جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا

مالیخولیای زمستانی


مالیخولیای زمستانی

درباره نمایشگاه فریدون آو در گالری آران

«همین بس که باقی مانده اند- این فرزندان زندگی که به خطر پشت نکرده اند، همین بس که از میان تلاش ها و جنگ های خود سر به در آورده اند- تنها ازین سبب، بر دیگران پیشی دارند و فاتحان راستین اند.»

والت ویتمن

افقی پیدا نیست تا پس آویز آسمان را با زمین پیوند دهد. هر آنچه هست، در فضایی سرد و یخ زده، در یک میدان بصری تخت، برساخته بر مجاورت و همنشینی، تنها حضور انسانی تصویر را در میان می گیرد. رستم، در گذر از فضای گرم و رنگین چله تابستان، اکنون به چله سرد و خاکستری زمستان رسیده است. از آن همه تکثیر خویشتن اش بر زمینه پرگل تابستانی گرم که حالا به گذشته پیوسته است، پیکری یکه به جا مانده و سایه یی بلند از آفتاب سرد و بی رمق زمستانی. اما، هرگز فرو نمی افتد، همچنان بر پای ایستاده، با قامتی افراشته و نگاهی به پیش. با دستانی که آماده برداشتن دوباره دست افزار نبردند. رستم نقاشی های زمستانی آو، تنها و وانهاده می نماید.

گویی او را با آنچه پیرامون اوست، کاری نیست؛ عناصر دیگر، از جنس و جوهری جدا، بیش از بیش، سوژه را در فضا و مکان منزوی می کنند. فوج کفتارها از زمین و انبوه کرکس ها از آسمان، پهلوان تنها را در پایان زمستان در حلقه کین خواهی خود گرفته اند؛ بی شرمانه به پیش می آیند و رسوا در پروازند. ابرهای تیره، از رنگ سایه های کبود، آسمان را پوشانده اند، و آفتابی اگر هست، روشنایی کم فروغش را از پس پرواز انبوه کرکسان مردارخوار، با لکه هایی از زرد و طلایی بر بوم می پاشد و تهی فضا را پر می کند. اما این همه گویی در مهی سرد و سپید پیچیده است، و از ورای نگاهی غبارآلود و مات به چشم می آید. تنها، پیکر پهلوان افسانه یی است که در تمام نقاشی ها خود را بی پروا به رخ می کشد، بی هیچ حجابی از غبار و مه، به نشانه صداقت و استواری.

شگفت آنکه در تماشای نقاشی های فریدون آو، «رستم در چله زمستان»، در گالری آران، هیچ نومیدی و یأس، و هیچ فسردگی و اندوهی نیست؛ شاید تنها نوعی افسوس ملایم پالوده یا متعالی احساس شود، که با تامل در آثار، سویه های روشن تر تنیده در آنها به چشم می آید؛ چیزی که تنها می توان آن را مالیخولیا نامید. گزافه نخواهد بود اگر ادعا کنیم زیبایی چشمگیر این آثار بیش از همه مدیون سرشت ماخولیایی آنها است. خطا است اگر آنها را در پیوند و تماس بصری با نوعی فرهنگ بدبینی قرار دهیم، یا چون پیش- متنی برای گفتمان یأس به حساب آوریم. آنها درگیر حالت خاصی از روان هستند که شاید «نومیدی شادان» شایسته ترین تعبیر آن باشد.

پهلوان، یکه و تنها تصویر می شود؛ پیکره انسانی تنها که با فوج بدخواهان در سرما و سکونی آزارنده احاطه شده است. اما این جنبه تراژیک احساسی بالنده را برمی انگیزد؛ احساسی که گاهی به والایی و گاهی به مالیخولیا سر می ساید. نقطه تلاقی میان دو احساس، در ترکیب تامل پریشان و آشفته سر می زند. این نوعی تامل و مداقه آرام و آسوده است که با اضطراب- چه ناشی از ترس (امر والا) و چه زاده فقدان و تمنا (مالیخولیا)- درمی آمیزد. گویی این همپوشانی والایی با مالیخولیا، در کنار مضمون تنهایی و اندوه شیرین پهلوان، هیجانی را در جای جای آثار می نشاند که در پیچیدگی و کشمکش های درونی اش از هر طبقه بندی ساده یی می گریزد.

