتی که طالبان مجسمه های زیبای بودا را در بامیان منفجر ساختند روال شناسایی به تعویق افتاد و پسانتر در تابستان ماجرای نیویورک پیش آمد و موضوع منتفی شد. اگر غربیان طالبان را به رسمیت می شناختند نمی توانستند به همان سادگی وارد افغانستان بشوند که شدند. دشواریهای دیپلماتیک متعددی را می باید به انتظار می نشستند. در همان زمان نماینده ی رسمی افغانستان در سازمان ملل متحد، نماینده دولت ربانی- مسعود بود. در ایران هم کم نبودند کسانی که در حکومت و در دانشگاه و در اپوزیسیون و در صفوف اصلاح طلبان دم از واقع بینی می زدند و خواستار ارتباطات رسمی با طالبان بودند. واقع بینی این حضرات درست هنگامی که شجاعت سیاسی ضرورت داشت به گونه ای معکوس سربرآورده بود. خوشبختانه آن واقع بینی بی اساس به واقعیت نپیوست ورنه بحرانهای بسیار برای ایران به بار می آورد.
به هرحال انفجار در بامیان به دست متعصبان اسلامی آن هم درست در محدوده ای که شیعیان در آنجا در طول سالها این مجسمه ها را پاس داشته بودند و آنها را حراست می کردند هشداری شد برای جهان که با آن حکومت نمی توان کنار آمد. به راستی هم طالبان برای شیوه ی زندگی مطلوب و آرمانی خود می رزمیدند هرچند که پشت این ظاهر، باطنی مبتنی بر قوم مداری نهفته بود. آنان در همان هنگام به قدرت رسیدن درجا مدارس دخترانه را بستند. دختران و زنان را خانه نشین کردند به حدی که یک نظام آموزش مخفی دخترانه در افغانستان به راه افتاد. دختران که در زمان حکومت مجاهدین به رهبری ربانی – مسعود طعم آموزش و پیشرفت را در سطحی گسترده چشیده بودند دیگر نمی خواستند به محرومیت تازه تحت حکومت طالبان تن دردهند.
روزی در هرات پس از سقوط حکومت کمونیستان و به قدرت رسیدن نیروهای احمد شاه مسعود به دیدار مدرسه ی دخترانه ی بزرگی رفتم. در آن هنگام امیر اسمعیل خان والی هرات بود. او مردی بود متدین و دیندار. سعی می کرد همه چیز با رعایت موازین اسلامی سر و سامان بگیرد. با اینحال در زمان او دختران در مقیاسی گسترده سرگرم تحصیل بودند. نظام مدرسه ای راه افتاده بود. دانشگاه به کار آغاز کرده بود و قرار بود محوطه ی دانشگاهی مفصلی ساخته شود. اما روشنفکران هراتی از خرده گیری باز نمی ایستادند و غرولند می کردند. آزادیهای خاصی به خصوص آزادی اجتماعات مدنی و سیاسی و فرهنگی طلب می کردند. چند بار با برخی از آنان به گفتگو نشستم و گفتم شما باید این آزادیها را به نحوی پیگیری کنید که تحولات اجتماعی و فرهنگی فعلی به خطر نیفتند و به صورت مخالفت با این توسعه ی همه جانبه که بخشی از آن توسعه ی جاده ها و امنیت اجتماعی و ایجاد فضاهای تفریحی عمومی بود، در نیاید وگرنه مردم در برابر شما می ایستند. شما هم شریک این توسعه بشوید و در ضمن آزادیهای مورد نظرتان را پی بگیرید. زیاده خواهی این روشنفکران درست به عکس عمل می کرد و آنان را هرچه بیشتر به انزوا و گوشه گیری می کشاند. وقتی طالبان همه چیز را از بین بردند تازه دریافتند چه اشتباهی مرتکب شده اند. دیگر دیر بود.
