جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا

آنارشیسم چپ چگونه کار می کند


آنارشیسم چپ چگونه کار می کند

در این باره دیدگاه های بسیار متفاوتی وجود دارد در میان آنارشیست های چپ, کسانی هستند که بازگشت به نوعی سازمان اجتماعی بسیار ساده تر, حتی جامعه ای پیشاصنعتی, را در سر می پرورانند دیگران به نظر درپی آنند که تکنولوژی و تمدن مدرن را حفظ کنند البته به شکلی که کمتر برای محیط زیست مضر باشد , اما به مالکیت خصوصی پایان دهند

در این باره دیدگاه‌های بسیار متفاوتی وجود دارد. در میان آنارشیست‌های چپ، کسانی هستند که بازگشت به نوعی سازمان اجتماعی بسیار ساده‌تر، حتی جامعه‌ای پیشاصنعتی، را در سر می‌پرورانند. دیگران به نظر درپی آنند که تکنولوژی و تمدن مدرن را حفظ کنند (البته به شکلی که کمتر برای محیط زیست مضر باشد)، اما به مالکیت خصوصی پایان دهند.

در این باره که چه چیز باید جایگزین شرایط موجود شود هم پیشنهادهای مختلفی ارائه شده است. ممکن است بنگاه‌های موجود به همین شکل حفظ شوند و فقط مالکیت شان به کارگرها واگذار شود که پس از آن با کنترل دموکراتیک کارگران اداره بشوند. این آنارشیسم سندیکایی است: اقتصاد دارای بنگاه‌های متعدد باشد، اما هرکدام از بنگاه‌ها در مالکیت کارگران شان بمانند و توسط آنها نیز اداره شوند. آنگاه شاید بنگاه‌ها به انجام معامله با یکدیگر برای تامین مواد مورد نیاز روی بیاورند؛ یا اینکه همانند گذشته دستمزدهای پولی بپردازند و کالاهایشان را به مصرف‌کنندگان بفروشند. روشن نیست که سندیکالیست‌ها چطور دغدغه‌ مساوات طلبی شان درباره نیازمندان را حل‌و‌فصل می‌کنند یا چطور تولید کالاهایی را که هیچ سودی ندارند، توجیه می‌کنند. شاید فرض شده است که سندیکاها با احساس مسوولیت اجتماعی خود به اعانه‌دهی روی می‌آورند؛ برخی دیگر نیز گفته‌اند که هرکدام از بنگاه‌ها نمایندگانی برای حضور دریک سازمان فرابنگاهی انتخاب می‌کنند که آنها به اجرای وظایف مورد نیاز بپردازند.

باید اشاره کنم که تام وتزل (Tom Wetzel) تصویر ارائه شده توسط من از آنارشیسم سندیکایی را قبول ندارد. استدلال او این است که شمار بسیار اندکی از آنارشیست‌های سندیکالیست تابه حال اینطور پنداشته‌اند که تنها مالکیت بنگاه‌ها به کارگران واگذار بشود بی آنکه مشخصه‌های اصلی اقتصاد بازار تغییر کند. او می‌گوید، هدف غالبا استقرار یک ساختار دموکراتیک فراگیر بوده، تا تعدادی خرده دموکراسی مستقل بنگاه محور.

آنطور که خودش می‌گوید: «آنارشیسم سندیکایی مدافع گسترش جنبش توده‌ای کارگران بر پایه گونه‌ای دموکراسی مستقیم است که به مانند ابزاری برای سازماندهی مجدد جامعه به منظور استیفای تسلط جمعی کارگران بر فرآیند تولید عمل کند. به این ترتیب با گسترش وسعت طبقه از سلطه و استثمار طبقه تولید‌کننده جلوگیری می‌شود. کارگران مادامی که به شکل گروه‌های منفرد و رقیب در یک اقتصاد بازاری عمل کنند نمی‌توانند تسلط جمعی بر نظام تولید اجتماعی داشته باشند، لازمه خودگردانی وجود ساختارهای دموکراتیک در تولید اجتماعی و به طورکلی روابط حوزه عمومی است. بنابراین خودگردانی کارگران تنها به معنای خودگردانی در بنگاه‌های منفرد نیست، بلکه به کل نظام تولید اجتماعی برمی گردد. این نیازمند مجموعه‌های «ریشه روینده» (Grassroots) است، مثل انجمن‌ها یا میثاق‌های کارگری که از طریق آنها سیاست‌های هماهنگ شده برای جامعه به شکلی دموکراتیک بیرون بیاید.

