خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی، فاطمه مرادزاده: انگار قرار است ماه «مرداد» در تاریخ ایرانزمین پیوندی با واژگان «اسیر» و «اسارت» و پیوندی عمیقتر با «آزاده و آزادگان و آزادگی» داشته باشد.
حکایت این پیوند اما از مرداد 1369 آغاز شد؛ وقتی خبر رسید اسرای دربندِ سلولهای بعثِ عراق به کشور برمیگردند، و وقتی پای اولین گروهشان 26 مرداد، به خاکِ گرم وطن رسید و عشق و آرامش و امنیت دوباره سراپای وجودشان را دربرگرفت.
از آن روزگار پرالتهاب، از آن روزهای گرم و دلچسب تابستان که با عطر وجود دستهدسته آزادگانِ بهمیهن رسیده، مطبوعتر از هر تابستانی در تاریخ این سرزمین شده بود، 36 سال میگذرد.
مرداد امسال اما دوباره حسوحالی دارد شبیه همان سالهای دور؛ آنوقت که یک ایران، هم دلنگران بود و هم لبریزِ هیجان و شادی... نگران از اینکه: «خبر راست است؟ اسرا برمیگردند؟ همهشان میآیند؟ حتی آنها که نامشان توی هیچ فهرستی نیست؟ حتی آنها که رژیم بعث وجودشان را انکار کرده و نامشان توی فهرست مفقودالاثرهاست؟...»
و یک ایران شاد و لبریز از هیجان بود از اینکه پس از سالها چشمانتظاری دوباره فرزندانش را به آغوش میکشد؛ تو بگو حتی یک نفر... فکر بازگشت و رهایی و نجات جان یک فرزند از فرزندان ایران هم شیرین بود، چه رسد به بازگشت دهها و صدها و هزاران اسیر...
مرداد امسال هوای دلمان دوباره پر کشید سمت آن قطار اتوبوسهای درحال حرکت؛ آن اتوبوسها که پشت هم از مرزهای کشورمان وارد میشدند و خیابان شهرها را به بهشتی طربانگیز از عطر وجودشان تبدیل کرده بودند و از پنجرههای هر کدامشان دهها صورتِ رنگپریده با چشمانی پرستاره به روی مردم شهر لبخند میزدند...
آن خیابانها که اتوبوسهای آزدگان را به آغوش کشیده و بوی اسپند و گلاب در زمین و آسمانشان پیچیده بود...
آن کاروانهای بهشتی که مردم را دسته دسته به خیابانها آورده بود و پس از 8 سال رنج و اندوهِ جنگ و ویرانی و کشتار و فراق، دوباره لبخند به لبهایشان و شادی روی دلهایشان نشانده بود...
آن اتوبوسهای خوشبختی که ورودشان به ایران و شهرهای زیبایش از گرمترین و پربرکتترین ماه سال آغاز شد و تا ماهها و سالهای بعد کش آمد؛ آنها نام ایران و اسیر و آزاده و مرداد و شکوه شادی و خوشبختی مردم را بهم پیوند دادند و تا ابد روی تقویم تاریخ ایران نشاندند.
حالا دوباره در یک «مرداد» دیگر که سرشار از حس نوستالژی است، واژهها روی آسمان ایرانمان به خط شدهاند؛ البته نه همه آن واژههای دوستداشتنی؛ فقط آنهایی که طعم تلخ اسارت و دلتنگی و نگرانی را زیرزبانها میآورند و جانمان را دوباره به آتش میکشند؛ آن واژهها که با جنگ و شهادت و اسارت درهم تنیدهاند؛ اینبار اما با جنگ تحمیلیِ 40 روزه...