سالها پیش از این جریان و دیدارهای از هرات که برخی از مشاهداتم را در اینجا و آنجا منتشر ساخته ام، در جلد دوم زمینه ی ایران شناسی در گزارشی مفصل نوشته بودم مهاجران زن افغانستانی در کشور ایران با همه ی محدودیتهایی که برای زنان میزبان وجود دارد با اینحال به طور نسبی در محیطی پیشرفته تر از کشور خود می زیند. همین اظهار نظر موجب شد که گروه کوچکی از زنان افغانستانی وابسته به دستگاه های امنیتی پاکستان کتابچه ای علیه من منتشر کنند و با تهمت و افترا و ناسزاگویی فضایی آلوده و مسموم بیافرینند. این کتابچه بارها و بارها علیه من در افغانستان و پاکستان و اروپا و آمریکا پخش شده است و در اینترنت نیز عرضه شده است. در افغانستان محدودیتها به گونه ای غیرقابل مقایسه با ایران، با شدت رواج داشت. چه در زمان پادشاهی و چه در زمان حکومت دوادخان و چه در زمان کمونیستان. البته در این سه دوره در ساختار سیاسی حکومت مخالفتی با آموزش زنان به چشم نمی خورد اما جامعه ی مذهبی و جامعه ی سنت گرا با آن مخالف بود. در کابل آزادیهایی وجود داشت اما به هیچ وجه قابل تعمیم نبود. این وضعیت را نه دوستان افغانستانی من درست درک می کردند، نه این هموطنان ایرانی که باد- ناله کنان همه چیز را نفی می کردند. اینها همه به جای خود، مهم آن که حتی هنوز هم طالبان با گذشت زمان و با چشیدن طعم شکست دست از سر زنان و دختران برنداشته اند.
روزنامه ی «نیویورک تایمز» در شماره ی مورخ 13 ژانویه ی 2009 خود طی گزارشی نوشته بود دو ماه پیش یک روز صبح «شمیسه حسینی» هفده ساله و خواهرش برای رسیدن به مدرسه از خیابانهای گل آلود می گذشتند که دفعتاً مردی موتورسوار سر راهشان سبز شد و با پرسشی متعارف و ساده از آنان پرسید: شماها به مدرسه می روید؟ بدیهی است که پاسخ مثبت بود. آنگاه برقع «شمیسه» را از سرش کشید و اسید سوزان بر چهره اش پاشید.
قضیه به همین سادگی روایت شده است. این روزنامه سپس می نویسد اگر هدف از اسید پاشیدن به «شمیسه» و چهارده دانش آموز و آموزگار دیگر هراساندن آنان بوده است به قصد آن که خانه نشین شوند، باید گفت که یکسره به شکست انجامیده است. امروز تقریباً همه ی دختران مجروح به مدرسه ی «میرویس» بازگشته اند. «شمیسه» هم پس از معالجات در داخل و خارج از نو مشغول به تحصیل شده است. دخترانی که از مناطق بس محافظه کار در معرض چنین وقایعی قرار گرفته بوده اند تعدادشان به یکهزار و سیصد نفر می رسد.
این گزارش را «نیویورک تایمز» از قندهار دریافت کرده است؛ یعنی از منطقه ای در اصل پشتو نشین؛ یعنی از جایی که زمانی پایگاه اصلی طالبان بوده است و اکنون هم نفوذ زیادی در آنجا دارند. با اینحال می بینیم که چیزی در خلق و خوی مردم جابجا شده است که بنیادهای طالبان را سست می گرداند. دختران نمی خواهند خانه نشین بمانند و حاضرند برای دستیابی به آموزش در برابر واپس گرایی طالبان ایستادگی به خرج دهند. اکنون از زمانی که طالبان به قدرت رسیدند حدود پانزده سال می گذرد. هم جامعه ی افغانستان تغییر کرده است و هم آنکه جهان چیزهایی بسیار را تجربه کرده است. پس چرا هنوز طالبان در افغانستان فعالند و توان مقاومت دارند؟
در همین روزنامه ی «نیویورک تایمز» در 21 ژانویه ی 2009 می خوانیم که مرز 550 کیلومتری افغانستان با پاکستان بهترین گذرگاه طالبان است برای نفوذ به افغانستان. معاون فرماندهی «ناتو» می گوید این مرز بسیار گسترده و طولانی است. به بیان دیگر یعنی ما نمی توانیم آنجا و همه جا باشیم. حدود یکصد کیلومتر از این مرز در امتداد رودخانه ی هلمند فضاهایی دورافتاده و منزوی وجود دارند که بهشت طالبان به شمار می روند. در آنجاها طالبان از کشت مواد مخدر ثروت می اندوزند و به کار خود ادامه می دهند. در ولایت نیمروز هم که با ایران مرز مشترک دارد نیروی «ناتو» وجود ندارد. در بسیاری مناطق دیگر افغانستان هم یا حضور نیروهای غربی ملموس نیست یا آن که حتی پایشان به آنجاها نرسیده است. در مجموع در حال حاضر برآوردها این است که به خصوص حضور نیروهای غرب در جنوب افغانستان اندک است و نفوذشان ناچیز.