این رویه پیشنهاد جایگزینی است برای رابطه «دولت- ملت سنتی.» طبق این تفسیر از آنارشیسم سندیکایی، اصناف انقلابی، به جای آنکه گزینه‌ای برای سازمان اجتماعی تحت آنارشیسم باشند، مسیر دستیابی به جامعه آنارشیست اند. بسیاری توجه خواهند کرد که هیچ چیز آنارشیستی درباره این پیشنهاد وجود ندارد؛ به واقع جدا از اسامی و عناوین، این خیلی ساده همان سوسیالیسم دولتی پیشین است. باکونین احتمالا این ایده‌ها را به عنوان سوسیالیسم تمامیت خواه مارکسیستی تحت لوایی تازه به مسخره می‌گرفت و پیش بینی می‌کرد که انقلابیون این آنارشیسم خود به زودی تبدیل به حکام مستبد تازه می‌شوند. با این‌حال احتمالا حق با وتزل است که بسیاری یا حتی اکثریت آنارشیست‌های سندیکالیست نظامی را که او تشریح کرده، ارج می‌گذاشته‌اند. علاوه براین او می‌افزاید که: «اگر خوب به مفهوم دولت به شکل اغلب مجردی که در علوم اجتماعی دارد دقت کنید، مثلا آن‌طور که در تعریف وبر آمده، آن وقت می‌توان گفت که پیشنهاد آنارشوسندیکالیست‌ها نه حذف دولت که نوعی دموکراتیک سازی رادیکال بوده است. این چیزی نیست که خود آنارشیست‌ها درباره‌اش حرف بزنند، اما می‌توان به شکلی متقاعد‌کننده استدلال کرد که برآمد منطقی گفتمان بخش عمده‌ای از جریان آنارشیسم چپ همین است.»

البته بحث ایدئولوژی آنارشیست‌های اسپانیایی (به لحاظ تاریخی بزرگترین جریان آنارشیست اروپا) که رونالد فریزر به آن پرداخته، ادعای وتزل را قویا تحلیل می‌برد. دو جریان بزرگ تفکر وجود دارد که هردو خواستار حذف دولت به معنای عام وبری آن بوده‌اند و به کنترل محل کار توسط کارگران باور داشته‌اند. فریزر پس از شرح تمایز گرایشات شهری و روستایی ایدئولوژیست‌های اسپانیایی توضیح می‌دهد:

«هر دو گرایش در این اندیشه مشترک بودند که طبقه کارگر کنترل کارخانه‌ها را در دست بگیرد و آنها را به طور جمعی اداره کند، بی آنکه چیز دیگری در این میان تغییر یابد... چنین انگار ساده‌ای درباره تداوم احوال به این مفهوم آنارشوسندیکالیستی مربوط می‌شود که انقلاب را نه به عنوان تخریب و جایگزینی نظم بورژوازی، که به عنوان جابجایی آن می‌بیند. تملک کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، هرقدر هم که با خشونت همراه باشد، گام نخستین انقلابیون برای ایجاد نظم نوین نبود بلکه هدف نهایی شان بود. این دیدگاه هم به نوبه خود با تعبیر خاصی از دولت محدود می‌شد. هرگونه دولتی (بورژوایی یا کارگری) یک نیروی جبار قلمداد می‌شد – نه فقط وقتی که قوه قهریه طبقه‌ای خاص می‌بود. بنابراین خود دولت و نه شکل تولید کاپیتالیستی که آن را به شکل کنونی اش درآورده بود، به عنوان دشمن اصلی تلقی می‌گشت. لازم نبود که دولت تصاحب شده، خرد شود و از بین برود و سپس نیروی انقلابی جدیدی حاکم گردد. خیر. اگر تنها می‌شد که به نوعی آن را محو یا منسوخ کرد، هرچیز دیگر از جمله جبر و ستم خود به خود ناپدید می‌شد. نظم کاپیتالیستی با روی کار آمدن کارگران به عنوان مدیران جدید کارگاه‌ها تنها جابه‌جا می‌گشت. کارگران خودسامان در کمون‌های خودمختار یا سندیکاهای پرقدرت، به عنوان اصلی ترین عامل تولید، جای بورژواها می‌نشستند. نتایج این چنینی در انقلاب ۱۹۳۶ بارسلونا دیده شد؛ جایی که تولید کاپیتالیستی و روابط بازار در صنعت اشتراکی شده به حیات خود ادامه دادند.»