واژهها قطار شدند و ذهنمان دوباره رفت توی همان سالهای سخت فراق و اسارت؛ وقتی همین چند روز پیش؛ 24 مردادماه، نامه سردار سیدمحمد باقرزاده خطاب به رئیس کمیته بینالمللی صلیب سرخ منتشر شد که در آن به ایجکت خلبانان دو جنگنده سوخو24 ایرانی پس از هدفگیری توسط پدافند دشمن و شهادت خلبان مجید کاظمی و اسارت خلبانها جواد صالحی، عبدالمجید دشتیان و عمران بهروشیان به دست نیروهای قطری اشاره شده بود. به اینکه قطر با وجود سپری شدن 6 ماه و برخلاف تمام قوانین بینالمللی، نه تنها اجازه تماس خانواده و مسئولان ایرانی به خلبانان را نمیدهد که حتی منکر وجود آنها در خاک قطر شده است. سردار باقرزاده به صلیب سرخ: 3 خلبان ایرانی در قطر اسیر هستند
شهادت خلبان «مجید کاظمی» دلمان را آتش زد و بُرد به آن روزها و ماههای ابتداییِ جنگ تحمیلی 8 ساله که F4ها و F5هایمان هر روز و با هر پرواز رعب به دل نیروهای اشغالگر بعثی میانداختند و هر از گاه یکی از آن پرندههای نازنین، طعمه آتش خفاشان میشد و خلبانش از آسمانِ زمینی به فلکالافلاک پر میکشید.
کمااینکه اسارت خلبانها صالحی و دشتیان و بهروشیان هم یاد و خاطرمان را بُرد به آن سالهای پراندوه و حماسه، که 51 خلبان نخبه و کاربلد و میهندوستِ ایرانمان، در طول سالها جنگ تحمیلی و پس از زخمی شدن پرندههایشان مجبور به خروج و فرود اضطراری شده و یکبهیک به اسارت دشمن بعثی درآمدند.
فکرمان رفت سمت قهرمانان پرندهای که وقتی به اسارت در آمدند، زیر شکنجه، تا شهادت یا مرز شهادت رفتند و حاضر به خیانت به ایران و دشنام و ناسزا و همراهی با دشمن بعثی نشدند.
فکرمان رفت سمت اسیرانی که برخیشان تا سالها نامشان در فهرست اسرا نمیآمد و حتی صلیبسرخ جهانی از وجودشان بیخبر بود و چشمِ یک ایران در فراقشان سفید شده بود.
یادمان آمد از خلبانِ جوان و نخبه و باغیرتِ ایراندوست؛ شهید سیدعلی اقبالی که پس از 22 سال بیخبری، خبر آمد که پیکرش پیدا شده؛ نیمی در قبرستان نینوا و نیمی در قبرستان موصل.
یا خلبان محمدصدیق قادری که 10 سال از بهترین سالهای زندگیاش به اسارت گذشت و زیر شکنجه و در سلول انفرادی و...
فکرمان رفت سمت خلبان فرشید اسکندری، که 3 ماه پس از ازدواجش به اسارت درآمد و وقتی برگشت پسری داشت 10 ساله.
خیالمان پر کشید سمت خلبان حسین لشگری عزیز و اسطوره مقاومتی که در جوانی به اسارت رفت و 18 سال بعد که به میهن برگشت، پسرش دانشجوی دندانپزشکی شده بود؛ خلبانی که آخرین آزاده ایرانی بود که به میهن برگشت و از آقای شهیدمان لقب «سیدالاسرا» را گرفت. سیدالاسرایی که در سلولهای خفه و تاریک بعثیها پیر شد و شکنجههای مداوم کارش را به 70درصد جانبازی رسانده بود و همان جراحات چند سال پس از آزادی او را به فوز عظیم شهادت رساند و پرواز در هفت آسمان.
زیبا اینکه اغلب خلبانان شجاع و نخبه ایرانی که به اسارت درآمده بودند و حاضر نشدند وطنفروشی کنند و به همین دلیل نامشان حتی در فهرست صلیبسرخ نیامده بود، مثل شهید لشکری و شهید اقبالی و شهید قادری، تحصیلکرده و شاگرداولِ دورههای آموزشی در ایالات متحده امریکا بودند و آمریکا از آنها خواسته بود که به نیروی نظامی آن کشور بپیوندند، اما آن اسطورههای بیبدیل، حضور در نیروی ارتش جمهوری اسلامی ایران عزیز را به زندگی پررفاه در آمریکا ترجیح داده بودند و جنگ عراق علیه ایران هم که آغاز شد، شجاعانه با پرندههای آهنینشان به جنگ با اهرمن رفتند.