مالیخولیا، احساسی است که ما آن را متمایز از هنر تجربه می کنیم. اما در عین حال، هیجانی است که ما آن را در گستره یی از بافتارهای هنری هم به ادراک درمی آوریم. نقاشی، همچون گونه یی روایت، نمونه یی از مواردی است که در آنها مالیخولیا بیشتر شکل یک احساس را به خود می گیرد تا گونه خاصی از یک خïلق. حتی شاید رستم در شاهنامه (در بازخوانی اش به مثابه نوع دیگری روایت)، بازیگری در سلسله یی از رویدادهای خیالی باشد، که در آنها شخصیت های افسانه یی و مکان ها، به ابژه های عامدانه احساسات مالیخولیایی ما بدل می شوند. گاهی می توانیم منبع احساس را به سلسله خاصی از رویدادها یا به یک شخصیت ویژه منحصر کنیم. می توانیم حالات معینی را در چهره کسی باز شناسیم که احساسات او را به نمایش می گذارند، یا می توانیم به برخوردهای ویژه یی میان دو نفر ارجاع دهیم که سویه های سوگناک رابطه آنها را آشکار می کنند. اما از سوی دیگر، همچنین می توانیم شادی و لذتی را درک کنیم که آن دو هنگامی که یکدیگر را می بینند احساس می کنند. از بستر این دو، سایه یک پایان تراژیک و شادمانی دو دلداده، مالیخولیا سر برمی آورد.

شاید چنین تاملی در باب نقاشی های این مجموعه به ورطه نوعی احساساتی گری بغلتد، یا حتی فراتر از آن، ریشه های این نازک طبعی را در خود آثار جست وجو کند. اما برعکس، این همان نقطه یی است که قوت تصاویر را آشکار می کند. احساساتی گری در هنر، به برانگیختن احساساتی اشاره می کند که به نوعی غیرقابل اطمینان (غیراصیل) و سطحی هستند. نازک طبعی، به خودی خود، یک احساس یا خïلق نیست، بلکه بیشتر شیوه یی است که گاهی به واسطه آن، احساسات و خïلق ها آشکار می شوند. احساساتی گری می تواند در غم و شادی وجود داشته باشد، و وقتی این هیجانات به شکلی احساساتی خود را نشان دهند، به آن معناست که به نظر نمی رسد از منظر مقایسه با زندگی واقعی، قابل توجیه باشند. در زندگی واقعی هم لحظاتی از احساساتی گری وجود دارد، اما در این موارد، سایه غیراصیل بودن از غیرحقیقی بودن احساسات واقعی یک نفر سرچشمه می گیرد. مالیخولیا در روشن ترین مصداق هایش، به نازک طبعی اجازه بروز نمی دهد. هیچ مالیخولیایی را نمی توان به شکلی احساساتی مجسم کرد و نمایش داد، چرا که مالیخولیا فی نفسه، چنان هیجان پیچیده و پالوده یی است که راه را بر بروز هر سطحی نگری سد می کند. بدین سان، هنرمند هوشمندانه عناصر را رمزگذاری می کند و می آراید تا در مرتبه بالاتری در خود اثر پیچیدگی ایجاد کند، و آن را از درافتادن در ورطه کاری سطحی و خام و باب روز در امان بدارد.

مالیخولیا اغلب در مواجهه ما با آثار هنری نقشی ایفا می کند. مالیخولیا، ملاحظات زیبایی شناختی را نه تنها به بازی در عرصه بافتارهای از پیش تعیین شده این حوزه فرا می خواند، بلکه در موقعیت های روزمره نیز دلیلی برای بروز و تجلی می یابد. اما پیچیدگی آن، این واقعیت که فی نفسه فریبنده است، راه به این اندیشه می برد که باید به خودی خود، احساسی زیبایی شناختی باشد. باید به خاطر داشت که خصوصیت متمایزکننده مالیخولیا، ویژگی دوگانه، و افتراق اش از اندوه و افسردگی، آن را به مثابه احساسی زیبایی شناختی می شناساند.