ایده‌ اصلی آنارشوکاپیتالیسم این است که برخلاف باور رایج، پلیس خصوصی انگیزه‌های قدرتمندی خواهد داشت که صلح‌آمیز عمل کند و به حقوق افراد احترام بگذارد.

اول از همه، شکست در حکمیت صلح‌آمیز دعاوی، منجر به شکل‌گیری نزاع‌های تخریبی میان دو طرف خواهد شد، که خود به زیان سودآوری است. دوم، بنگاه‌های این حوزه مایلند که روابط تجاری بلندمدتی ایجاد کنند، پس راغب خواهند بود که با حسن نیت وارد مذاکره شوند تا سودآوری بلندمدت شان تضمین شود و سوم، بنگاه‌های تهاجمی احتمالا تنها قادر به جذب مشتریان بسیار پرریسک خواهند بود که این امر هزینه‌هایشان را شدیدا بالا می‌برد (مثل مشکلی که در مورد بیمه‌های درمانی وجود دارد. افرادی که ریسک شان بالاست اتفاقا بیشتر به دنبال بیمه می‌آیند و این خود هزینه را برای شرکت‌های بیمه بالاتر می‌برد که گاها مجبور به اعمال نرخ‌های یکسان در حوزه‌ درمان هستند.)

آنارشوکاپیتالیست‌ها عموما اعتبار چندانی برای این دیدگاه قائل نمی‌شوند که می‌گوید «ماموران پلیس خصوصی» چیزی شبیه به مافیای امروزی خواهند شد – مزایای هزینه‌ای یک کسب و کار آزاد و قانونی «پلیس زیرزمینی» را غیررقابتی خواهد ساخت. همچنان که دیوید فریدمن در «ماشین‌آلات آزادی» (The Machinery of Freedom) شرح می‌دهد: «شاید بهترین طریق دریافت اینکه چرا آنارشوکاپیتالیسم نسبت به نظام کنونی ما بسیار صلح‌آمیز‌تر است استفاده از قیاس باشد.

لحظه‌ای تصور کنید که جهان ما چگونه می‌بود اگر هزینه نقل مکان از یک کشور به کشور دیگر صفر بود. همه در تریلر زندگی می‌کردند و به یک زبان حرف می‌زدند. حال اگر یک روز، رییس‌جمهور فرانسه اعلام می‌کرد که به دلیل مشکلات با کشورهای همسایه مالیات‌های نظامی جدیدی وضع خواهد شد و به زودی خدمت اجباری برقرار می‌شود. فردای آن روز، او می‌دید که بر مملکتی آرام، اما خالی از سکنه، حکم می‌راند. از کل جمعیت تنها خودش، سه ژنرال و بیست و هفت خبرنگار جنگ باقی می‌ماندند.»

(علاوه بر این آنارشوکاپیتالیسم باور دارد که مافیا تنها در شرایطی که نوعی نقص بازار توسط مثلا ممنوعیت الکل،

مواد مخدر، قمار یا موارد این چنینی بوجود آمده باشد امکان حیات دارد. مافیایی‌ها ممکن است سر هیچ و پوچ همدیگر را بکشند، اما مغازه‌دارها و فروشنده‌ها خیر.)