ریاست جمهور جدید آمریکا از پیش گفته بود که نیروهای آمریکا در افغانستان باید افزایش بیایند. شواهد نیز حکایت از آن دارد که «ناتو» در افغانستان تا حال نتوانسته است موفقیتی بزرگ به دست بیاورد. از سوی دیگر نیروهای آمریکا در عراق باید کاهش بیابند. در عمل یعنی یک جابجایی و آرایشی تازه برای نیروهای آمریکا در منطقه. معنای این جابجایی را در نوشته های بعد توضیح خواهم داد. الان تنها به موضوع افزایش نیروها توجه می دهم.
فرماندهی نیروهای آمریکایی در افغانستان هم اکنون در انتظار بیست تا سی هزار نیروی دیگری است که «اوباما» وعده داده است. این نیروها قرار است در اصل در جنوب افغانستان به کار گرفته شوند؛ یعنی در «زادگاه» طالبان. این منطقه بنا به محاسبات غرب و سازمان ملل متحد چیزی حدود نود درصد «افیون» دنیا را تولید می کند که در ضمن پشتوانه ی مالی طالبان است.
در همین منطقه که جنوب افغانستان است حدود بیست هزار سرباز آمریکایی، بریتانیایی، کانادایی و هلندی حضور دارند که قرار است روستاها، شهرها و کوه هایی را که تقریباً هشتاد هزار مایل مربع وسعت دارند زیر نظر بگیرند. اینجا یکی از دو مرکز شورش و به اصطلاح «قیام» طالبان پس از سرنگونی آنان در سال 2001 میلادی است. مرکز دیگر در کوه های شرقی افغانستان است. در این مرکز دوم بیست و دو هزار و پانصد سرباز آمریکایی سرگرم نبردند اما نه فقط با طالبان. در اینجا نیروهای القاعده نیز حضور دارند. مرکز واقعی عملیاتی این نیروها در اصل در بخشهای عشیره نشین پاکستان در کنار مرزهای افغانستان است. در جنوب افغانستان نیروهای طالبان برخوردار از حمایت محلی اند در حالی که نیروهای القاعده و حتی طالبان در شرق و در پاکستان بیشتر و شاید به طور عمده با شعار وحدت اسلامی و ستیز با کفر در جهت کسب پشتیبانی می کوشند. بدین ترتیب می بینیم که مجموعه ای بغرنج و پیچیده در برابر هر ناظر خارجی قرار دارد. «ملا محمد عمر» فرمانده و رهبر و امام طالبان از جنوب است. سازمان ملل متحد تخمین می زند که تجارت افیون سالیانه سیصد میلیون دلار درآمد برای طالبان به بار می نشاند. شاید این مبلغی باشد که به دست طالبان می رسد وگرنه حجم مالی این تجارت به مراتب بیش از اینهاست. این کالا یعنی این تجارت از سه مسیر عبور می کند. در باره ی این سه مسیر و مسائل پیرامونی آنها در آینده توضیح خواهم داد. مهم این است بدانیم که افیون صادر و در عوض سلاح به مناطق تحت کنترل طالبان وارد می شود.