احساس مالیخولیا، در غنا و سرشت دوگانه اش یکه نیست- چنان که والایی نیز از موقعیتی مشابه برخوردار است- اما در بستر زیبایی شناختی توجهی دوچندان می طلبد. آنچه در نسبت با مالیخولیا، ویژه، یا حتی شاید یکه می نماید، نقشی است که می تواند در زندگی هرروزه ما ایفا کند؛ در بافتارهایی که در بادی امر زیبایی شناختی نیستند. آنگاه که سوگواری و مویه خود را به مالیخولیا دگرگون می سازند، و آن هنگام که یأس و اندوه ناشی از یک فقدان فروکاسته و با خاطرات مطبوع درآمیخته اند، مثالی از مالیخولیا سر برمی آورد، که گویی فی نفسه بستری زیبایی شناختی از آن خود می آفریند. آرامش و تاملی که با مالیخولیا پیوسته است، بازتابنده همان نیاز دیرپا به تامل در واکنش زیبایی شناختی است. مالیخولیا در این بافتار روزمره اش چه بسا فاقد شدت تجربه هنرمندانه باشد، اما هماهنگی پالوده اش کم از یک سویه زیبایی شناختی مهم ندارد. لذت حاصل از مالیخولیا ناشی از شدت یا برانگیختگی نیست، بلکه بیش از همه برخاسته از هماهنگی جامعی است که ما تجربه می کنیم. آنگاه که مالیخولیا را چنین احساس می کنیم، در قید هیجانات «نازل» هستیم؛ بر هر دو اندوه و شادی طاقت فرسا فائق آمده ایم. تامل آرمیده در مالیخولیا، آن را به احساسی عقلانی و قابل کنترل بدل می کند. ما را قادر می سازد از تجربیات پیشین خود قدری فاصله بگیریم؛ و به آنها جایگاهی در تاریخ خودمان عطا کنیم. حاصل آنکه، بیشتر در هماهنگی با گذشته مان قرار می گیریم، و می توانیم از احساس مالیخولیا لذت ببریم، تا آنکه در اندوه و پریشانی غرقه شویم. این ویژگی، شاید بیش از هر چیزی، مالیخولیا را به احساسی «آموزنده» بدل می کند؛ مثالی از احساسی ژرف و بالغ که تجربه آن، راهی برای غلبه بر رویدادهای دردناک در حیات آدمی پیش پا می گذارد. آشکار است که مالیخولیا جایگزینی برای احساس اندوه و حزن نیست؛ هنگامی که با فقدان رو در رو می شویم، گریزی از تجربه این احساسات نیست. اما مالیخولیا می تواند گامی فراتر نهد، و هر دو سویه تاریک و روشن هستی ما را به قضاوت بنشیند.

پس، مالیخولیا احساسی بیگانه در هنر نیست، یا حتی در رویارویی زیبایی شناختی ما با زندگی روزمره. مالیخولیا در بسیاری از قالب های هنری رخ می نماید، چه در اشکال مدرن و چه در گرایش های پیشینی. آنها که جویای شادمانی یا اندوه اند (اگر از هراس یاد نکنیم)، از آمیختگی ظریف رنج و لذت در مالیخولیا بهره یی نمی برند.... اینجا دوباره، سایه هایی از هر دو احساس مثبت و منفی در غم غربت برای زمان و مکان دیگری که اکنون از دست شده، برای شکوه روزگار گذشته، و غیره... می یابیم.

گام نهادن در عالم زمستانی نقاشی های فریدون آو، بی گفت وگو، تاملی مضاعف طلب می کند؛ تاملی از همان جنس مالیخولیایی. سویه تاملی مالیخولیا، از این حقیقت ریشه می گیرد که غالباً به واسطه خاطرات، اندیشه ها، یا تصویرپردازی هایی پیوسته با ابژه یی غایب، غیرمستقیم به تجربه درمی آید؛ مضمونی که با توجه به آثار پیشین هنرمند، غریب و ناآشنا جلوه نمی کند. خود احساس، گویی از تامل و مداقه سر بر می زند، چنان که همواره با خاطره یا اندیشه یی پیوند دارد. خاطراتی که مالیخولیا را برمی انگیزند، همچون دیگر یادها، یا زنده و روشن اند، یا محو و در آستانه فراموشی، یا جایی میان این دو قرار می گیرند. به هر رو، نیازمند یادآوری و تامل اند، تا غبار فراموشی از آنها زدوده شود.