برخلاف برخی آنارشیست‌های چپ، آنارشوکاپیتالیسم هیچ اعتراضی به مجازات مجرمین ندارد؛ و این ادعای چپ‌ها را که مجازات مانع وقوع جرم نمی‌شود بچه‌گانه تلقی می‌کند. مجازات‌های سنتی می‌توانند با حکم یک قاضی بی‌طرف لغو شوند، یا به جای آنها یک نظام جبران پولی برقرار شود (احتمالا همراه با یک سیستم کارخانه‌های زندان مانند). مجرمان محکوم شده ملزم به جبران خسارت قربانی هستند و مجبور خواهند شد تا زمان بازپرداخت بدهی کار کنند. در مجموع، آنارشوکاپیتالیست‌ها بیشتر رویکردی جبرانی دارند تا کیفری.

شاید جدایی اصلی میان آنارشوکاپیتالیست‌ها از تفاوت ظاهری میان رویکردهای روتبارد و دیوید فریدمن ناشی شده باشد، که اولی مدافع آنارشیسم قانون طبیعی است و دومی بیشتر رویکردی اقتصادی دارد. روتبارد بیشتر بر ضرورت وجود یک مجموعه قانون لیبرتارین که مقبولیت عام داشته باشد تاکید دارد (که این هم به عقیده او با تخلیص قانون عرفی آنگلو-آمریکن به سهولت قابل دستیابی است)، درحالی که فریدمن بیشتر بر امکان وجود نظام‌های قضایی متعدد که به تقاضای مشتریان خود از اقشار مختلف جمعیت پاسخ می‌دهند، تکیه دارد. هرچند در کل تفاوت این دو بیش از حد برجسته شده است. روتبارد معتقد است که برای تقاضای مصرف‌کننده مشروع است که ماهیت فلسفی اساسا خنثی قانون را تعیین نماید، مثل فرآیندهای قانونی و همچنین مسائل فنی مربوط به تعریف حق مالکیت (مانند قانون آب، معدن و غیره) و فریدمن هم معترف است که «نقاط کانونی»، نظیر هنجارهای مرسوم، احتمالا می‌توانند مجموعه قوانین موجود را شفاف و استاندارد ‌سازند.

منتقدان آنارشوکاپیتالیسم گاهی می‌پندارند که در یک جامعه آنارشوکاپیتالیست از تشکیل بنگاه‌های کارگری یا اشتراکی جلوگیری به عمل خواهد آمد. اما بهتر است که بگوییم هرچند اشخاص آزاد خواهند بود تا به ایجاد ‌سازمان‌های اشتراکی اقدام کنند، اما آنارشوکاپیتالیست‌ها خیلی ساده بعید می‌دانند که چنین‌ سازمان‌هایی شایع یا گسترده بشوند. با این حال، در تئوری یک جامعه‌ «آنارشوکاپیتالیست» می‌تواند با انواع بنگاه‌های کارگری و اشتراکی انباشته شود، مادامی که این‌سازمان‌ها داوطلبانه تشکیل شده باشند (مثلا عضویت در آنها داوطلبانه باشد و سرمایه آن هم با رضایت صاحب‌اش بدست آمده باشد) و اشخاص عضو این حق را داشته باشند که در صورت تمایل از آنها جدا شده و شرکت‌ها یا سایر انواع بنگاه‌های سودآور شخصی شان را دایر کنند.

در سایر موارد آنارشوکاپیتالیست‌ها اختلاف اندکی (اگر اصلا اختلافی وجود داشته باشد) با لیبرتارین‌های میانه رو دارند. خدمات باید خصوصی و رقابتی باشند. قانون‌گذاری برای رفتارهای شخصی و اقتصادی باید منسوخ گردد. آن‌ها که می‌توانند و به خودشان اهمیت می‌دهند باید با کار و مسوولیت بر فقر غلبه کنند و آنها هم که نمی‌توانند باید به اعمال خیریه داوطلبانه ازشان دستگیری شود. (لیبرتارین‌ها خیلی سریع اضافه می‌کنند اقتصادی که از قید و بند مقررات آزاد شده باشد فرصت‌های بسیار بیشتری در اختیار فقرا می‌گذارد و حذف مالیات به افزایش چشمگیر پرداخت‌های خیریه می‌انجامد.)

برایان کاپلان

ترجمه: مجید رویین پرویزی