سخن آمریکاییان این است که نیروی کافی در اختیار ندارند تا بتوانند حرکات طالبان را مهار کنند. برای مثال تأمین امنیت شهری چون قندهار با پانصد هزار نفر جمعیت فقط به سه هزار سرباز کانادایی سپرده شده است که به ندرت در شهر دیده می شوند. همین امر به نظر غربیان موجب شده است که طالبان بتوانند به دفعات به قلب شهر یورش ببرند و تاکنون بیست و چهار تن از اعضای شورای شهر را به قتل برسانند و از این گذشته حتی یک بار با حمله به زندان شهر دویست نفر را آزاد کنند. حال پرسشی که مطرح می شود این است که آیا افزایش نیروهای نظامی می تواند موقعیتی مطمئن برای خنثی سازی نیروهای طالبان فراهم آورد؟ طبق محاسبه ی خبرنگار «نیویورک تایمز» که قاعدتاً باید اطلاعاتی از فرماندهی نیروهای نظامی آمریکا به دست آورده باشد، چنانچه بیست هزار نیروی نظامی دیگر وارد ولایات جنوب افغانستان بشوند تعداد اینان با توجه به بیست هزار سرباز کنونی و بیست هزار پلیس افغانستانی رویهمرفته می شود شصت هزار نفر. جمعیت این شش ولایت جنوبی را سه میلیون و دویست هزار نفر برآورد کرده اند یعنی بدین ترتیب تقریباً برابر هر پنجاه نفر از ساکنان بومی، یک نفر نظامی غربی و افغانستانی. اما مشکل در همین جا پایان نمی گیرد. واقعیت این است که این جمعیت پراکنده است و در روستاها و شهرهای کوچک استقرار یافته اند و راه های دستیابی به این مکانها همواره ساده نیست و از این گذشته شمار اندکی از طالبان به سبب آشنایی با محل، آسان می توانند مردم محلی را با ارعاب وادار به سکوت یا از بیم جان وادار به همکاری کنند. تخمین زده می شود که چنانچه مردم محلی از امنیت برخوردار باشند به همکاری با طالبان تن نخواهند داد. مردم محلی تا هنگامی که نیروهای خارجی به جان و مال و ناموس آنان تجاوز نکنند با این نیروها درگیر نمی شوند و خصومتی هم نشان نمی دهند اما به همکاری با این نیروها نیز رغبت نشان نمی دهند. مشکل مردم بومی و نارضایی این مردم از نیروهای خارجی اغلب این است که نیروهای غربی، مقامات و مسئولان شهری و ایالتی و ولایتی را از راه اعمال نفوذ تعیین می کنند و از آنجا که همکاری این مقامات را می طلبند فساد آنان را با اغماض می نگرند. همه در افغانستان می دانند که حتی برادر رئیس جمهور هم از تجارت مواد مخدر ثروت اندوزی می کرد تا آن که او را برکنار ساختند، مقامات محلی که جای خود دارند. البته همه ی افغانستان بسان جنوب این کشور نیست. هر بخش خصوصیتی دارد که باید جداگانه به آن توجه کرد. افغانستان کشوری است پیچیده و بغرنج. کسانی که به این کشور وارد می شوند یا مطالبی در باره ی آن می خوانند در آغاز تصور می کنند که همه چیز را می دانند اما به تدریج که پیش می روند از نادانی و بی اطلاعی خود شگفت زده می شوند. آمریکاییان به کمک مترجمان و جمع آوری اطلاعات راهبردهای خود را سرو سامان می دهند. دیگر نیروهای غربی نیز به همین شکل مگر انگلیسیان که با اتکاء به اطلاعات و ارتباطات تاریخی، آگاهیهای کنونی خود را از نو می آرایند. روسیان و پاکستانیان نیز وضعی خاص دارند که به این دو نیز جداگانه خواهم پرداخت.
در یک کلام اکنون وضعیت نیروهای آمریکایی در افغانستان چنین نیز توصیف شده است: افزایش نیروهای نظامی طی دو سال آینده شمار نیروهای آمریکایی را به شصت هزار نفر یا بیشتر می رساند. یعنی از سی و چهار هزار نفر کنونی. می بینیم که برآوردها اندکی با هم تفاوت دارند و این تفاوت ناشی از نوع محاسبه است. گاه نیروهای پشتیبانی و لجستیک را هم در شمارش خود محاسبه می کنند و گاه آنها را جدا شمارش می کنند. البته در مجموع در حال حاضر سه نیروی نظامی داریم: آمریکاییان، بقیه ی نیروهای ناتو و نیروهای نظامی و پلیس افغانستان. فرض بر این است که این سه گروه بتوانند با طالبان و القاعده بجنگند.
