ایده روی کاغذ درخشان است. مشکل اینجاست که فیلم به درخشندگی آن اعتماد ندارد و مدام دورش خط میکشد. پنجره، تلسکوپ، نویسندگی، صدای جعلی، زندگی همسایهها، حقیقت و خیال، همه باید یک مفهوم را یادآوری کنند. استعارهای که ابتدا زیرپوستی و لذتبخش است، کمکم تبدیل به تابلویی بزرگ میشود که فیلم مرتب به آن اشاره میکند. این وسواس، تعلیق را هم ضعیف میکند. تماشای مخفیانه زندگی آدمها ذاتاً میتواند اضطرابآور باشد. کافی است سیلوی اشتباه ببیند، دیده شود یا خیال خودش را حقیقت فرض کند.
فیلم چنین ظرفیتهایی دارد، ولی به جای فشردن گلوی تماشاگر، بیشتر ذهن او را مشغول حل معمای مفهومی میکند.رد «پنجره عقبی» هیچکاک را میشود اینجا دید، اما فاصله مهم است. آنجا نگاه کردن خودش حادثه بود. اینجا نگاه کردن بیشتر موضوع بحث است. همین تفاوت سبب میشود فیلمی که میتوانست ضربان داشته باشد، در بخشهایی به یک تمرین روشنفکرانه خوشساخت شبیه شود.
آدمها زیر آوار ایدهها
ورود آدام قرار است خون تازهای وارد قصه کند. مردی با گذشتهای پرمسئله وارد خانه سیلوی میشود، دستنوشته کنارگذاشتهشده او را برمیدارد و قصهای که قرار بود روی کاغذ بماند، راهش را به جهان واقعی باز میکند. حالا دیگر مسئله فقط سرک کشیدن به زندگی دیگران نیست. پای مالکیت قصه، سرقت، مسئولیت نویسنده و حق آدمهای واقعی هم وسط میآید.
این بخش میتوانست موتور اصلی فیلم باشد. فرهادی هم موقعیتهای اخلاقی جذابی میچیند. اگر نویسنده زندگی کسی را ببیند و آن را تغییر دهد و بنویسد، صاحب داستان کیست؟ اگر آن نوشته به زندگی همان آدمها آسیب بزند، نویسنده هنوز میتواند پشت واژه «تخیل» پنهان شود؟ پرسشها جذاباند، اما تعدادشان آنقدر زیاد میشود که فیلم فرصت جان دادن به همه آنها را پیدا نمیکند. هر دری که باز میشود، پشت آن دری دیگر قرار دارد. نتیجه در بخشهایی به جای پیچیدگی، شلوغی است.
…



































































































































