خلبانان پایگاه چهارم شکاری دزفول در اواخر دهه 50
ارتش را نتوانستند منحل کنند، ضعیفش کردند
تازه انقلاب شده بود. صدام خیالات برش داشته بود که میتواند نامش را وارد تاریخ کند و «قهرمان و آقای دنیای عرب» بشود! و برای رسیدن به این نیت، چه بهتر که به کشور همسایه که تازه انقلاب کرده و حکومتش هنوز قوامی نگرفته، حمله کرده و به پیروزی شیرین و زودهنگام و سروری جهان عرب برسد و حتی با همسایه پرقدرت غیرعربش، تسویه حساب تاریخی بکند.
از سوی دیگر در داخل ایران خائنینی دستبهکار شده بودند تا پرچم برافراشته انقلاب را به زیر بشکند، با هر وسیله و روشی که امکانش بود. یکی از آن راهها، انحلال یا بهضعفکشاندنِ ارتش قدرتمند ایران بود. ایران آنوقتها پنجمین ارتش پرقدرت دنیا را داشت و سهم بزرگی از این قدرت، متعلق به نیروی هوایی آن بود. تجهیزات و هواپیماهای پیشرفته و مهمتر از آن، انبوه خلبانانی که بیشتر آنها نه تنها دورهدیدهی پایگاههای نیروی هوایی در آمریکا، که جزو شاگرداولهای دورههای آموزشی خود بودند.
انحلال ارتش که خواست برخی بزرگان! در داخل کشور بود، با تلاش دکتر چمران و مخالفت امام خمینی (ره) و تاکید ایشان بر ضرورت حفظ ارتش، ناکام ماند، اما تلاش برای بهضعفکشاندن و از درون تهیکردن آن به قوت خود باقی بود.
به روایت بسیاری از خلبانهای ارتش، در همان اوایل انقلاب و بهویژه از همان شهریورماهی که صدام در شیپور جنگ دمید، نیرویی پنهان درصدد اخراج خلبانهای دورهدیدهی نخبه و درجه یک ایرانی برآمد، آنچنان که فهرستی از این نخبگان تهیه شده و یکی یکی روی نام آنها خط کشیده میشد تا پرندههای قدرتمند ایران که به مقابله با دشمن بعثی به پرواز درآمده بودند را زمینگیر کند.
خلبان اخراجی؛ از اسارت تا همنشینی با سیدعلیاکبر ابوترابیفرد
یکی از آن خلبانهای نخبه که سهبار حکم اخراجش از نیروی هوایی ارتش صادر و معلوم شد امضای بنیصدر دستِ کم پای سومین نامه اخراج بوده، امیرِ جانبازِ خلبان محمدصدیق قادری است، که در خاطراتش گفته بود: «فهرست 11 نفر اخراجی را به دست آوردم، اسم خودم اول بود. تمام شاگرداولهای دوره آموزشیِ خلبانیِ ایران و آمریکا بودند.»
خلبان قادری در هشتمین روز جنگ تحمیلی، در سن 27 سالگی به اسارت درآمد و 10 سال بعد سند آزادی بهدست، به میهنمان برگشت.
حکایت فعالیت حرفهای خلبان قادری در ارتش؛ حکایت عجیبی است. او کمی پیش از اسارت، در 23 شهریور 1359، برای سومینبار از ارتش اخراج شده و قسم خورده بود که پایش را دیگر در پایگاه نگذارد و تسویه حساب کرده و برگشته بود سر زندگی و بالای سرخانوادهاش. اما حدود یک هفته بعد؛ 31 شهریور، توپولوفهای عراقی را روی آسمان پایتخت که دید، فهمید جنگ بهطور رسمی آغاز شده است.
خلبان قادری اما آموزش دیده بود برای همین روزهای جنگی، برای همین بدون توجه به اخراجش و با پاگذاشتن روی قسمی که خورده بود، با عجله خودش را به پایگاه سوم شکاری همدان رساند و از صبحِ روز اول مهر، سوار پرنده آهنینش شد و علیه اهداف دشمن بعثی به پرواز درآمد.
رقص جنگندهاش در آسمان و عملیاتهای عقابگونهاش اما 8 روز بیشتر دوام نیاورد و در 8 مهرماه در ماموریتی بر فراز بغداد و در شرایطی که مجبور به پرواز در ارتفاع پایین بود، هواپیمایش هدف پدافندهای دشمن قرار گرفت و برای نجات جانش مجبور به خروج اضطراری (ایجکت) شد و از هواپیما بیرون پرید. پریدن همان و به زمین خوردن و درهم شکستن 23 استخوان بدنش هنگام برخورد با زمین همان! شدت جراحتهایش به قدری بود که 7 سال نخست اسارت را نیمهفلج گذراند.
پایش اما به خاک عراق رسیدهونرسیده، ستون پنجم، آمارش را به عراقیها داده بود، برای همین اول مورد توجه قرار گرفته و تمام بدن خردشدهاش را گچ گرفته بودند، اما بعد که به درخواست آنها برای همکاری و ناسزا گفتن به مقدسات و رهبر و نظام جواب منفی داده بود، با همان بدن گچگرفته و خردشده به جانش افتاده و تا 3 الی 4 ماه بعد، حسابی مورد عنایتش قرار داده بودند، طوری که در اولین بازجویی دستی را که تازه عمل شده بود، دوباره شکستند.
تعصبِ شدید روی ایران و وطنپرستیِ خلبان قادری از یک سو باعث محبوبیت او نزد اسرای ایرانی و بهویژه حجتالاسلام سیدعلیاکبر ابوترابی میشود، آنقدر که لقب «سردار اسلام» را به او بدهد. از سوی دیگر موجب بغض و کینه بعثیها شده و روزهای بسیاری را در شرایط سخت زندان و انفرادیهایی سپری میکند که کار آدمی را به جنون میکشاند.
خلبانی که سهبار تلاش کردند از ارتش جمهوری اسلامی ایران اخراجش کنند و جنگ تحمیلی دوباره او را به آسمان برگرداند، سرانجام پس از گذراندن 10 سالِ سخت و پرآزار در 24 شهریور 1369 به همراه مرحوم ابوترابی و چند خلبان دیگر و گروهی از اسرای بسیجی و سپاهی وارد خاک پاک میهنمان می شود.
خاطرات 10 سال اسارت این امیر سرافراز و عقاب آسمانهای ایران، به همراه خاطراتی از زندگی شخصی و روزهای پس از انقلاب و شروع جنگ تحمیلی، در کتابی با عنوان «خلبان صدیق» نقش بسته و توانسته برگزیده بیستویکمین جایزه کتاب سال دفاع مقدس باشد.
خلبان نابغه ایرانی با دو مزار در دو قبرستان عراق
سیدعلی اقبالی دوگاهه یک نابغه بود؛ یک خلبان باهوش و باسواد و نخبه، آنقدر که اساتید پروازش در آمریکا را شگفتزده کند و لقب «سلطان پرواز» به او بدهند و بخواهند که پس از گذران دوره آموزشی در آمریکا بماند و به نیروی هوایی ایالات متحده بپیوندد، اما سیدعلی که دلش برای ایران میتپید را چه به نیروی هوایی امپریالیسم آمریکا؟!...
خلبان جوان ایرانی اگرچه یکبار در 21 سالگی و یکبار در 27 سالگی برای گذران و تکمیل دورههای آموزشیِ خلبانی به آمریکا رفته بود، اما بچهی محله دوگاهه رودبار گیلان بود و با همان صفای طبیعت شمال بزرگ شده و عشق ایران در رگ و پی و استخوانش ریشه دوانده بود.
همین بود که با شروع جنگ تحمیلی، بیقرارِ پرواز شد و هنگام خداحافظی به خانوادهاش گفت: «من یک سربازم که برای چنین روزهایی تعلیم دیده و آماده شدهام. مملکتم برایم هزینههای زیادی کرده و حالا ناموس هموطنانم در اهواز و آبادان و خرمشهر در معرض تهدید عراقیهاست. در چنین شرایطی من نمیتوانم فقط به خودم و خانوادهام فکر کنم. همه اعضای مملکت ما یک خانوادهایم و باید به همگیمان فکر کنیم. کاری که میخواهم بکنم در حکم وظیفه من است.»
اینها را گفت و رفت سمت پایگاه و بعد هم آسمان و بعد هم اهداف ریز و درشت در خاک بعثیها...
آنچنان هوشمندانه و دلاورانه میرزمید، که در دوران کوتاه و پربرکت ماموریتهایش، بیشترِ تلمبهخانهها و نیروگاههای برق عراق را از کار انداخته و موجب به صفر رسیدن صادرات 350 میلیون تنی نفت عراق شده بود.
پس طبیعی بود که عراقیها به خونش تشنه شوند...
بادهای پاییزی تندتر میوزید و ورقهای تقویم به اولین روز آبان 1359 رسیده بود، که جنگنده خلبان اقبالی و جنگنده خلبان شفیع، پادگان «العقره» در شمال عراق را درهم کوبیده و بیش از 300 کشته از دشمن گرفته بودند.
در راه برگشت صدای اقبالی در گوش خلبان شفیع پیچید که: «شفیع مرا زدند»... هواپیمای سیدعلی آتش گرفته بود و با همان آتش و دود به سمت کوهها میرفت...
دقایقی که گذشت برای هواپیمای آتشگرفته رمقی باقی نمانده بود، در نزدیکی مرز ایران بیجان شد و از فراز ابرها به زیر افتاد و خلبانش خروج اضطراری کرد؛ خلبان سیدعلی اقبالی دوگاهه...
استادخلبانِ 33 ساله ایرانی که با چترش در خاک عراق به زمین نشست، طعمه چنگالهای پر از خشم و نفرت بعثیها شد که تا آن روزها ضربههای زیادی از پرندههای ارتش جمهوری اسلامی ایران خورده بودند.
روایت اینطور به ما رسیده که صدام دستور داد طنابهایی را به دو سمت بدن سیدعلی ببندند ( یک طناب به یک دستوپا و طناب دیگر به دستوپای دیگر)، و آن طنابها را با دو ماشین جیپ از دو طرف آنقدر بکشند تا بدنش دو نیمه شود!
بعد، نیمی از پیکرش را در نینوا و نیمی را در موصل به خاک سپردند و برای سرپوش گذاشتن روی این جنایت هولناک، تا 22 سال، از وضعیت و سرنوشت خلبان ایرانی چیزی بروز نمیدادند.
5 مرداد 1381 پس از محرز شدن سرنوشت سیدعلی و پس از آنکه پارههای پیکرش از دو قبرستان عراق پیدا شد و به میهنمان برگشت، تشییع شد و در قطعه خلبانان بهشت زهرا آرمید.
سیدعلی اقبالی خیلی جوان بود که به اسارت درآمد و به شهادت رسید؛ اما عمر پربرکتی داشت. بیش از 3 هزار ساعت پرواز عملیاتی در کارنامهاش بود و به دهها دانشجوی جوان از جمله شهید سرلشکر عباس بابایی، آموزش عملیاتی خلبانی داده بود.
خلبانِ جوانِ خوشچهره، به همان اندازه که در آسمان تیز و جنگنده بود، در زمین، فروتن و مهربان و متین و گشادهرو بود و انس و الفت زیادی با قرآن داشت، آنقدر که هرچندوقت یکبار قرآن کریم را ختم میکرد، و شاید همین پیوند با قرآن، روحیهای مقاوم در برابر شکنجه وحشیانه دشمنان به او بخشیده بود.
داستان زندگی این خلبان شجاع ایرانی نه تنها در کتابهای متعددی از جمله «نابغهای در اوج»، «شکوه پرواز» و «شهریار شهر» به رشته تحریر درآمده است، که برای گرامیداشت یاد و خاطر او بنای یادبودی شامل مجسمه و ماکت هواپیمای F-5 در ساحل سفیدرود شهرستان رودبار احداث شده است.
18 سال اسارت، 10 سال انفرادی؛ سهم «سیدالاسرای» ایران از جنگ
از خلبانِ شهید حسین لشگری گفتن سخت است؛ شهید و خلبانِ نابغه دیگری که او هم دوره تکمیلی خلبانی را در سال 1353 در آمریکا گذرانده و پس از کسب عنوان خلبانی با درجه ستوان دومی به ایران بازگشته و در جایگاه خلبان هواپیمای شکاری اف5 به پایگاه دوم شکاری تبریز رفته بود تا به نیروی هوایی ارتش ایران خدمت کند.
گوشههایی از رنج عظیمی که خلبان سرلشکر حسین لشگری در 6410 روز اسارت، و همسر محترمش در طول همین مدت فراق و بیخبری و تنهایی متحمل شدند را شاید بتوان در لابهلای چند کتابی که از خاطرات آنها برجای مانده تا حدی فهمید.
اولی کتاب «6410» که شامل یادداشتهای شهید لشکری از دوران اسارت است. دومی کتاب «روزهای بیآینه»، که به چاپ دوازدهم رسیده و دوران اسارت خلبان لشکری و تاثیری که روی زندگی متاهلیشان گذاشته را از زاویه دید همسرش؛ منیژه لشگری روایت میکند و به غایت دردآلود و تاثربرانگیز است. و سومین کتاب «سید الاسراء» است.
حسین لشگری 20 اسفند 1331 در روستای ضیاءآباد در قزوین به دنیا آمد و سال 1358 با منیژه لشگری ازدواج کرد و به پایگاه وحدتی دزفول منتقل شد.
از حدود 20 شهریور و پیش از شروع رسمی جنگ تحمیلی، دستههای بزرگ تانکهای عراقی از مرزهای غربی وارد خاک کشورمان شده و به سمت قصرشیرین و مهران درحال پیشروی بودند که جنگندههای ایرانی برای انهدام آنها به پرواز درآمدند. صبح روز 27 شهریور 1359 پرواز دومین دسته از جنگندههای ایرانی از پایگاه چهارم شکاری دزفول آغاز شد و جنگنده خلبان لشگری هم در میان آنها بود. ماموریت لشگری شناسایی وضعیت قوای نظامی در خاک عراق بود، اما در ارتفاع شش هزار پایی پرندهاش هدف آتش دشمن قرار گرفت و در خاک عراق سقوط کرد.
حسین اسیر شد و تا 14 سال کسی از او خبری نداشت. نامش جزو مفقودالاثرها بود و تقریبا بیشتر این سالها را در انفرادی و زیر شکنجه جسمی و روحی گذراند.
سرلشگر حسین لشگری پس از آزادی در مراسم نظامی ستاد فرماندهی نیروی هوایی
یک عمر زندگی! در سلول انفرادی و شکنجه بیامان بیدلیل نبود! عراقیها از او خواسته بودند جلوی دوربین بنشیند و در یک مصاحبه کوتاه تلویزیونی اقرار کند که ایران آغازگر جنگ بوده است.
زندگی حسین با همین چند دقیقه مصاحبه کوتاه، زیر و رو میشد، اگر میپذیرفت، چراکه عراق وعده آزادی و بهترین زندگی در بهترین کشورهای اروپایی امریکایی را به او داده بود، اما نپذیرفت...
حسین هم مثل آن دهها خلبان اسیر و نخبه ایرانی، عاشق ایران بود و متعهد به کشورش. او که به چند زبان زنده دنیا مسلط بود، در اسارت حافظ قرآن هم شد و هنگام آزادی در 17 فروردین 1377 اگرچه جسم سالمی برایش نمانده بود، اما روحیه بالایش نمایندگان صلیبسرخ جهانی را به حیرت آورده بود.
سرلشکر خلبان حسین لشگری 11 سال پس از آزادی، در کنار همسرش منیژه و پسرش علیاکبر با درد و رنج حاصل از شکنجههای دوران اسارت و 70درصد جانبازی، زندگی کرد و همان جراحات شدید در نهایت در 19 مرداد 1388 او را به فوز عظیم شهادت رساند.
علی اکبر؛ پسر و منیژه؛ همسر شهید سرلشگر خلبان حسین لشگری پس از شهادت او
رهبر شهید انقلاب در دیدار با شهید خلبان لشگری پس از آزادیاش، به او لقب «سیدالاسرای ایران» داده بود.
3 ماه پس از ازدواج رفت و وقتی برگشت پسرش 10 ساله بود
خلبان فرشید اسکندری هم سالیان دراز در اسارت بعثیها بود و 10 سال تلخ دوران اسارت را در حالی سپری کرد که نامش جزو مفقودالاثرها بود و خبری از زنده بودنش در دست نبود.
خلبان اف 5 و از خلبانان پایگاه دوم شکاری تبریز بود و از 31 شهریور تا 2 مهر، پروازهای متعددی داشت و یکی از خلبانهایی بود که در عملیات 140 فروندی برای زدن موصل شرکت کرد.
سومین روز جنگ تحمیلی و در دومین روز از مهرماه، جنگندهاش بر فراز آسمان کرکوک هدف آتش دشمن قرار گرفت و سقوط کرد. خلبان اسکندری به اسارت درآمد و شکنجههای دوران اسارت به حدی بود که گردن و کمرِ خلبانِ جوانِ ایرانی آسیبهای زیادی دید.
از ازدواج خلبان اسکندری فقط 3 ماه گذشته بود که با پرندهاش به نبردِ دشمنِ بعثی رفت و به اسارت درآمد و وقتی برگشت پسرش 10 ساله بود.
انتهای پیام/





















![در روز سی و نهم جنگ سوم چه گذشت؟/ سیانان: احتمالا یکی از اهداف پشت پرده دعوت عراق از قالیباف این بوده که بغداد خود را بهعنوان یک میانجی بالقوه میان آمریکا و ایران مطرح کند/تماس تلفنی عراقچی با فرمانده ارتش پاکستان/پزشکیان: مذاکره به معنای تسلیم نیست/ادعای ترامپ: شاید در مقطعی مذاکرات با ایران را از سر بگیریم، اما در حال حاضر وضعیت خیلی خوب است، ولی شاید در مقطعی [این کار را انجام دهیم]](/news/u/2026-08-20/entekhab-1rc6c.jpg)



































































![سیانان: احتمالا یکی از اهداف پشت پرده دعوت عراق از قالیباف این بوده که بغداد خود را بهعنوان یک میانجی بالقوه میان آمریکا و ایران مطرح کند/تماس تلفنی عراقچی با فرمانده ارتش پاکستان/پزشکیان: مذاکره به معنای تسلیم نیست/ادعای ترامپ: شاید در مقطعی مذاکرات با ایران را از سر بگیریم، اما در حال حاضر وضعیت خیلی خوب است، ولی شاید در مقطعی [این کار را انجام دهیم]](/news/u/2026-08-19/entekhab-5fg6o.jpg)









































