به هرحال اکنون که «ریچارد هولبروک» نماینده ی خاص آمریکا در افغانستان و پاکستان شده است قرار است یک بار دیگر به «کرزای» در ارتباط با مبارزه با فساد اولتیماتوم بدهد. البته آمریکاییان آن قدر در افغانستان بد عمل کرده اند که جانشین حاضر آماده ی دیگری برای «کرزای» ندارند. متأسفانه سیاست خارجی ایران هم در این زمینه اندیشیده نبوده است. کار به دست مردمی داده شد که بیش از دو قدمی خود را نمی دیدند. پیش از «هولبروک» این اولتیماتوم را «جورج بایدن» معاون «اوباما» به «کرزای» داده بود. اما مسخره تر از همه ی اینها این مطلب است که چنانچه از «کرزای» صرف نظر شود یک آدم جاه طلب دیگری دارد خود را مطرح می کند که به کارگیری او نه به سود افغانستان است، نه به سود ایران و نه به سود منطقه بشمول پاکستان. این طنز تاریخ را می خواهند در وجود شخصی چون «زلمای خلیل زاد» متبلور سازند و به واقعیت درآورند. «خلیل زاد» به هیچ چیز باور ندارد. سالیان دراز با «سیا» همکاری داشته است و در حد یک «آژان» عمل می کند. به پشتونیستان افراطی تکیه خواهد زد و از این راه دردسرهای بی شمار برای آمریکا و منطقه و ایران به بار خواهد نشاند. باشد تا به موقعش به این مورد بپردازم. او شهروند آمریکاست و نماینده ی پیشین این کشور در سازمان ملل متحد. این غربیان در واقع افغانستان را کرده اند آزمایشگاه خود و حالا قرار است روسیه هم به تدریج در این «بازی بزرگ» شرکت کند. از این توهین بزرگتر به مردم افغانستان نمی شود که غربیان سفیر سابق خود در افغانستان را تبدیل کنند به رئیس جمهور همان کشور.
سخن از دفاع از شیوه ی زندگی بود که کلام به اینجا کشید. آیا مردم بومی با طالبان احساس همبستگی و همدلی می کنند؟ آیا مردم افغانستان از خارجیان به حدی نفرت دارند که حاضرند برای دفاع از شیوه ی زندگی خود با این نیروها درگیر شوند؟ پاسخ به این پرسشها برای طراحی هر راهبرد دراز مدتی در افغانستان ضرورت دارد. صرف نظر از همه ی اینها باید توجه کرد که خانواده در افغانستان اهمیتی ویژه دارد. در نتیجه زن افغانستانی موقعیتی مرکزی در فرهنگ این کشور به خود اختصاص می دهد. هم از نظر تاریخی و هم در وضعیت کنونی. این نکته و ظلمی که طالبان به زنان افغانستان روا داشته اند و اکنون نیز از راه هراس افکنی و دامن زدن به ارعاب دنبال می کنند، مرا به یاد کتاب «سه زن در هرات» می اندازد.
سه زن در هرات
1. 7. تغییرات سیاسی ناگهانی برخلاف ادعاها می توانند بنیادهای شکننده ی جامعه را درهم بریزند و به گونه ای غیرقابل تصور جامعه را در مسیری به کل ناشناخته بیندازند. این وضع را در بسیاری کشورها دیده ایم بی آن که بخواهیم آنها را نام ببریم اما حداقل می دانیم که افغانستان در آغاز دهه ی هفتاد میلادی جامعه ای بود که می توانست آرام راه تحول و توسعه را بپیماید. کودتای داودخان این تعادل شکننده را در هم شکست و خود در اندک زمانی قربانی تغییر دیگری شد که همپیمانانش تدارک دیده بودند و به همین ترتیب تغییرات پشت سرهم سرنوشتی غم انگیز برای این کشور و جامعه ی آن به بار آورد. جامعه در دوره ی ریاست جمهوری داودخان هنوز خصلتهای پیشین را با خود داشت و سنتها همچنان نیرومند بودند. گرچه داودخان ناسیونالیسمی پیشرو را دنبال می کرد با این حال بُن خوی جامعه دگرگون نشده بود و تنها دستگاه اداری و گروه های شهری به خصوص در کابل از نظر پوشاک و رفتارهای اجتماعی متفاوت از بقیه ی مردم و حتی تحصیلکردگان در شهرهای دیگر بودند. اندکی هم هرات و یکی دو جای دیگر. بیشتر کارکنان دستگاه داودخان را هم کمونیستان تشکیل می دادند که معرف اکثریت جامعه نبودند و حتی از نظری معرف همه ی قشرهای غربگرا هم به شمار نمی رفتند. جامعه همچنان سنتی بود و می خواست به تدریج در مسیر تغییر گام بردارد. از این بابت به هیچ وجه با ایران همان دوره قابل قیاس نبود. آداب و رسوم در افغانستان به خصوص در ارتباط با آزادیهای زنان سخت سنت محور بود و رفتارهای زنان حکمرانان و کارگزاران حکومت را نمی پسندید. در چنین اوضاعی بود که خانم « ورونیکا دابل دی» یک سال پیش از کودتای کمونیستی همراه همسرش که محقق موسیقی آسیای مرکزی بود به هرات رفتند. او در آغاز حس می کرد زنان همچون سایه هایی بی چهره و بی صورت می مانند. به تدریج اما توانست با آنان دوستیهایی برقرار کند. حاصل این دوستیها و رفت و آمدها کتابی شد به نام «سه زن در هرات». این کتاب در نوع خود سخت توجه برانگیز بود و هنوز هم هست. هم روایت محبت است و آشنایی و هم آن که سهمی است جدی در عرصه ی انسان شناسی به خصوص انسان شناسی فرهنگی. کتاب خانم «ورونیکا» نشان می دهد که زنان در پشت نقاب در افغانستان انسانهایی والا و دوست داشتنی اند. اینان مردمی هستند بافرهنگ که قادرند در نخستین فرصت مناسب در مسیر تغییر گام بردارند.
نشریه ی ترکیه ای انگلیسی زبان ِ (Today´s Zaman) مورخ 15 ژانویه ی 2009 می نویسد فرض کنید جلوی تلویزیون نشسته اید و آواز خواننده ی محبوبتان را می شنوید اما نمی توانید صورت او را ببینید زیرا که فرستنده فقط حق دارد صوت را پخش کند، نه صورت را و شما در تمام مدت تنها یک گلدان را می بینید.
نخست باید بنویسم که حالا کار ما به جایی رسیده است که این ترکیه ایهای سخت مذهبی بدین ترتیب به ما فخر می فروشند. ما ایرانیان به این گونه از ممنوعیتها حتی در ارتباط با مردان هم خوگرفته ایم و نیازی به این فرمایشات نداریم.
«زمان» سپس می نویسد همین وضع در افغانستان در دهه ی هشتاد حکمفرما بود. یعنی در دهه ای که کمونیستان حکومت را در اختیار داشتند. بعد اضافه می کند که اما اکنون وقتی از سایه های بی چهره، بی صدا و جامعه ای بدون موسیقی سخن می گوییم، افغانستان در نظرمان مجسم می شود. نویسنده سپس می گوید یکی از خاطراتش هنگامی است که طالبان سقوط می کنند و مردم از فرط شادی در خیابانها پای می کوبند و صدای موسیقی رادیوهای خود را بلند می کنند. همین نویسنده بر این اعتقاد است که ممنوعیت موسیقی در افغانستان با طالبان آغاز نمی شود. می نویسد یکه خوردم وقتی یکی از دوستانم که در ارتباط با ترک زبانان افغانستان در دهه ی هشتاد در پاکستان و ترکیه (! احتمالا ً درست است چون رژیم کمونیستی به چنین مردمی اجازه نمی داد وارد افغانستان شوند) تحقیق می کرد به من گفت در طول چهارده سال حکومت کمونیستی در افغانستان وزارت اطلاعات و فرهنگ به شدت موسیقی را کنترل می کرد و به چه میزان آزرده کننده بود که دید موسیقی در اردوگاه های مهاجران در پاکستان نیز بنا به تمایل طالبان ممنوع شده بود زیرا اینان رهبری اردوگاه ها را در دست داشتند.
البته این نویسنده ی ترک نمی تواند درست میان کنترل برنامه های موسیقی در زمان حکومت کمونیستی و ممنوعیت شرعی موسیقی توسط طالبان فرق بگذارد. می خواهد تشابهی بجوید اما مقایسه ی او از باب همان قیاس مع الفارق است. ولی در باب کتاب «سه زن در هرات» می نویسد این کتاب زندگی عادی را پیش از هجوم نیروهای شوروی به افغانستان به تصویر می کشد. خانم «دابل دی» و شوهرش در هرات اقامت می گزینند تا بتوانند به مطالعه ی موسیقی در قلب آسیای مرکزی بپردازند و اینجاست که سه زن هراتی او را پذیرا می شوند . او را وارد خانه و زندگی خود می کنند. از این راه با آداب و رسوم آنان آشنایی پیدا می کند. بعد خود اضافه می کند در آن روزها این زن و شوهر در دوره ای در افغانستان بودند که شهروندان می توانستند مراسم عروسی را با رقص و موسیقی بیارایند. مردم محلی موسیقی دوست بودند و از زندگی غنی و پرباری از این بابت بهره می بردند. موسیقی جزء جدایی ناپذیر بسیاری از مراسم و آیینها بود مانند مراسم تولد، ختنه سوران و مهم تر از همه ازدواج. گرچه پژوهش میدانی این زن و شوهر مکمل هم بود اما از نظر اجتماعی تفاوت گذاشته بودند میان فعالیتهای زنان و مردان. خانم «دابل دی» در کار خود به حدی پیش می رود و با این سه زن به حدی نزدیک می شود که می تواند دایره بزند زیرا زنان برای تقویت آوای خود از آن بهره می گرفتند. از این سه زن و البته از دیگران ترانه های بسیار فراگرفت.
باری داستانهای کتاب خانم «دابل دی» شیرین و خواندنی اند. برحسب اتفاق من در دوروبر سال 1990 که در نیویورک بودم با این زن و شوهر آشنا شدم. شوهر در آن هنگام در «کمبریج» درس می داد. در خانه ی دوستی یکشب همه با هم میهمان بودیم. آن شب خانم «دابل دی» به خواهش همه دو سه ترانه خواند. بی تردید صدای خوشی داشت و دری افغانستانی را به شیرینی گپ می زد. روز بعد که او را در محوطه ی دانشگاه کلمبیا دیدم هر دویمان از دیدارهایمان از افغانستان گفتیم. برخی نکته های من برای او درخور توجه بود. ارتباطمان قطع شد. به ایران که بازگشتم خانه ای دیدم سوخته و قلبی داشتم بیمار. دیگر فرصت نداشتم چنین چیزهایی را پی بگیرم. مشخصات کتاب خانم «دابل دی» چنین است:
"Three Women of Herat" by Veronica Doubleday, published by Tauris Parke. paperback .2006.
این کتاب تا جایی که می دانم حداقل دو چاپ داشته است. چاپ نخست که در اختیار دارم به سال 1988 بوده است. اگر اشتباه نکنم همفرهنگان افغانستانی از آن ترجمه ای هم فراهم آورده اند. این را مدتها پیش در جایی خواندم. از این گذشته در یک به اصطلاح «تارنما» یا صفحه ی اینترنتی به قلم «سوزانا تاربوش»(؟) خواندم که خانم «دابل دی» هنوز همچنان به اتفاق همسرش موسیقی سنتی افغانستان را در کنسرتهایی در بریتانیا و جاهای دیگر اجرا می کند و از راه نوشتن، اجرای موسیقی و سخنرانی سعی می کند سهمی درخور توجه در زمینه ی معرفی فرهنگ افغانستان به عهده بگیرد. این را می گویند «گفتگوی فرهنگها». خودجوش و خود انگیخته.
نکته ی مهم این است که طالبان برای دفاع از کدام شیوه ی زندگی به پا خاسته اند؟ جامعه ی افغانستان در حال تحول بوده است و زنان با تمام نیرو برای کسب حقوق برابر و زندگی نو رزمیده اند و می رزمند. حالا طالبان نه تنها می خواهند این شیوه ی زندگی مطلوب خود را بر جامعه ی خود تحمیل کنند، از این هم وراتر می روند و خواستار استقرار همین شیوه ی زندگی در غرب و البته در سراسر جهان هم می شوند. نتیجه آن که سردمداران آمریکا هم می گویند با تمام نیرو از شیوه ی و زندگی خود به دفاع بر می خیزند. بهتر است بگذاریم هر کس و هر کشور شیوه ی زندگی خود را مطابق میل خود انتخاب کند ورنه این ستیزها بی نهایت ادامه خواهند داشت. حالا هم که آمریکا از طریق افغانستان هم با ما هم - مرز شده است خوب است که ما هم به خود بیاییم.
دی – آغاز بهمن 1387 تهران
آدرس الکترونیک تارنمای روزنامک
http://rouznamak.blogfa.com/
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست