پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
کومیتاس در تبعید: بخشی از کتاب "ژرفاکاوی جنون"

اخیراً به زبان فارسی کتابی درباره زندگی کومیتاس منتشر شده است با عنوان "ژرفاکاوی جنون". این کتاب نوشته ریتا سولاهیان کویومجیان است با ترجمه سیفالله گلکار. نویسنده که خود روانپزشک است کوشیده است بر اساس مدارک پرونده پزشکی کومیتاس و گواهیهای دوستان او و نوشتههای کسانی که در آسایشگاه با او دیدار داشتهاند، نوع بیماری روانی او را کشف کند...
اخیراً به زبان فارسی کتابی درباره زندگی کومیتاس منتشر شده است با عنوان "ژرفاکاوی جنون". این کتاب برگردانِ کتاب انگلیسی Archaeology of Madness نوشته ریتا سولاهیان کویومجیان است با ترجمه سیفالله گلکار. نویسنده که خود روانپزشک است کوشیده است بر اساس مدارک پرونده پزشکی کومیتاس و گواهیهای دوستان او و نوشتههای کسانی که در آسایشگاه با او دیدار داشتهاند، نوع بیماری روانی او را کشف کند. در 24 آوریل سال 1915 بود که با دستگیری بیش از دویست تن از نویسندگان، فعالان سیاسی، و سایر روشنفکران ارمنی استانبول، برنامه کشتار و تبعید اجباری ارامنه شروع شد. دستگیری این تعداد از روشنفکران در یک روز، گواهی است بر برنامهریزی از پیش حلّ مسأله ارمنی در امپراتوری عثمانی. در تبلیغات رسمی ترکیه هنوز اصرار بر این است که این روشنفکران سران انقلابیون بودند و در پی سازمان دادن شورشی علیه امپراتوری عثمانی که در شرایط جنگ به سر میبرد. امّا در میان دستگیرشدهگان کسان بسیاری بودند که نه انقلابی بودند و نه حتی سیاسی. در میان آنها تعداد پزشکان بسیار بالا بود. نمایندگان ارمنی پارلمان عثمانی در میان دستگیرشدهگان بودند. سردبیرانِ نه تنها روزنامههای انقلابی، بلکه روزنامههای محافظهکار ارمنی نیز دستگیر شدند. گریگور ظُهراب، نویسنده و نماینده پارلمان دستگیر و در همان روزهای نخست، به قتل رسید. او دوست صمیمی طلعت پاشا، از سران حزب اتحاد و ترقی و از سازماندهندگان قتلعامها بود و مشهور است که شب پیش از دستگیری با او ورق بازی میکرده است. همه چیز خبر از این میداد که سران اتحاد و ترقی تصمیم گرفته بودند با استفاده از شرایط جنگی، مسأله ارمنی را با پاک کردن صورت مسأله حل کنند و نه دوستی خصوصی و نه هیچ ملاحظه دیگری، نمیتوانست جلودار آنها باشد. باری یکی از مشهورترین دستگیرشدهگان 24 آوریل آهنگساز مشهور ارمنی کومیتاس بود.
کومیتاس 13 روز بیشتر در بند نماند، امّا بعد از بازگشت از تبعید دچار بیماری روانی شد و تا زمان مرگش در سال 1935، دیگر چیز خلق نکرد. در یک آسایشگاه روانی در پاریس در سکوت زیست و همان جا از دنیا رفت. او از معدود کسانی بود که از تبعید بازگشت. دلیل تصمیم عثمانیها برای آزادی او احتمالاً پادرمیانی سفارتهای خارجی در استانبول بوده است. داستان 13 روزی که کومیتاس و سایر روشنفکران ارمنی را به سوی وعدهگاه مرگ میبردند، توسط آرام آندونیان، که در این راه همراه کومیتاس بود، نوشته شده است. بیماری روانی کومیتاس دلایل دیگری هم داشت. زندگی فلاکتبار او در کودکی، تناقض بین زندگی روحانی و علایق هنری او و عوامل دیگر، امّا ماهیت غیرقابل فهم دستگیریاش و سایه مرگ بالای سرش و بالای سر دوستانش، ضربه نهایی را به او وارد کرد و واکنش غریب خاموشی مردی که به شوخطبعی مشهور بود و همه عمرش را به جمعآوری موسیقی مردمی ارمنی و سرودن موسیقی گذرانده بود، او را به نمادی از قتل عام ارامنه و مظلومیت قربانیان آن بدل ساخت.
فصلی از کتاب"ژرفاکاوی جنون" به تبعید سیزده روزه او اختصاص یافته و آنچه در این زمان کوتاه امّا سهمگین بر کومیتاس گذشت. این بخش از کتاب عمدتاً بر اساس نوشته آرام آندونیان تنظیم شده است. آن چه در زیر میخوانید گزیدهای است از این فصل.
بخشی از کتاب "ژرفاکاوی جنون" نوشته ریتا سولاهیان
... بامدادان ترن، در شهر کهن نیکومدیا (ایزمیت) ایستاد. کومیتاس و دوستان روحانیش امیدوار بودند مقصد آنها این شهر باشد. نامه ای به دولت توشتند و درخواست کردند آنها را در صومعهی آرماش، نزدیک آن جا، جای دهند. چیزی نگذشت که با به راه افتادن ترن، به بیهوده بودن تلاش خود پی بردند و باز هم به سرنوشت خود اندیشیدند.
شب نزدیک میشد که به اسکی شهر رسیدند. سرابازان پیرامون ترن را گرفتند و دو ساعت که ترن در ایستگاه بود، سراپا ایستادند. حضور هراس انگیز آنها در برابر مداخله ی جسورانهی کارگران ارمنی راه آهن در ایستگاه اسکی شهر بود. این مردان با پی بردن به ویژگی بار و محموله ترن، به آرامی نام برخی از زندانیان سوار بر قطار را گردآوری کردند تا به سراسقف کنستانتینوپل خبر بدهند. این کار بسیار خطرناک، چند بار در جریان کشتار همگانی ارمنیان تکرار شد و راه فرار شمار بسیاری از ارمنیان تبعیدی را فراهم ساخت.
کمی پس از نیمه شب، باز هم ترن به راه افتاد و این شایعه میان زندانیان پیچید که آنها را به سوی آنکارا میبرند. با خستگی و افسردگی بسیاری که در آنها رخنه کرده بود به زودی کم و بیش همه ی زندانیان و نگهبانان آنها به خواب رفتند. همین که بیدار شدند ترن در بخش خالی و خلوت نزدیک سینان کوی نرسیده به آنکارا ایستاده بود. در جادهی خاکی بیرون، گاریهایی که اسب آنها را میکشید و برای بردن کالا به کار گرفته می شد ردیف شده بودند.
ابراهیم افندی باز هم دیده شد و نام شماری از زندانیان را خواند، همانهایی که گروه هفتاد و یک نفری نخستین را در زندان کنستانتینوپل تشکیل داده بودند. به این افراد که بسیاری از آنها صریح اللهجهترین و بیپرده ترین افراد سیاسی جامعه ی ارمنیان کنستانتینوپل در آن گروه بودند، فرمان داده شد از ترن بیرون آیند و سوار گاریها شوند. گاریها همه را به آیاش، شهری که نامش برای هیچ یک از ما آشنا نبود میبردند. گاریها هنوز پر نشده بودند که ترن به راه افتاد. زندانیانی که در قطار مانده بودند شگفت زده بودند که این بخش بخش کردن زندانیها چه معنایی دارد. سرانجام نگهبانی گفت که مردان گروه نخست به پایگاه نظامی آیاش برده میشوند.
دو ساعت دیگر گذشت و ترن به آنکارا رسید. شهری که ارمنی بسیار داشت و زندانیان امیدوار بودند که به پایان راه و مقصد رسیدهاند. سرانجام به آنها اجازه داده شد تا از واگنهایی که یک روز و نیم در آنها زندانی بودند بیرون آیند. از محوطه ایستگاه میتوانستند تاکستانهای شهر را ببینند، آنها را لمس کنند و امیدوار باشند تا مدتی که برای کیفر گناهشان تعیین شده همین جا خواهند ماند. گناهانی که دستگیر کنندگان آنها هنوز دربارهی آن چیزی نگفته بودند. مردان به دو اتاق انتظار ایستگاه راه آهن راهنمایی شدند.(ابراهیم افندی جایی درجه یک را برای برجستهترین افراد گروه به ویژه کومیتاس تعیین کرد) و در اینجا وظیفهی آنها به رییس پلیس آنکارا بهاالدین بِی- همان کسی که به زودی برای دزدی و ستمگری و کشتار ارمنیان آنکارا و بخشهای پیرامون آن، بلند آوازه میشد، واگذار میشد. سرانجام شیخ بهاالدین بِی شیک پوش بر آستانهی در آشکار شد، با این خبر که گروه به چانکیری، 160 کیلومتر دورتر، تبعید خواهد شد. باید با گاری این سفر را انجام دهند و سه روز به درازا خواهد کشید.
نام چانکیری برای ارمنیان آشنا بود، همهی آنها اپرت کُمیک «لِب لِبی جی هُرهُر آغا» نوشتهی دیکران چوخاجیان را میشناختند که یکی از شخصیتهای اصلی نمایش آن، از مردم چانکیری بود. هنگامی که به سوی ردیف گاریها رفتند تا سوار شوند، یک دم از خود بی خود شده و برای شوخی، آهنگی از اپرت از ردیفهای پایانی زندانیان شنیده شد. کومیتاس که در ردیف های پیشین بود، بارها به پشت سرش نگاه کرد تا خوانندگان را ببیند و با لبخندش آنها را دلگرم کند.
آفتاب گرمی بود. پانزده ساعت بود که چیزی نخورده بودند و هیچ یک از آنها تکه نانی را که نگهبانان به هر یک دادند رد نکردند. سپس گفته شد که بر گاریها سوار شوند. برخی از گاریها اندکی راحت تر بودند (به ویژه گاری کومیتاس که در آن نشسته بود.) بیشتر گاریها زهوار در رفته و لکنته بودند، با کف چوبی و به اندازهای باریک که مردها ناچار بودند بنشینند و پاهایشان را تا کنند. هر گاری به سه زندانی داده شد همراه با سربازی تفنگ به دست که سرنیزه بر سر آن بود. با هر گاریران، نیز سربازی تفنگ به دست همراه بود. همین که کاروان آماده حرکت شد، فروشندگان محلی نزدیک آمدند و تخم مرغ پخته ، سیر، پیاز، زیتون و حلوا برای فروش آورده بودند. پلیسهایی که پیرامون گاری ها را گرفته بودند، رندانیان را تشویق میکردند که هر چه میخواهند بخرند. سفری دراز در پیش است و فرصت برای خرید خوراکی کم است.
کاروان و بیست و چهار نگهبان سوار آن، پس از نیم روز به راه افتاد. آندونیان گفته است که گاری او دو سرباز با هایگ خوجاساریان و کشیشی پیر بودند که ناآگاهی حکومت را دست انداخته بودند. کاروان راه خود را از پیرامون آنکارا، به سوی چانکیری در مسیری برنامهریزی شده به گونهای که هرچه کمتر با کسی برخورد کنند، ادامه میداد. آندونیان مینویسد: دو ساعت نخست راه، ناراحت نبود. سربازان با زندانیان نشسته بودند و در راه صاف خوب نگهداری شده، راه میپیمودند و آواز میخواندند. اما به زودی راه پر چاله و دست انداز شد به گونه ای که زندانیان در کف گاری بالا و پایین میپریدند. پیوسته تلاش میکردند مبادا روی سرنیزهی لخت سربازان بیفتند. در راه و در کشتزارهای پیرامون آن، هیچ کس دیده نمیشد. اگر کاروان، برای از پا در آمدن اسبی یا دشواریهای دیگری که خود به خود پیش میآمد، از پیش روی باز میماند، لحظههایی کوتاه برای استراحت پیدا میشد.
چهار ساعت پس از نیم روز، کاروان به نخستین اردوگاه پیشبینی شده رسید: راولی خان، ایستگاه ویرانهای بود که گاریرانها و ژاندارمها درآن جا به اسبهایشان آب دادند. این بخش و پیرامون آن به سبب دزدان و قاچاقچی هایش ، جای بدنامی بود. ساختمان دو طبقهی بیپنجرهی ایستگاه، از باد و فراموشی سیاه رنگ شده بود. آندونیان نوشته است: در این موقعیت، شماری از زندانیان، نشانهایی از روانپریشی از خود نشان دادند. رفتار و حرکات دکتر گریگور جلالی به ویژه، به گونهای بود که نگهبانان پنداشتند اخلال گرانه است و این خود مایهی تهدیدی برای گروه شد. آنگونه که آندونیان نوشته است رویدادِ در هم ریختگی کومیتاس از همین جا آشکار شد.
زندانیان از گاریها پایین آمدند و روی چمنهای باطراو ت نزدیک ایستگاه نشستند و ماهیچههای دردناک خود را مالش دادند. هایگ خوجاساریان به ایستگاه رفت تا خوراکی بخرد و با نان تازه، خاوورما (گوشت سرخ شده) و تاهین حلوا (حلوای کنجد) برگشت. نمکی برای گوشت در دسترس نبود، ناگزیر از سنگ نمک استفاده کردندو به زودی دچار تشنگی سختی شدند. تنها یک چاه آب در محوطه بود و در آن جا، میان گاریران ها و نگهبانان بگو مگوی تندی برسر آب دادن به اسبها در گرفته بود.... بیش از صد اسب را باید آب میدادند. دو تن از زندانیها- آرمن دوریان و میهران باسترماجیان با استفاده از سرگرم بودن آنها به گفت و گو، به آرامی سطلی را پر از آب خنک کرده و برای گروه آوردند. آندونیان نوشته است، کومیتاس به ویژه از این نعمت باورنکردنی به هیجان آمده و دستهایش را بر هم میمالید و به سطل آب نگاه میکرد. همین که نوبت او رسید که آب بنوشد، دوریان و باسترماجیان سطل را بلند کردند تا به لبهای او نزدیک کنند، ژاندارمی سوار بر اسب به سوی آنان تاخت، از روی اسب خم شد سطل را از چهرهی کومیتاس پس کشید و آب را روی او ریخت. آندونیان میگوید: «کومیتاس شگفت زده شد، نمیتوانست حرکت کند. اگار یخ زده بود. دستمالهایی را که به سوی او دراز شده بود تا چهرهاش را خشک کند نمیدید، چشمهایش با بهتزدگی به ژاندارم دوخته شده بود...»پس ازآنکه ژاندارم سوار دور شد، کومیتاس نگاهش به گونهای دیگر شده بود. انگار به همهی کسانی که پیرامونش بودند با وحشت و بدگمانی نگاه میکرد. تاریکی فرا میرسید و کاروان به سوی کالجیک به راه افتاد، جایی که زندانیان باید شب را نزدیک آنجا بگذرانند. آنها که در لباسهای نازکشان یخ زده بودند گمان نمیکردند زنده به چانکیری برسند:
آن راه و جاده نبود، تونلی تاریک بود که در آن شب به سیاهی قیر بود، درختها و صخره ها بر بالای کوه همچون اشباح دیده میشدند و در اندیشههای ما چون غولهای افسانهای یا جنهای داستان پریان شکل میگرفتند...
کومیتاس بیشتر از بیش در هراس و وحشتی کور فرو میرفت. وارتابد گریکوری بالاکیان، کشیشی که با کومیتاس در یک گاری بود، بعدها نوشت:«کومیتاس در پشت هر درختِ جاده ژاندارمی را میدید که پنهان شده است و چهرهاش را با دستهایش میپوشاند و از همکارانش میخواست برایش دعا کنند وسرش را زیر کتش پنهان میکرد.» به این گونه آشکار شد که او در وضعیت روانی خوبی نیست.
پس از نیمه شب، به کالجیک رسیدند. اقامتگاه محلی، ساختمان دوطبقهی بدنمای دیگری که پر از فروشندگان بود. ابراهیم افندی خشمگین شد و فریاد زد که ساختمان را خالی کنند. همین که سربازان به درون ساختمان ریختند و تازیانههایشان را تکان دادند، بسیاری از روستاییان بیآنکه اموالشان را بردارند گریختند. زندانیان بیمار را به طبقه دوم بردند که از اتاقکهایی پر از دود چراغ روغنی، به نام حجره بعنوان اتاق خواب استفاده میشد. دوستان کومیتاس او را وادار کردند به گروه بیماران برود که همه را دکتر تورگومیان مراقبت میکرد.
بامداد روز دیگر که کومیتاس از ساختمان بیرون آمد، دوستانش رفتار او را عجیب و غریب تر دیدند. برابر اقامتگاه در میدان ایستاد ، نا آرام و پریشان بود. پیوسته زیر لب چیزهایی میگفت که کسی نمیتوانست بفهمد..» همین گه ژاندارمی از کنارش میگذشت، تا کمر خم میشد،به زودی در برابر همه، تعظیم میکرد. به ویژه هنگامی پریشانتر و بدحال تر شد که پیام آوری از آنکارا سررسید با دستوری که آرتسرونی (یکی از زندانیان) را به آنکارا ببرند تا به آیاش فرستاده شود. کومیتاس با شنیدن این دستور دچار هراس شد و بارها و بارها پرسید آن مرد را به کجا بردند. پس از آن، همین که به گروهی از زندانیان پیوست ناگهان فریادزد:«راه را باز کنید! بگذارید او برود!» مردان برگشتند و دیدند خری مردنی، بار بر پشت، پشت سر آنان است. کومیتاس به حیوان، تعظیم کرد و از دوستانش خواست که آنها نیز تعظیم کنند...»
کم و بیش ساعت هشت صبح، در بامداد آن روزِ پراندوه، زیر نگاههای سخت و خیره ماندهی افسران درجه دار، کاروان سفر دوازده ساعتهاش را به سوی چانکیری آغاز کرد. در این زمان کومیتاس از اندیشهی کارهایش، تودهی کاغذهای نازکی که ناچار شده بود. در استانبول آنها را رها کند، به گونه ای کشنده، رنج میکشید، فریاد میزند و کسی نمیتوانست او را آرام کند.
آنها که پیرامون او بودند با نگرانی میدیدند که او دگرگون شده است. آدمی که در حالتهای سخت، به دیگران نیرو میداد- به ویژه به دوستش دکتر تورگومیان- اکنون از ترس، کوچک انگاری و تحقیر،در هم ریخته بود. دهههای بعد، آندونیان باز هم شگفت زده بود. از این دگرگونی در شخصیت کومیتاس.. اما او اطمینان داشت که آغاز این حالت دگرگونی در کومیتاس با یورش آوردن آن ژاندارم به او در اقامتگاه راولی بود.
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست