شنبه, ۲ تیر, ۱۴۰۳ / 22 June, 2024
مجله ویستا


کارآفرینی; شانس یا هوش؟


کارآفرینی; شانس یا هوش؟
كارآفرینی: شانس یا هوش؟‌اثر بو‌پی‌بادی (BO, Peabody) با ترجمهء ایثار كیانی را انتشارات فرا با تیراژ ۰۰۰ر۳ نسخه به تازگی چاپ و منتشر كرد. كارآفرینی: شانس یا هوش؟ در قیاس با بسیاری از كتاب‌های كارآفرینی، كتاب كم‌صفحه‌ای است. ۸۳ صفحه كل این كتاب را تشكیل می‌دهد كه دربارهء موضوعات متنوع كارآفرینی، فرهنگ سازمانی، بیانیهء ماموریت، شركت‌های اقتصادی جدید و موفقیت در كسب و كار، به اختصار و سادگی، دیدگاه‌های یك كارآفرین را تشریح می‌كند. «كارآفرینی» همچنان در بوتهء ابهام است. تئوری‌هایی كه دربارهء كارآفرینی مطرح شده، متنوع، پیچیده و گاه كاملا متناقض است، دلیل آن نیز پرواضح است، «كارآفرینان» سعی دارند تلاش خویش را به ثمر نشانند و تئوری‌پردازان می‌كوشند با استنباط از مجموعه رفتارهای كارآفرینان، دست به تئوری‌پردازی بزنند. بدیهی است منش و رفتار «كارآفرینان» متفاوت است و هر یك سعی دارند از مسیر طراحی شدهء خودشان به نتیجه دست یابند. به همین دلیل است كه گاه در می‌یابیم برای كارآفرینی، هوش ضروری است. برخی دیگر این موفقیت را حاصل پشتكار و تلاش بی‌وقفه می‌دانند و برخی از كارآفرینان نیز معتقدند تنها «شانس»، بخت و اقبال به آن‌ها یاری بخشیده است. كدام یك صحیح‌اند؟ در موضوع «كارآفرینی» سخن از صحیح و غلط نیست، بلكه توصیف رفتار و تجربه‌هایی است كه «كارآفرینان» در پرتو آن، فعالیت خود را به انجام رسانده‌اند. در این كتاب، «كارآفرینی: شانس یا هوش؟»، شما از منظری دیگر با موضوع كارآفرینی آشنا خواهید شد، جالب آن كه یك «كارآفرین» این دیدگاه‌ها را به نگارش درآورده است به همین دلیل، گاه با دیدگاه او كاملا موافقید و گاه كاملا دیدگاه او را با شك خواهید نگریست و حتی آن را مردود می‌دانید. با وجود همهء آنچه گفته شد، مطالعهء این كتاب ضروری است، چه این تئوری‌ها و فرضیه‌ها را یك «كارآفرین» بیان كرده است. مهم نیست شما با این دیدگاه‌ها كاملا هم رای و عقیده‌اید یا آن را نمی‌پسندید، مهم‌تر آن است كه با نظرگاه یك «كارآفرین» آشنا شوید.
روی جلد كتاب این عبارتی خواندنی آمده است: «برخلاف شانس‌های روزمرهء زندگی، شانس در كسب و كار را می‌توان خلق كرد. فصل نخست كتاب با عنوان «شانس یا هوش» آغاز می‌شود.» دیدگاه نویسنده بسیار جالب است. آن جا كه می‌گوید: «شانس بخشی از زندگی است و هر كس بالاخره در برهه‌ای از زندگی‌اش شانس می‌آورد، اما شانس بخش بزرگی از حیات یك كسب و كار محسوب می‌شود و احتمالا بزرگ‌ترین بخش حیات كارآفرین. كارآفرینان باید در بدترین حالت، حداقل به شانس اعتقاد داشته باشند و در حالت ایده‌آل، وقتی با آن مواجه شدند تشخیص دهند. به مرور زمان هم، كارآفرین‌های خبره یاد می‌گیرند كه چگونه شانس را ایجاد كنند.
برای ایجاد شانس در كسب و كار نیز یك فرمول ساده و غیرعلمی را نویسنده معرفی می‌كند كه به آن سخت اعتقاد دارد: در حقیقت برای خلق شانس در كسب و كار یك فرمول ساده و غیرعلمی وجود دارد كه می‌گوید، شانس به كارآفرینانی رو می‌آورد كه شركت‌های خود را ماهیتا خلاق، متعهد به اخلاقیات و با فلسفهء مثبت بنا می‌كنند. نویسنده استدلال جالبی برای این فرمول ساده و غیرعلمی به راه می‌اندازد: زمانی كه افراد باهوش و باانگیزه در اطراف یك شركت ماهیتا خلاق، متعهد به اخلاقیات و با فلسفهء مثبت گردآمدند، سخت كار می‌كنند و زمانی كه افراد باهوش و با انگیزه سخت كار می‌كنند، شانس و اقبال غیرمنتظره در پی خواهد بود. برای به بار نشستن این فرمول نیز دو راه پیشنهاد می‌شود:
۱) خلق محیطی كه در آن افراد هوشمند گردهم آیند.
