پنجشنبه, ۳۱ خرداد, ۱۴۰۳ / 20 June, 2024
مجله ویستا

حکم مرگ


حکم مرگ

▪ موریس بلانشو
▪ ترجمه؛ احمد پرهیزی
▪ ناشر؛ مروارید
▪ چاپ اول؛ ۱۳۸۵
▪ ۱۱۰۰ نسخه-۱۲۶ صفحه
داستان بلند «حکم مرگ »نخستین بار در ۱۹۴۸ منتشر شد، سپس با اندکی تغییر در ۱۹۷۷ باز چاپ شد …

موریس بلانشو

ترجمه؛ احمد پرهیزی

ناشر؛ مروارید

چاپ اول؛ ۱۳۸۵

۱۱۰۰ نسخه-۱۲۶ صفحه

داستان بلند «حکم مرگ »نخستین بار در ۱۹۴۸ منتشر شد، سپس با اندکی تغییر در ۱۹۷۷ باز چاپ شد و همین نسخه مبنای این ترجمه بوده است، اما بخش کوتاه حذف شده را به همراه توضیحی مختصر می توانید در بخش افزوده ها بخوانید. پیش از هر توضیحی نکته ای درباره ی نام این اثر و برگردان فارسی آن از زبان مترجم بخوانید؛ Larret de mort در زبان فرانسه حامل دو معناست، یکی حکم مرگ و دیگری وقفه در مرگ یا چیزی شبیه به آن. واژه arret، هم به معنای حکم (دادگاه) است و هم به معنای ایست، وقفه، توقفگاه (اتوبوس، قطار و ...).

تا آنجا که من می دانم در فارسی لفظی که واجد هر دو معنا باشد وجود ندارد، همچنین برای انتخاب عبارت «وقفه در» به جای «حکم» نیز البته قراینی در متن موجود است، از روی ناچاری و ناتوانی فکر می کنم حکم مرگ برگردان رواتری باشد، اما اشارات مختلفی در متن هست که از تلخی این اجبار می کاهد، ضمن اینکه نگاهی ژرف بر آرای بلانشو ما را متوجه مرگ و حکم آن به مثابه قدرت خواهد کرد.»

نویسنده به مانند اورفه پا به سیاهی شب مرگ که همان شب ادبیات است، می گذارد و با عباراتی مبتذل از مرگ سخن می گوید (اسطوره پرآوازه اورفه البته بی نیاز از یادآوری است، اما نظر به اهمیت این اسطوره در اندیشه بلانشو و نیز جایگاه اورفه در همین داستان حکم مرگ به اختصار باید گفت که این اورفه فرزند یکی از موزها بود که تباری والاگهر داشت و سرآمدن نوازندگان روزگار بود، چنان که گفته اند به نوای سازش کوه ها را در جنبش می آورد و مسیر رودخانه را برمی گرداند. به دوشیزه ای جوان دل باخت و با او ازدواج کرد، اما از بخت بد، فردای ازدواج ماری بزرگ در چمنزار عروس را گزید، اوریدیس جوان مرد و جان اورفه را گداخت.

نوازنده چیره دست، چنگ خود را برداشت و کوشید به نیروی آن دل خدایان را نرم کنند تا بگذارند او وارد هادس (جهان زیرین ) شود. از قضا درخواستش را می پذیرند و از اینجا سفر هولناک اورفه آغاز می شود. اما خدایان با او پیمان بستند که تا پا بر زمین نگذاشته است، حق ندارد برای دیدن همسرش سر خود را برگرداند. اورفه وارد هادس شد، همسر را یافت و به همراهی او عازم زمین شد. از سیاهی ها گذشت و به هوای خاکستری رنگ رسید.

آنجا دیگر تاب نیاورد؛ برگشتن او همان و غلتیدن اوریدیس به درون مغاک همان. اورفه مایوس و دل شکسته به تنهایی پا به بالا گذاشت و از آن پس همنشین درختان و سنگ ها شد و برای آنها می نواخت.

سرانجام موسیقیدان والاتبار گرفتار موجوداتی بی رحم و دیوانه شد و آنان او را قطعه قطعه کردند و سر سودایی اش را به درون رودخانه هبر انداختند؛ سر بریده اورفه در موج های هبر می غلتید/ صدایش هنوز می گفت؛ «اوریدیس! اوریدیس!»/ و تمام شط دوردست به تکرار می گفت؛ «اوریدیس!» «شعر از لوبرن شاعر فرانسوی»، شایسته است که خواننده هنگام خواندن حکم مرگ به خصوص در بخش دوم، این اسطوره را در ذهن داشته باشد و به طنین نام اوریدیس توجه کند). داستان خصلتی معماگون دارد؛ تن جایگاه تجربه (به طور کلی) و تجربه مرگ است، طبق قاعده تن باید بمیرد، اما تن قاعده را بر هم می زند و مردن را نمی پذیرد، چیزی می میرد (درواقع همه چیز می میرد حتی زمان) اما تن نمی میرد.

این معما و نیز راهروها (که مکانی بلانشویی است) شاید خواننده را به یاد رب گری یه و بورخس با هزارتوهای پررمز و رازشان بیندازد.اکنون پس از «از کافکا تا کافکا» دیگر اثر بلانشو که از سوی نشر نی و با ترجمه مهشید نونهالی صورت گرفت، اینک در ضیافت یکی دیگر از آثار مهم او هستیم.