نقش این جریان سیال را در نقاشیهای شاهقلی رنگها ایفا میکنند. هر بار که لایهای از سفیدی بوم برداشته میشود، ما به رنگی میرسیم که دربردارنده احساسی از یک خاطره است. این احساس به شکل اشکال رنگی و در لحظاتی از بوم ظاهر میشود، اما پیش از آنکه وضوح یابد، به سود رنگهایی دیگر محو میشود. هم از این روست که شکلها و طرحها در نقاشیهای شاهقلی بیقرارند، به درجهای از ثبات نمیرسند و در حد واسط جایی قرار میگیرند که بین خاطره، آنچه به آن تبدیل خواهد شد و نحوه بهیادآوردن آن در نوسان است.
این نوسان و بیقراری گاه نرم و لطیف صورت میگیرد، هم از آنگونه که در نقاشی «خاطرهای به رنگ قرمز» میبینیم. گل موجود در این نقاشی بین خاطرهای از یک احساس، یک احساس پرشور و بعدها پژمردن و نحوه بهیادآوردن آن تاب میخورد. این تابخوردگی و جستن از میان احساسات، گسترهای زمانی را در خود دارد که از گذشته تا زندگی اکنون نقاش را در خود حفظ کرده است. آنچه روزگاری بود، جریان داشت و بهگونهای مبهم زخم میزد، حالا خود را در لحظه اکنون و در تکههایی رنگی به یاد میآورد.
میشود این تکهها را دید؛ گلبرگهایی که به قول سزان مثل یک عقده عمل میکنند و رد و نشان چیزها را در خود جا دادهاند: یک خاطره، یک حس، یک احساس، یک زندگی زیسته که از یاد رفته و حالا نیروهایی از آن و از پشت سالها حافظه به سطح میآید و به شکل غلظت یک رنگ بیرون میزند. شاید به همین دلیل است که میگویند گلها شاهدند و با رنگهای خود ما را به شهادت ایستادهاند.
…


































