۲) آن قدر باهوش و ذكاوت باشند كه از سر راه كنار رفته و به شانس اجازهء‌بروز دهند. توصیه‌های بسیار ظریف و هوشمندانه‌ای را كتاب در این فصل ارایه می‌كند كه بهتر است آن را در كتاب دنبال كنید تا بتوانیم به بخش‌های بعدی كتاب نیز نظری بیندازیم.
از جمله تناقضات آشكار دربارهء «كارآفرینی»، فصل سه كتاب است: كارآفرینان نمره «ب»ها و مدیران نمره «الف»ها هستند. دیدگاه كتاب چنین است: كارآفرین‌ها تمایل به یادگیری كامل موضوعی ندارند، اما دوست دارند از هر چیز حداقل یك كم بدانند. بزرگ‌ترین نقطهء منفی این خصلت این است كه خیلی سریع از هر كاری حوصله‌شان سر می‌رود. كلا قابلیت تمركز و صبور بودن از خصوصیات كارآفرین به شمار نمی‌آید و این ویژگی را در مدیران می‌توان یافت. كارآفرینان به دنبال نتیجهء سریع هستند در حالی كه مدیران با انتظار كشیدن مشكلی ندارند. مدیران مطمئن هستند اگر در طول زمان كارها را خوب انجام دهند، به مرور زمان نتیجهء كارهای‌شان را خواهند دید. اما توصیهء نویسندهء كتاب جالب است: وظیفهء كارآفرین‌ها، جذب، سازمان‌دهی و تشویق مدیران نمرهء «الف» است و تنها راهی كه ما بتوانیم این كار را انجام دهیم، این است كه به این حقیقت پی ببریم و قبول كنیم كه ما، دانشجویان نمرهء «ب» هستیم. تركیب یك «ب» و گروه «الف» در هر كاری بسیار خوب است. بخش پنج كتاب، عنوان بسیار قابل تامل و جذابی دارد: راه‌اندازی‌ها سایكوپت‌ها را جذب می‌كنند.
سایكوپت را نیز این چنین تعریف می‌كند: فردی است كه تمایل ندارد طبق رفتارهای قابل قبول جامعه رفتار كند. مطالعهء این فصل را به كارآفرینان باید به جد پیشنهاد كرد. این فصل می‌كوشد به كارآفرینان توصیه كند به سراغ كسانی بروند كه خلاقیت دارند ولی رفتارشان تقریبا غیرعادی است. این افراد، منش و رفتارشان با جامعه سازگار نیست. هنجارهای جامعه را درك می‌كنند ولی از آن تبعیت نمی‌كنند به علاوه نیازی ندارند تا از سوی افراد جامعه تایید شوند. جذابیت این فصل از آن روست كه این نوع افراد، علاقه‌مندند به ایده‌های غیرعادی «كارآفرینان» گوش دهند، وقت بگذارند تا آن ایده‌ها به انجام رسد، تا این‌جای كار خوب است، اما امان از وقتی كه این گروه از افراد احساس كنند با شخصی درگیرند یا محیط كار جذاب نیست، در چنین شرایطی این گروه از افراد (سایكوپت‌ها)، پوست كارآفرینان را می‌كنند و موقعیت كاری را به هم می‌ریزند. فصل هفتم این كتاب نیز در نوع خود جالب است: یاد بگیرید عاشق كلمهء «نه» شوید. در این فصل نیز سخنان جالبی را از نویسندهء آن -بوپی بادی-می‌خوانید. برای نمونه فرآیند فروش وقتی آغاز می‌شود كه مشتری می‌گوید «نه». در ادامه توضیح می‌دهد كه «كارآفرینان بیش از هر كس دیگری در كسب و كار كلمهء «نه» را می‌شنوند... كارآفرینان باید یاد بگیرند كه كلمهء «نه» را دوست داشته باشند، ابزار بی‌فایده‌ای است ولی برای بقا لازم است... وقتی كلمهء «نه» را می‌شنوید، قفل نكنید. در واقع آن لحظه است كه باید نبرد را آغاز كنید. هیچ انسانی دوست ندارد به یك انسان دیگر «نه» بگوید. وقتی كسی «نه» می‌گوید در نقطهء ضعف خود قرار می‌گیرد. از این فرصت استفاده كرده و فروش را شروع كنید.
احمد آخوندی- محسن جاویدمؤید
منبع : روزنامه سرمایه